|
دموکراسی نيازی به فيلسوفان ندارد | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
در تابستان سال ۲۰۰۴، ريچارد رورتی پرآوازه ترين فيلسوف آمريکايی به ايران رفت و ضمن سخنرانی ای گفت، امروزه برای استقرار دموکراسی و تجربه کردنِ آن، نيازی به فلسفه نداريم. اين سخن، جمعی از فلسفه دوستان ايرانی را خوش نيامد. رورتی در مقامِ روشنفکرِ حوزه عمومی، مخالفِ دخالت دادن فلسفه در مسائل اجتماعی است، به ويژه آنجا که بحث های تخصصی درباره «حقيقت» مطرح باشد. همين گرايش، مضمون کتابی است که ماه فوريه گذشته در آمريکا منتشر شده و مصاحبه های سالهای اخيرِ رورتی را در برمی گيرد. نام کتاب اين است: « آزادی را پاس بدار، حقيقت هوای خودش را خواهد داشت.*». اين عنوان به خوبی نمايانگر دو ويژگیِ رورتی است: يکی شيوهء صحبت و طرزِ نوشتنِ خودمانی و ساده اوست و ديگری «پراگماتيزم» اش، که انتظار دارد انديشيدن و نظريه پردازی «به کاری بيايد» و نفعی به حالِ جامعه داشته باشد. رورتی و «حقيقت» رورتی معتقد است اکثر مردم کاری به اين ندارند که حقيقت (truth) چيست ؛ آنچه برای مردم مهم است صداقت (truthfulness) است، اينکه کسی به آنها دروغ نگويد و در مراوداتِ اجتماعی، در سياست يا اقتصاد، سرشان کلاه نگذارد (ص ۵۷). توقع مردم در يک جامعه دموکراتيک آن است که هرکس همان چيزی را که باور دارد به زبان بياورد. رورتی می گويد: «شعار من اين است: اگر هوای آزادی را داشته باشی، حقيقت هوای خودش را خواهد داشت. گفته من مبتنی بر حقيقت گفته ای است که جمعی از مردمِ آزاد و آزاده برسرِ حقيقت بودنش توافق کرده اند. اگر ما زحمتِ برقراریِ آزادیِ سياسی را بکشيم، حقيقت هم خودش به عنوان پاداش نصيب مان می شود.» (ص ۵۸) راه کلاسيک يافتن حقيقت منظور رورتی از «حقيقت» چيست و نظر خود او به عنوان فيلسوف درباره آن چيست؟ يکی از مسائل اصلیِ فلسفه، از همان آغازِ ابداعِ آن در يونانِ باستان، اين بوده که شناختِ يقينی چگونه به دست می آيد ؛ چگونه می توانيم از صحتِ افکار خودمان اطمينان حاصل کنيم. برای يافتن پاسخ، فيلسوفان تمايزی می گذارند ميان آنچه مقابل ما است (بيرون ازما) و آنچه که ما از راه حس و شعور درک می کنيم (درون ما) و نحوه ای که می خواهيم چيزهای درک شده را بيان کنيم (مفاهيم و زبان ما): به عبارت ديگر، او ل واقعیت بيرونی، دوم «انعکاس» واقعیت در ما، و سوم بازگويی يا «بازنمايیِ» آن واقعیت در زبان (و نيز به طور سيستماتيک در دستگاهی معنايی). اگر انعکاسِ واقعيت و گزارشِ زبانی يا مفهومیِ آن با «خود واقعيت» منطبق باشد، ما به معرفت يقينی يا به «حقيقت» رسيده ايم؛ اگر چنين انطباقی حاصل نشده باشد، گفته ها و باورهای ما غيرواقعی و کذب است و حقيقت ندارد. فيلسوفان تا همين امروز هرگز ميان خود به توافق نرسيده اند که معيارهای درستیِ انطباق ذهنيات ما با واقعیاتِ عينی چه هستند. مشکلِ اول، هميشه اين است که ما فقط داده های حسی و ذهنيات مان را در تصاحب داريم و هر تماسی با «خودِ واقعيت» با وساطتِ دستگاهِ شناختِ حسی و فکریِ مان صورت می گيرد. برای ارزيابی درستی يا نادرستیِ آنچه در اين دستگاه شناختی در اختيار ما قرار گرفته، ما تماس مستقيم تر و دسترسیِ نوعِ ديگری با «خود واقعيت» نداريم. فلسفه عصرجديد در غرب که با دکارت و هيوم و لاک آغاز می شود، به طور اخص می خواهد به همين مسأله شناختی پاسخ روشنی بدهد تا ميان شناخت درستِ يقينی و باورِ نادرست مرز قاطعی کشيده باشد. معرفت شناسی کانت و دوراهه پس از آن فيلسوف بزرگ آلمانی کانت، صورت مسأله را عوض کرد و خودِ دستگاه شناختی، امکانات و محدوديت های آن، و ويژگی هايی را که از قبل داشته و بر واقعيت پياده می کند موضوع بررسی قرار داد. پس از کانت فلسفه غربی در ارتباط با موضوعِ عاملِ شناخت (يا «سوژه») به دوشاخه اصلی تقسيم می شود: آنها که تمايز سوژه و اُبژه را می پذيرند و سپس در جستجوی شرايط انطباق اين دو برمی آيند (فلسفه سوژه، فلسفه دکارتی يا کانتی)، و گروه دوم که گمان میکنند میتوان بر شکاف سوژه و ابژه چنان غليه کرد که طرح مسئله حقيقت به صورت مسئله کانونی شناختشناسی بیمورد شود. اين کار را اينان با کنار زدن مسئله شناخت انجام میدهند. در گروه دوم، مهمترين نامها عبارت اند از هگل، نيچه و هايدگر. تربيتِ فلسفیِ ريچارد رورتی مديون هردوی اين مکتب هاست. هنگامی که او از حقيقت صحبت می کند اشاره اش به همين بحث های بسيار دشوار، فنی و دقيق است که از دکارت تاکنون به طور تخصصی در ميان فيلسوفانِ دانشگاهی رايج بوده و هست. نگرش تاريخی و فلسفه تحليلی به گفته رورتی در اين کتاب، پرورشِ فلسفی او دو دوره داشته، نخست دوره «تاريخی» يعنی مطالعه تاريخ فلسفه، کلاسيک های فلسفه، و نيز «نگرشِ تاريخی به فلسفه» از يونان باستان تا حال؛ و دوره دوم، مکتبِ فلسفه تحليلی (آناليتيک) که پيشرفته ترين و فنی ترين شاخه فلسفی در زمينه منطق، تحليلِ زبان، و دستگاهِ شناختِ تحليلی در دنيای انگليسی زبان محسوب می شود. اين مکتب به دليل برداشتِ تخصصی و فنی اش از امکانات و وظايف فلسفه، غالب آثار کلاسيک در تاريخ فلسفه را فاقد ارزش می داند. رورتی دوره «نگرشِ تاريخی» را بر دوره «فلسفه تحليلی» ترجيح می دهد (ص ۵۵) اما می گويد هردوی آنها برای تربيت فکری او لازم بوده اند. به گفته او، در دانشگاه شيکاگو کسی نمی توانست فارغ التحصيل شود مگر آنکه دانش عميقی از کلاسيک های فلسفی کسب می کرد: «اگر همه آن کلاسيک های فلسفه را دست جمعی نخوانده بودم هرگز نمی توانستم از هگل و هايدگر سردر بياورم و [در نتيجه] هميشه غبطه می خوردم» (ص ۵۵)؛ از طرفی هم، «اگر پايه محکمی در فلسفه تحليلی پيدا نمی کردم هرگز نمی توانستم به اهميتِ کارِ ويلفرد سِلارز و دانالد ديويدسون پی ببرم و در نتيجه بازهم هميشه غبطه می خوردم.» (همان جا) دوگانه ذهن و عين پندار است ريچارد رورتی در مهم ترين و معروف ترين کتابش «فلسفه و آينه طبيعت» برای آنکه ثابت کند حقيقت به معنیِ انطباق تصاوير ذهنی (يا گزاره های زبانی) ما با واقعيت عينی، دست يافتنی نيست، تاريخچه شناخت شناسی را از رنه دکارت تا جان لاک و از لاک تا امانوئل کانت بررسی و نقد می کند. فلسفه ذهن يا سوژه بر جدايی ذهنِ شناسا از واقعيت، به عنوان «آينه»ی طبيعتِ بيرونی، متکی است؛ و از ديد رورتی همين دوگانه پنداریِ ذهن و عين خطای بنيادی فلسفه است. بينش دوگانه پندار، اعم از اينکه عقلانی (Rationalistic ) باشد (يقين را در خود ذهن جستجو کند)، يا تجربی باشد (يقين را در انطباق تصاوير با واقعيت شان درک کند)، به هرحال به خطا می رود: اولی به خاطرِ متافيزيکِ محضِ عقلی اش و دومی به خاطر برداشت مکانيکی اش از جهان. دو گونه دستگاه شناخت روش ايدآليزمِ استعلايیِ (ترانسندنتال) کانتی، می خواهد اين مشکل را به نحو ديگری حل کند: همه نوع شناخت را مشروط به چگونگیِ دستگاه شناختیِ ما می کند که پيشاپيش روابط علت و معلولی و ويژگی های ديگر را بر جهان عينی پياده می کند و براين اساس، آنچه خارج و ورای امکاناتِ اين دستگاه شناختی باشد (مانند «خدا») نمی تواند بخشی از شناخت ما را تشکيل دهد (چنين باورهايی بايد تنها بر ايمان متکی باشند). ريشه جدايی شناخت عقلی و شناخت علمی از انواع معرفت های حسی، عاطفی يا زيباشناختی در فلسفه مدرن از همين جاست. از نگاه رورتی، فلسفه تحليلی (آناليتيک) که در دنيای انگليسی زبان، فلسفه غالبِ نيم قرنِ اخير بوده، نوعی بازگشت به کانت است که شرايطِ پيشينِ شناخت در دستگاه شناختیِ ما را در يک «چرخش زبانی» به حوزه منطق و زبان وارد می کند: به اين معنی که در زبان، به طور منطقی، چه گزاره هايی را می توان بيان کرد که حاوی «معنی» باشند و چه گفته هايی، ولو آنکه بسيار هم به زبان آيند، از لحاظ تحليل منطقی فاقد معنی خواهند بود. بی معنايی خدا و تاريخ و طبيعت اين روش، نوعی «معالجه زبانی» است که می خواهد زياده گويی های بی معنی را که بخش عمده تظاهراتِ زبانی فلسفه پردازان و شبه فيلسوفان را شکل می بخشد، از زبان فلسفی بزدايد. رورتی عقيده دارد فلسفه تحليلی در کار خود موفق بوده ؛ از همين رو برای رورتی مفاهيمِ به ظاهر جهان شمولی چون «خدا»، «طبيعت»، «تاريخ»، «حقيقت» و حتا خود «عقل» از زمره همان زياده گويی های بی معنی است. رورتی يافته ها و دستاوردهای فلسفه تحليلی را نه تنها به متافيزيک ِ پيش مدرن، بلکه به خودِ مفاهيم مدرن نيز تعميم می دهد. برای مثال، اگر علم مدعی باشد دانشی است که ما از قانونمندیِ پديده های طبيعی و اجتماعی و مستقل از خواسته ها و علايق مان کسب کرده ايم، رورتی اين را ادعايی بی پايه می داند که می خواهد فيزيکدان ها را به جای پيامبران و کشيش ها در ارتباط مستقيم با «طبيعت» (به جای «خدا») قرار دهد (ص ۴۹). نسبی گرايی رورتی به اين تعبير، رورتی با استفاده از فلسفه تحليلی، قدمی از آن فراتر می گذارد و به نفی خود اين فلسفه می رسد. از آن پس همه چيز نسبی (غير جهان شمول)، محلی (زمانی ـ مکانی)، موقتی و غير مطلق می شود؛ از جمله هرنوع حقيقتی که مدعی جهان شمولی باشد. رورتی گرايش تاريخمندانه اش را مديون کسانی چون هگل و جان ديويی می داند (و گهگاه اشاراتی هم به مارکس دارد هرچند اعتراف می کند که هيچگاه مارکس را درست نخوانده)، اما برای نسبی گرايیِ اخيرش (که به طور اخص پس از کتاب بسيار پرفروش «امکان پذيری، آيرونی و همبستگی،»** گسترش يافت)، هميشه از نيچه، هايدگر و دريدا ياد می کند. (توضيحِ اصطلاحات آيرونی و کانتينجنسی / Irony and Contingency نزد رورتی نيازمندِ مقاله ای مستقل است.) در اين گرايش متأخر، رورتی تنها به روايت (نارتيو) های نسبی از واقعيت، که می توانند حتا «خصوصی» هم باشند، باور دارد؛ روايت هايی که مدعی «حقيقت» نيستند اما بسترِ باورها و رفتارِ راويان شان را می سازند. هيچ روايتی بر ديگری ارجحیت ندارد، و اگر کسی از راه برسد که بتواند به نحوی نوآورانه يا حتا «پيامبرانه»، توسط سلسله واژگانی که می آورد (وُکابيولاری)، روايت يا قصه معنی دارِ جديدی از يک موقعيت را به دست دهد، يعنی همان واقعيت پيشين را «توصيفی دوباره» ببخشد، می تواند با قصه تازه اش واقعيت را، از جمله رفتار و نحوه زيست انسان ها را، دگرگون کند. رورتی برای نمونه از «واژگان» و «روايت» های فمينست ها و همجنس خواهان نام می برد که راه و روش ما را نسبت به زندگیِ اجتماعی مان به نحوی مثبت و آزاديبخش دگرگون کرده اند. در اين زمينه، رورتی به هنرمندان و داستان نويسان اهمیت بيشتری می دهد تا فيلسوفان. از همه اين ها رورتی نتيجه می گيرد که پايه ها و بنيادهای اخلاقیِ جامعه ای شريف از فلسفه حاصل نمی شود و دموکراسی برای پاگرفتن نيازی به فيلسوفان ندارد. کتابشناخت: * Rorty Richard, Take Care of Freedom and Truth Will Take Care of itself: Interviews with Richard Rorty. ** Rorty Richard, Contingency, Irony, and Solidarity. Cambridge UP, Cambridge: 1989. |
سايت های مرتبط بی بی سی مسئول محتوای سايت های ديگر نيست | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||