|
چهره ها و جايها: مېر احمد و بازېچه خطرناک | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
وسط کوچه ای باريک و کوچک، نزديک دروازه های يکی از خانه ها چند تا دختر خورد سالی که شايد ۱۰/۱۱ سال شان باشد، گليمچه هموار کرده اند و تمامی بازيچه هايشان را آورده اند. ظفر شتابان می رسد. انگار خبری عجيبی داشته باشد. چشمانش از خوشی برق می زند. او می خواهد چيزی به حميده خواهرش بگويد ولی نفس های سوخته، امانش نمی دهند. حميده، ظفر را در پهلويش جا می دهد تا در جمع آنها چند لحظه آرام گيرد و به راحتی حرف بزند. ظفر از دريافت بازيچه های نو، رنگارنگ و به ذوق شان به حميده و ديگر دختران خبر می دهد.
ظفر با اينکه عجله رفتن دارد به دور دست های دور اشاره کرده می گويد که خيلی از بچه ها آنجا رفته اند تا بازيچه های مورد علاقه شان را پيدا کنند. حميده اظهار بی ميلی می کند. او از قول معلمش به ظفر می گويد که نبايد به اشيای ناشناخته دست برد، ولی گفته هايش هيچ اثری بر ظفر نمی کند. هردو دعوا دارند که در همين حال خاله گاديران حضور می يابد. حميده از ديدن خاله گاديران خيلی خوش می شود. او مسله را با خاله گاديران در ميان می گذارد. خاله گاديران با تاکيد بر حرفهای حميده، ظفر را از رفتن به آن جا منع می کند. او از ميراحمد ياد می کند که قربانی همچو ماجرای شده بود. شنيدن گفته های خاله گاديران برای همه اطفال تعجب آور است. هريک از اطفال در مورد به سوالات و کنجکاوی بيشتر می پردازد. سرانجام تصميم برآن می شود که خاله گاديران، گادی جادوييش را می خواهد و يکجا با ظفر و حميده به طرف ميراحمد می روند. در جريان راه ظفر می پرسد که آنها به کجا می روند ؟ خاله گاديران از خانه ميراحمد شان می گويد که در منطقه شمالی در ولسوالی کلکان ولايت کابل است. اطفال سوالات ديگری هم در مورد ميراحمد مطرح می کنند اما خاله گاديران پاسخ آن به ميراحمد واگذار می شود. گادی جادوی در حويلی بزرگ فرود می آيد. اعضای خانواده وارخطا به آنها می نگرند. خاله گاديران می خندد و می گويد که آنها ديدن ميراحمد آمده اند.
خاله گاديران از آفتاب نشينی او می گويد و در مورد مصروفيتش می پرسدس. ميراحمد می گويد به کمک پدرش کتاب هايش را پوش می کرد. حميده می پرسد که در صنف چند درس می خواند؟ ميراحمد می گويد که او دانش آموز صنف ششم است. خاله گاديران از ميراحمد می خواهد تا ماجرای بازيچه خطرناک را به ظفر قصه کند چون او هم شوق دريافت بازيچه را دارد. باشنيدن اين گفته ميراحمد تکان می خورد و از ظفر می خواهد به خودش رحم کند. حميده سوال می کند و مير ادامه می دهد: يکی از روز ها با برادر و بچه عمه ام در زمين های خرابه برای ساعتيری رفتيم. در جريان ساعتيری چشمم به يک ميله کوچک آهنی خورد که درست به اندازه قلم طول داشت. من آن شی را برداشتم و تصور کردم بازيچه است اما چنين نبود.
يکباره ميله انفلاق کرد و همه جا در نظرم تاريک شد. وقتی به هوش آمدم خود را در شفاخانه يافتم من ديگر سه انگشت و يک چشمم را از دست داده بودم". خاله گاديران با اطفال متاثر می شوند و به کمک برادر ميراحمد می روند و از جای انفجار ديدن می کنند که در گوشه حويلی رخ داده بود. برادر ميراحمد می گويد هرچند حين انفجار من در چند قدمی برادرم قرار داشتم و آسيبی متوجه ام نشده بود اما چند روز سرچرخ و بی حال بودم. حميده در مورد نام شی ناشناخته از مير احمد می پرسد. او می گويد وقتی از نشانی های آن شی به پدر و ديگر اشخاص گفتم آنها شی مذکور را فيوز بم خواندند. مير احمد در برابر سوالات اطفال در مورد کار های روزمره اش می گويد: "در اوايل خيلی روز های سخت را سپری کردم. حال می توانم با دست چپ کار کنم و مشکلاتم را تا حدی حل کنم". ظفر می پرسد: "در اوايل مثلا انجام چه کار های برايت دشوار بود"؟ مير می گويد: "مثلا نان خوردن، محکم گرفتن کاسه، پياله، نوشتن وظايف خانگی، پوشيدن لباس هايم و امثال آن را به کمک يکی از اعضای خانه انجام می دادم". مير احمد آه عميقی بر آورده می گويد: "آن روز های تلخ را هيچگاهی فراموش کرده نمی توانم. من خودم را آدم بيکاره و باطل فکر می کردم، از همه درسهايم عقب مانده بودم و به بسيار مشکل به کمک استاد و همصنفانم درس می خواندم". حميده، ظفر را متوجه دست بردن به اشيای ناشناخته می کند و از پيامد ها و مشقات آن به برادرش می گويد. درهمين وقت ميراحمد به ظفر و همه اطفال می گويد تا هيچگاهی به اشيای ناشناخته دست نزنند برای اينکه می شود آن شی مواد منفجره باشد.
خاله گاديران ميراحمد را تشويق به درس خواندن می کند و آينده درخشان برايش آروز می کند. بعد اطفال را متوجه وقت می کند. او کلمات جادويش را می خواند و گادی جادويش را فرامی خواند. خاله گاديران و اطفال با ميراحمد و خانواده اش خداحاقظی می کنند و همه باهم در گادی می نشسته دوباره به طرف خانه هايشان پرواز می کنند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||