انتخاب شاعر افغان به دبیری جشنواره شعر فجر؛ فروریختن کلیشه مهاجرت؟

- نویسنده, ابوطالب مظفری
- شغل, شاعر در ایران
انتخاب محمدکاظم کاظمی، شاعر مهاجر افغانستانی مقیم مشهد، به عنوان "دبیر علمی یازدهمین جشنواره بینالملی شعر فجر" انتخابی بحث برانگیز بوده است.
این خبر برای برخی مایه خوشحالی و امیدواری شده است و برخی دیگر را به واکنش واداشته است. این خبر شاید در جهان اول اتفاق مهمی تلقی نشود ولی در سمت و سویی که ما قرار داریم، میتوان گفت بیسابقه، غیرمنتظره و شگفتآور است.
آنچه این نوشته در پی بیان آن است، بررسی دلایل و عواملی است که منجر به این انتخاب شده است. میخواهیم ببینیم آنچه جامعه فرهنگی ایران را به این مرحله رسانده، چیست؟ آیا این یک اتفاق موردی و در حوزه شعر است که فقط نصیب شخص آقای کاظمی شده است یا نه، میتواند اتفاقات مشابه دیگری هم در سایر حوزههای هنری، فرهنگی و حتی اجتماعی به دنبال داشته باشد.
حال این سؤال مطرح است که آیا این انتخاب ناشی از سیاست و سلیقه تعدادی افراد فرهنگی در وزارت ارشاد ایران است یا ناشی از تغییر و تفاوتی است که در نگاه دولتمردان جمهوری اسلامی رخ داده است.

منبع تصویر، Esmaeil Malek mohammadi
روشن است که در میان ژانرهای هنری، شعر تنها هنری است که که در میان سه کشور فارسی زبان ایران، تاجکستان و افغاستان پیشینه مشترک دارد و مردمان هرسه کشور به عنوان میراث به آن مینگرند و به بزرگان آن افتخار میکنند.
این پیشینه در دیگر هنرها وجود ندارد؛ زیرا بسیاری از هنرها مانند سینما و حتی داستاننویسی، زمانی در این کشورها رواج یافته است که هرکدام از این سه، واحدهای سیاسی مستقلی به شمار میرفتهاند. ازاینرو، شعر میتواند عامل وحدتبخش تلقی شود و تعامل در آن راحتتر و بیهزینهتر از سایر حوزههای هنری و فرهنگی باشد.
البته پیشگامی، شناختهشدگی و قدرت نسبی شعر مهاجرت در ایران که توانسته است مخاطبانی برای خود دست و پا کند و همچنین تعاملات بلندمدت شخص محمدکاظم کاظمی و نفوذ و محبوبیت ایشان در این انتخاب را نمیتوان نادیده گرفت.
مدتهای مدیدی است که فرهنگیان و دلسوزان دو کشور ایران و افغانستان از نوعی ناهمدلی در عین همزبانی گله دارند. از جنس این نوع دغدغهها را میتوان در سخنان بزرگانی چون محمود افشار و استاد خلیلالله خلیلی سراغ گرفت و معاصران افغانستانی چون استاد نجیب مایل هروی و دکتر سرور مولایی و نویسندگان ایرانی چون محمدحسین جعفریان و رضا امیرخانی به تکرار از این حکایت، شکایت داشتهاند و در این موضوع حتی کتاب نوشتهاند اما نکته قابل تأمل این است که بزرگواران، ریشه این ناهمدلی را به سیاست ارجاع دادهاند و میراث دولتمردان گذشته دانستهاند.
اما چیزی که وجود داشته اینکه گله وشکایت این دلسوزان فرهنگی هیچگاه به راهکاری عملی نرسیده و مدیران سیاسی و فرهنگی آن را جدی نگرفتند و جریان بیگانگی و حتی بدبینی رو به تزایدی در سالهای مهاجرت همچنان ادامه یافت و به آتش این بیگانگی دامنزد.

منبع تصویر، جشنواره شعر فجر
به یاد دارم حدود ۲۵ سال پیش مقالهای خواندم با عنوان افغانستان "امتداد حیات فرهنگی ماست" از چنگیز پهلوان، این مقاله در یکی از شمارههای ماهنامه دنیای سخن به چاپ رسیده بود. نویسنده در این مقاله نسبتاً بلند، به محورهای بسیار مهم و عینی در روابط فرهنگی کشورهای ایران و افغانستان و نیز سیاستهای جمهوری اسلامی درباره مهاجرین افغانستانی در حوزههای گوناگونی مانند کار؛ آموزش؛ نخبگان؛ رادیو و تلویزیون و مسائل دیگر پرداخته بود و برای هرکدام راهکارهای بسیار مهمی را پیشنهاد داده بود متأسفانه در آن سالها توجه نشد.
مسائلی که برخی از آنها، امروزه به واقعیت غیرقابلانکاری تبدیل شده است مانند تأکید روی آموزش فرزندان مهاجر که سرانجام بعد از قریب سه دهه با فرمان مستقیم رهبری در سال جاری سروسامان گرفت.
انکار نمیتوان کرد که در دو سه سال گذشته، تحولات بسیاری در سیاستهای کلی جمهوری اسلامی ایران درباره مهاجرین در عرصههای گوناگون رخ داده است. رسانههای مکتوب؛ رویکرد مشفقانهای در پیش گرفته و رادیو و تلویزیون نیز به افغانستان و مشکلات مهاجرین میپردازد که برنامه ۲۵ قسمتی 'وطندار ' نمونهای از آن است که این برنامه در نوع خود بیسابقه است.
درعرصه عمل نیز وزارت کشور، تسهیلاتی برای مهاجرین درنظر گرفت است که میتوان به ایجاد دفاتر کفالت، سهولت در گرفتن و تمدید کارتهای اقامتی، طرح بیمه سلامت و نیز شرکت مهاجرین در مراسم اربعین امسال اشاره کرد.
اکنون دغدغه عموم مهاجرین این موضوع است که تغییر وضعیت و تصمیمات اینگونه مقطعی بوده و ناشی از سیاستهای جاری منطقه باشد که با تغییر سیاست، وضع به حالت قبل برگردد یا حتی مشکلات بیشتر شود.
از این نظرگاه کمی بدبینانه که بگذریم واقعیتهایی نیز در مرور زمان رخ داده است که خالی از تاثیر نبوده که با در نظرداشت این واقعیتها، میتوان بخشی از این تغییرات را جدی گرفت و به آن خوشبین بود.
واقعیت مهم، این مسأله است که دولتمردان جمهوری اسلامی هرچند بسیار دیر ولی سرانجام به آن نتیجه رسیدند که ایران علیرغم رفتار سخاوتمندانه در پذیرش بیقید و شرط بیش از سه میلیون مهاجر افغانستانی و اسکان دادن آنها در متن جامعه ایرانی برای مدت زمان طولانی، به دستآوردی مناسب و متناسب دست نیافتهاند و اکنون که به راه طیشده نگاه میکنند میبینند که حاصل این مهمانداری، گذشته از جایگاه و نفوذ سیاسی، نتوانستند در قلوب بسیاری از مهاجرین نفوذ و جایگاهی درخور پیدا کنند.
امروزه بسیار از ایران بازگشتهها، در شمار سرسختترین منتقدان ایران و ایرانی هستند. دریافت این نکته کار چندان دشواری نیست و هر محقق واقعیتنگر را به تأمل واخواهد داشت.
به گمان من نتایج حاصل از این بازنگری را میتوان در تعاملات نهادهای درگیر با مهاجرین مشاهده کرد. در شمار این بازنگریها میتوان به عطف توجه اداره اتباع اشاره کرد.

منبع تصویر، Khomenei.ir
نهادی که طی سالهای گذشته تمام همتشان، خرج بازگرداندن مهاجرین به وطن با روشهای بسیار نامتعارف میشد اما چند سالی است که اقبال نسبی به کارهای فرهنگی و نظرخواهی از فعالان فرهنگی نشان میدهد.
سالها زیست مسالمتآمیز میان مهاجرین و شهروندان ایرانی، فاکتور مهم دیگری است که میتوان به آن اشاره کرد.
علیرغم بدبینیهای سالهای ابتدای مهاجرت افغانستانیها به ایران که ناشی از ناشناختگی بود، مردم ایران در این مراودات به شناخت بهتری از مردم افغانستان دست یافتند و آنان را با خود آشنا و نزدیک دیدند.
در اثر این تعاملات بود که روحیه بیگانگی کم کم جایش را به آشنایی داد؛ به عنوان مثال در شهرهایی که مهاجرین بود و باش دارند بیشتر از مناطقی که حضور مهاجرین در آنها اندک است، مردم با مهاجرین همدلی دارند و این نشان میدهد که این تعاملات در شناخت بیشتر و رفع سوءبرداشتها مؤثر بوده است.
عامل دیگر رشد نسل تحصیل کرده از مهاجرین در ایران و فعالیتهای فرهنگی آنان است. امروزه در عرصههای مختلف دانشگاهی و نهادهای فرهنگی مهاجرین حضور دارند و دوستیهای بسیار نزدیکی میان آنها و ایرانیان شکل گرفته است که این گرایش ابتدا از دوستی شاعران و نویسندگان شروع شد و امروزه به هنرهای دیگر چون نقاشی، خطاطی، عکاسی و سایر رشتهها کشیده شده است.
خلاصه اینکه خود مهاجرین نیز تلاش کردهاند که به معرفی خودشان همت گمارند و غبار مهجوریت را از چهرهشان بزدایند.
نتیجه کلام اینکه شکستن کلیشهها در هر حوزهای کار آسانی نیست و در تعاملات و روابط میان مهاجرین افغانستانی و مردم ایران نیز کلیشههای بازدارنده زیادی وجود داشته و دارد که میبایست با جسارت و شجاعت توسط فرهنگیان دو طرف شکسته شود. بسیاری ازاین کلیشهها و عادات درحال فرورریختن است و آن را باید به فال نیک گرفت و قدر دانست.











