|
گفتگويی با بنيانگذار انتشارات اميرکبير | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بخش دوم از کتاب خاطرات عبدالرحيم جعفری نام آشنای صنعت نشر ايران و بنيانگذار موسسه انتشاراتی اميرکبير که در ماه های پايانی دولت خاتمی در شرف دريافت مجوز چاپ بود در تشکيلات حاضر اجازه چاپ نمی گيرد و تنها پاسخ ناشر اين است که " منتظر رسيدگی مقامات بالا هستيم". بخش دوم از خاطرات آقای جعفری، با عنوان "در جستجوی عدالت" به دنبال آن مطرح گشته است که بخش نخست از اين خاطرات با عنوان "در جستجوی صبح" با اقبال وسيع اهل قلم و کتابخوانان روبرو شد. با آن کتاب نسل جوان ايران با چهره سخت کوش کسی آشنا شدند که از نوجوانی و با کار در چاپخانه، به گفته خود با کتاب وصلت کرد و تا اينکه امواج تند انقلاب وی را به زندان انداخت و سازمان تبليغات اسلامی، اميرکبير بزرگ ترين انتشارات کشور را به خود منتقل ساخت؛ کاری که آقای جعفری آن را خلاف عدالت می داند و در بيست و هفت سال گذشته برای اثبات اين امر کوشيده است. عبدالرحيم جعفری که در سن هشتاد و هفت سالگی بعد از تصادفی مهيب روی صندلی چرخدار نشسته است، در ميانه سفری برای معالجه و ديدار با نوادگان خود، در لندن با بی بی سی به گفتگو نشست و با اولين سئوال روبرو شد: در کتاب خاطرات شما "در جستجوی صبح"[دو جلد، انتشارات روزبهان] از آغاز زندگی تا زمانی را روايت کرديد که مرگ اسماعيل رائين نويسنده و پژوهشگر رخ داد و اين آغاز مصيبتی در زندگی شما بود، اينک بخش دوم از کجا به کجا می رسد؟ جعفری که گذر عمر و حتی اين حادثه آخر هيچ از همت و پشتکار و درشت استخوانی وی نکاسته، در پاسخ گفت: "بخش دوم در جستجوی عدالت است چرا که تمامی اقداماتی را نشان می دهد که از سال 58 تاکنون برای احقاق خود به کار گرفته ام، هيچ گوشه ای نيست که به آن سر نزده باشم و هيچ مسوولی از مسوولان جمهوری اسلامی نيست که از ظلمی که بر من رفته بی خبر مانده باشد و هيچ سوکی از عدالتخانه جمهوری اسلامی نيست که بدان رجوع نکرده باشم. همه مستند و با ارائه اسناد و نشانه ها." گذر بر آن چه، بر بزرگ ترين ناشر ايران در بيست و هفت سال گذشته است با شرحی شروع می شود که آخرين فراز کتاب "در جستجوی صبح" و شرح دومين ملاقات وی با آيت الله محمدی گيلانی دادستان انقلاب وقت، در زندان اوين است؛ زمانی که آقای جعفری برای رويارويی با شاکيان خود احضار شده است، اما شاکيان نمی آيند و دادستان دستور می دهد جعفری برود و کسی مزاحمش نشود. او می گويد: "از زندان اوين بيرون آمدم و برای رفع نگرانی همسرم و بچه ها که از صبح در اضطراب به سر می بردند به خانه برگشتم. چقدر خوشحال شدند طفلکی ها، چلو پايم گوسفند قربانی کردند. هيچ يک نمی دانستيم که توفان در راه است و به دنبال آن باران بلا باريدن خواهد گرفت" 'صلح نامه به زور'
بخش دوم خاطرات عبدالرحيم جعفری که هنوز اجازه چاپ در کشور نيافته است از آن جا شروع می شود که وی دستگير و به بندی در زندان اوين تحويل داده می شود. خود می گويد "پيشنهاد آيت الله گيلانی اين بود که يک سوم انتشارات اميرکبير به جامعه الصادق و جامعه مدرسين حوزه علميه قم صلح شود. شش ماه زندان صرف آن شد که نمايندگانی از جامعه مدرسين [آقایان شرعی و فاکر] پرونده را مطالعه و نظر خود را اعلام دارند و پس آنگاه با موافقت آيت الله منتظری چنان انتقالی صورت پذيرد." " اما آنان از قبول اين اموال خودداری کردند و کار به آيت الله جنتی افتاد که می پرسيدند من چرا زنده نگاه شده ام و بدين امر معترض بودند. اتهام من در اين زمان اختلاس و از ميان بردن بيت المال در زمان رياست بر شرکت کتاب های درسی بود. هم از اين رو بايد از وزارت آموزش و پرورش نظر خواسته می شد، بعد ماه ها جوابی رسيد به دادسرا با امضا زنده ياد محمد جواد باهنر وزير وقت که در آن تاکيد شده بود که نه در شرکت کتاب های درسی و نه توسط مديرعامل آن عبدالرحيم جعفری خلافی صورت نگرفته است. گرچه که اگر چنين امری هم مدلل می شد ربطی به انتشارات اميرکبير نداشت که موضوع همه گرفتاری ها بود" آقای جعفری مکالمه ای بين خود و آيت الله محمدی گيلانی را نقل می کند" ايشان گفت ذهن جوان های مردم را با کتاب هائی که منتشر کردی منحرف کرده ای. پرسيدم کدام جوان ها، همان ها که انقلاب کرده اند، يا همان ها که امروز در جبهه های جنگ برای دفاع از کشور جان می بازند" به گفته وی با همه استدلال هائی که می کند با اصرار آيت الله جنتی [رييس وقت سازمان تبليغات اسلامی] باز هم داستان ادامه می يابد و سرانجام آن به تندترين و تراژيک ترين لحظه ها می رسد و آن هم زمانی است که فرمان می رسد که محمدرضا جعفری – تنها پسر عبدالرحيم جعفری – را حاضر کنند. جعفری می گويد "اين جا ديگر بی آنکه نگاهی به کاغذی بيندازم که در مقابلم نهاده شده بود آن را امضا کردم، دادستان گفته بود صلح نامه يک سوم اموال اوست" با اين امضا دوران ترس و زندان جعفری پايان می گيرد و تمامی [ نه يک سوم] اموال و دارائی ها و کتاب های انتشارات اميرکبير به سازمان تبليغات اسلامی منتقل می شود. و او يک سال و نيم با ترس و نگرانی، در زمانی که فضای عمومی کشور هم به شدت حاد است، در انزوا می نشيند و هيچ کار نمی کند، به گفته خود "فقط گاهی از دور به گذر از کتابفروشی ها می پرداختم و کتاب های اميرکبير را همه جا می دیدم و دلم گرم می شد و چون نگاهم به آرم فروشگاه مرکزی می افتاد که نظم و نظافت همیشگی را نداشت دلخون می شدم". شکايت ها و واکنش ها
بخش عمده کتاب بخش دوم خاطرات عبدالرحيم جعفری به شرح تلاش هائی می گذرد که یک سال و نیم بعد از آن صحنه سازی منجر به امضای صلح نامه توسط صاحب خاطرات برای رسيدن به حق ضایع شده خود به کار می رود. اول شکايت به شورای عالی قضائی که نامه وی را به دادگاه عالی رجوع می دهد و آيت الله بجنوردی نظر می دهد که که حکم صادر شده خلاف شرع و قوانين جمهوری اسلامی است و بايد در آن تجديد نظر شود. بعد مدتی شکايت به کميسيون حقوق بشر اسلامی می برد و بار ديگر به در نامه ای به آيت الله شاهرودی شکايت می کند و آن قاضی که مامور رسيدگی به پرونده مدير اميرکبير می شود حکم و صلح نامه را که بدون عمل کارشناسی و بدون وکيل امضا شده فاقد اعتبار می خواند. مدتی ديگر با شکايت وی سه قاضی تحقيق بر اساس اصل 49 به بررسی می پردازند و نظر می دهند که چون رای صادر شده و عمل شده پرونده بايگانی شود. آقای جعفری ضمن اشاره جزئيات دادخواهی هائی که به عمل آورده و نامه هائی که نوشته و آرائی که گرفته می گويد "همه جا دادخواهان بودند اما در برابر قدرت و نفوذ آيت الله جنتی رييس سازمان تبليغات اسلامی و اينک دبير شورای نگهبان همه چيز متوقف می شد. تا روزی که نامه ای به شخص ايشان نوشتم و اين نامه به دست آيت الله خامنه ای – در آن زمان رييس جمهور – رسيد و کسی را مامور رسيدگی کردند." " اين بار سازمان تبليغات اسلامی جزوه ای عليه من منتشر کرد چرا که نگران بود مبادا دلايل و اسناد من و احکامی که انشا شده بود موثر شوند. در اين جزوه مرا به فساد اخلاق و تبليغ نظام شاهنشاهی و متهم کرده بودند. چرا که در نامه خود نوشتم اموال من غصب شده و هر کس از آن ها بهره می گيرد غصبی است."
سئوال اصلی از مرد سالخورده ای که در کار خود يگانه بود و اينک در پايداری در مبارزه بر احقاق حقوقی که در انقلاب از دست داده نيز دارد يگانه می شود اين است: زندگی شما خلاصه شده است در سی سال تلاش برای ساختن بنائی فرهنگی که آن را با انقلاب در سال 57 از دست داديد و اينک بيست وهشت سال است برای بازگرداندن آن تلاش می کنيد. به نظر می رسد اوج کار شما همين نوشتن نامه های سرگشاده و سرانجام کوشش برای انتشار آن است، آيا نمی ترسيد. جواب عبدالرحيم جعفری مخصوص به خود اوست: "از چه بترسم وقتی حق با من است. من تا آخرين نفس برای اعاده حيثيت و در جست و جوی عدالت تلاش خواهم کرد. ترسی ندارم. يک بار ترسيدم و همان زمانی که صلح نامه را امضا کردم." 'اگر موفق شوم' سئوال ديگر اين است "اگر موفق شويد و انتشارات اميرکبير را از سازمان تبليغات اسلامی که در بيست و هفت سال گذشته کتاب هايش را به چاپ رسانده، بخشی از ساختمان هايش را فروخته و برخی از اموالش را بخشيده و جا به جا کرده و ميليون ها تومان از بودجه عمومی در آن هزينه شده پس بگيريد، با آن چه خواهيد کرد" با چشمانی که هنوز نور اميد در آن است پاسخ می دهد "تمام اميرکبير را به دايره المعارف اسلامی صلح می کنم. وقتی اين را می گويم بعضی از نزديکانم می خندند که چه فرق دارد، سازمان تبليغات اسلامی و دايرة المعارف بزرگ اسلامی، جواب من اين است که فرق بسيار دارد. آن صلح نامه به خدعه گرفته شده و به حق نيست اما اين صلح نامه به حق خواهد بود. آن ها حتی بر خلاف حکم آيت الله گيلانی که قرار بود من بر امور اميرکبير نظارت داشته باشم، مرا به سازمانی که خشت خشتش را به خون جگر ساختم راه هم ندادند. چطور آرام بنشينم." |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||