|
بخش دوم: رورتی و دموکراسی آمريکايی | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بنا به گفته های ريچارد رورتی در اين کتاب و نوشته های سياسیِ ديگرش، می توان گفت «دموکراسی» برای او همان جامعه آمريکاست در شکل ايده آلش، يعنی جامعه ای که بعضی جنبه های آن تاکنون تحقق يافته و بعضی هنوز نيافته و می تواند تحقق بيابد. او می گويد: «فرهنگ آمريکايی در اساس سياسی است. آمريکا بر اساس مفهوم اخلاقیِ آزادی بنياد نهاده شد. اين کشور به عنوان سرزمينی که آزادترين جامعه را در خود دارد پايه ريزی شد؛ جايی که دموکراسی در بهترين حالت اش وجود دارد، جايی که افق هميشه گشوده است. می توان يک جور رومانسِ ملی را برای اين جامعه قائل شد که می گويد ما با اروپا فرق می کنيم چون همه چيز را از اول شروع کرده ايم. ما سنت نداريم و می توانيم آدم هايی خلق کنيم که همان جوری هستند که بايد باشند. من فکر می کنم علاقه عاطفی نسبت به آمريکا را می توان از امرسون تا ديويی دنبال کرد. در کمال تأسف، اين تلقیِ رمانتيک حالا گم شده؛ اين اتفاق در همين سال های اخير افتاد؛ زمانی حوالی جنگ ويتنام.»(ص ۳۷) آزادی و حقوق بشر توضيح فلسفی ندارد فرهنگ چنين جامعه ای از نظر رورتی به طور اساسی «پراگماتيک» است: اين فرهنگ به هيچ وجه معتقد نيست که واقعیت يا انسانيت دارای «طبع»، «سرشت»، «طبيعت» يا «ماهیت» ای است (ص۸۳). اين جامعه ای است «پسامتافيزيکی» (پُست متافيزيکال). در جامعه پسامتافيزيکی، برای طرفداری از عدالت، حقوق بشر و آزادی، هيچ توضيح يا توجيه فلسفی وجود ندارد. رورتی اعتقاد دارد آن دسته فيلسوفانی که می خواهند باورشان را به حق و عدالت بر اساس شالوده های فلسفی توضيح بدهند، همه متافيزيسين اند (متافيزيسين ها همان تئولوگ های عصر مدرن اند. آنها به «خدا» باور ندارند اما برای ديدگاه ها و باورهاشان «مبنا» يا شالوده های ديگری قائل اند که همان وظيفه عقل اولی را بازی می کند. مهمترينِ اين مبناها البته همان قوه عقلِ جهان شمول است). رورتی همکاران ليبرال اش، به ويژه هابرماس و رالز، را بی نهايت ستايش می کند، او حتا هابرماس را «قهرمان» خودش می خواند (ص ۵۷)، اما تلاش فلسفیِ آنها را مبنايی (foundational ) و متافيزيکی می داند. همبستگی از خانه خود آدم شروع می شود به عقيده او، برای نيک بودن و نيک زيستن، برای شکنجه نکردن، برای رواداری و مهرورزی، و برای عدالت، هرگز نمی توان به «عقل جهان شمول» (universal reason ) متوسل شد. همدردی و همبستگی، حالات و رفتاری نيستند که به طور انتزاعی از اصولِ عقلیِ جهان شمول ناشی شوند. همدردی در ما فقط به تدريج، در اثر آشنايی و نزديکی با ديگری برانگيخته می شود: همدردی نه با همه «بنی آدم» و انسانيت به طور کلی، بلکه با انسانهای مشخصی که ما برحسب تصادف با آنها آشنا شده ايم، يا شرح شان را در داستان ها و گزارش های روزنامه ها خوانده ايم و به زندگی شان علاقه پيدا کرده ايم. همبستگی و تفاهم با ديگری، نه از روی «اصول» (اعم از دينی يا سکولار)، بلکه با نزديکی و تماس و گفت و گو به دست می آيد. «مِهر» پيشاپيش در سرشت مشترک ما نهاده نشده، چون چنين «سرشت» ای و چنين «نهادی» وجود ندارد. مهر از همزيستیِ اتفاقیِ ما با ديگری به وجود می آيد، از تماس و آشنايی با يک زندگیِ مشخص و ملموس. اگر موفق بشويم دامنه اين آشنايی ها را بگسترانيم، همبستگیِ ما با بقيه انسانیت به همان نسبت بيشتر می شود وخشونتِ جهان به همان نسبت کمتر. درست به همين دليل رورتی به روشنفکران، به ويژه روشنفکران چپ، توصيه می کند که برای «وطن» شان (آمريکا) احترام قائل باشند و به آن افتخار کنند؛ زيرا همبستگی ابتدا از خانه خودِ آدم شروع می شود. تراژدی ثروت و ادبار در آمريکا رورتی خودش را يک روشنفکر «بورژوا ليبرال» خطاب می کند(ص۹۰) و به طبع، مخالفتی ندارد اگر نظام ايده آل اش را ليبراليزم يا سوسيال دموکراسی بناميم. او آرمان اش را يک «يوتوپيای ليبرال» می خواند که بدون طبقه است و در آن ميان فقير و غنی شکافی عظيم نيست. او روشنفکران را از «تئوری بافی» برحذر می دارد و آنها را به همکاریِ با کارگران و اتحاديه های شان فرا می خواند تا به اتفاق برای مزد بيشتر و شرايط بهترِ کار و آموزش و بهداشت مبارزه کنند. ايده آل رورتی با بسياری بی عدالتی های جامعه آمريکايی نمی خواند و او اين را به خوبی می داند. او در باره فقر و نژاد گرايی در اين جامعه صحبت کرده است. گاه از سرِ نوميدی می گويد: «من نمی فهمم چرا رأی دهندگان آمريکايی نمی توانند بر خودخواهی ها و آزمندی هاشان فائق شوند. کاش خود من می توانستم. کشورِ من از بيشترين قدرت و بيشترين ثروت بهره برده و از اين قدرت و ثروت هرگز برای کم کردن از درد و ادبارِ انسانی استفاده نکرده است. به نظر من اين يک تراژدیِ بزرگ است» (ص ۱۰۲). با گذشت زمان و طیِ سالهای اخير، به ويژه پس از يازدهم سپتامبر، خوشبينی و اميد رورتی به تحقق يوتوپيای ليبرال در آمريکا و ساير نقاط جهان کم و کمتر شده است. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||