|
روز هفتم | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
اين هفته : · آلبوم عکس کنسرت و لبخند سياوش قميشی · گفتگو با دختری که قهرمان شطرنجه · اپرای فارسی و صدای آلمانی، کار اميرمهيار تفرشی پور · لندنی ها و شغلهاشون و مينی وب لاگ آلبوم عکسهای کنسرت رسيد (برای هزارمين بار از دوبی)
الان سه ماهی ميشه که منتظر اين عکسها بودم. عيد امسال يکی از شبهای کنسرت در دوبی بدون دوربين رفتم. خلاصه شبی بود که اندی و شينی، ابی ، قميشی، و کامران و هومن کنسرت داشتن. البته يکی از تماشاچی ها لطف کرد و برام چند تا عکس گرفت. ولی اين عکسها فرق می کنه. اينها رو کتايون توانگری گرفته که خودش اهل عکسه و تو اون چهار ساعت کنسرت با لباس سياه شب دائمأ از لحظه ها عکس می گرفت. حالا که تولد سياوشه گفتيم بيايم اون مصاحبه تاريخی ای رو که در اصل بین شما و خودش ( سوالهای شما) بود رو دوباره از بايگانی بکشيم بيرون که ديدارمون با سياوش تازه بشه. از لندن چه خبر ؟
اين هفته موی دماغ يک عده از ايرانی های اينجا می شيم و می اندازيمشون به فکر ! کيش و مات آتوسا
آتوسا ۱۶ سالشه و تو اين ۷ سالی که افتاده تو کار شطرنج اين جمله رو بارها تکرار کرده "کيش و مات". پنجه طلا و مدال نقره
اميرمهيار به حدی عالی پيانو می زنه که من نمی فهمم چی می زنه فقط استادا می فهمن. تو اين ۲۵ سالی که از انقلاب ايران می گذره می شه گفت هيچ چيزی بيشتر از بازخواستها و تنبيهات نيروهای انتظامی نسل جوون ايرانی رو محدود نکرده. مينی وب لاگ تخيلی / واقعی از بهزاد
۱ شنبه - شيشه های کامپيوتر بی بی سی لک شده (در آخر وب لاگ می فهمين چرا). آفتاب تو لندن می سوزوند، بچه ها گفتن بريم سينما، رفتم برنامه شون رو بهم زدم. گفتم "گرونه". تا شب پرسه زديم، دماغمون سوخت، به دو دليل:۱- ده برابر خرج کرديم ۲- آفتاب شديد. ۲شنبه - شب رفتم کافه ايتاليا وسط لندن، ديدم روی ميز دو تا آمپول گنده زرورق پيچ افتاده. مرد بغل دستی ام گفت: "من به بادوم زمينی به حدی حساسيت دارم که اگر بوش بهم بخوره صورتم ورم می کنه و نفسم بند مياد. اين سرنگها پادزهره، هر جا می رم می برمشون." مزه بادوم زمينی های تهران يادم اومد و آلرژی به کشک بادمجون! ۳شنبه - تو بی بی سی همه عطسه می کنن. منم چشام باد کرده . آلرژی به چيه؟ حرفهای ديشب و اتفاق امروز کلی من رو به فکر انداخت. چه خطراتی دور ما رو گرفته و ما بی خبريم. چون می دونستم بدون شک در اثر آلرژی می ميرم، رفتم هر چی هله هوله دوست داشتم خريدم و عطسه کنان خوردم و منتظر شدم. ۴شنبه - عزرائيل نيومد. سنگ رو يخ شدم. ديشب بی خودی، خودمو سبک کردم. ولی هنوز همه عطسه می کنن. ۵شنبه - .يک مقاله تو روزنامه Daily Telegraph لندن از آلبوم رپ "اسکناس" چاپ شده. عکس "شاهکار بينش پژوه" رو انداختن. خواننده و شاعر رپ. ولی با پاپيون و سيگار برگ. بچه های انگليسی بی بی سی گفتن که ". . . همه رپرهای (rapper) ايران ميليونرن! ؟" ۶شنبه - با "شاهکار" قرار مصاحبه گذاشتم . بهش گفتم انگليسی ها چی گفتن، خنده اش گرفت. (هفته بعد مصاحبه رو می خونين). ۷شنبه - گرمای لندن به ۳۲ درجه رسيد! و من فهميدم که به گرما حساسيت دارم . رگهای شقيقه ام زد بيرون، پيراهنم خيس شد، چشمهام چپ شد( بنظر ديگران)، رفتم دکتر پرسيدم:" واکسن داری؟" دکتر: " واکسن نداره " خودم: "پس چيکار کنم؟" دکتر: "لپ ها تو بچسبون به شيشه". (برای خواندن بقيه داستان دوباره به متن ۱ شنبه ، مراجعه کنيد). |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||