|
چهره ها و جايها: تخت استالف | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
نفيسه با خستگی تمام مصروف اجرای وظايف مکتب (تکليف درسی) اش است. فريد می آيد و از نفيسه خواهرش می خواهد تا هر چه زودتر با او به ديدن يکی از جا های تفريحی برود. نفيسه و فريد به اجازه مادر، يکجا نزد خاله گاديران می روند. فريد بعد از سلام عليکی واضح می سازد که امروز خاله گاديران برايشان وعده کرده بود تا آنها را با خود در گادی جادوی به چکر ببرد. خاله گاديران که مصروف جمع و جور کردن يال های اسپش است، خنديده به نفيسه و فريد می گويد که امروز هردو را به ديدن تخت استالف می برد. نفيسه از اينکه آنها چند قبل به ديدن بازار کاسه های گلی استالف رفته بودند، ياد می کند. خاله گاديران گفته های نفيسه را تائيد کرده می گويد که آنجا بازار استالف محل توليد و فروش اجناس استالفی بود، ولی تخت استالف از جمله تفريحگاه های مشهور افغانستان است و خيلی از مردم برای ميله، سير و تفريح می آيند.
باد با شدت تمام می وزد و سرعت گادی را بيشتر و بيشتر می سازد. گادی جادويی اوج می گيرد، از فراز تپه ها، خانه ها و بازار ها گذشته ميان ابر ها ميرود. نفيسه و فريد می خندند، سرو صدا برمی آرند و آهنگی در مورد استالف می خواند: استالف ما سه هزار خانه - خوراک همه توت بيدانه – استالف ما استالف جانه (جان است) – مهمان خانه افغانستانه.... درهمين حال گادی جادويی ميان انبوه از درختان در ميدانی فرود می آيد که صدای شرشر آبشار از بلندای سنگ ديوار با شدت تمام می ريزد. نفيسه و فريد هر دو شتابان نزديک آب مست و خروشان می روند و دست و رو تازه می کنند. نفيسه می گويد: "به به ! عجب جای قشنگی، تخت استالف در بلندای تپه"! خاله گاديران با تائيد گفته های او می افزايد: از همين تپه می توان تمام نقاط استالف را به وضاحت تماشا کرد.
خاله گاديران فريد و نفيسه را در ميله جای تخت استالف می برد جايکه خيلی از مردم برای ميله، سير و تفريح آمده اند. فريد در جمع از بچه های می رود که غرسی (يک نوع بازی) می کنند. فريد از بچه ها می پرسد که آنها از کدام جا ها به استالف آمده اند. يکی از بچه هايکه تازه از ساعتيری بازگشته وعرق از سر و رويش می ريزد، نامش را رفيع خوانده، می گويد از منطفه شاه شهيد کابل با خانواده اش به ميله آمده است. پسر ۱۱ ساله ديگر خودش را حميد معرفی کرده می گويد از خيرخانه کابل با پسران کاکايش (پسرعمو) امده است. اطفال می گويند آنها دراينجا ساعتيری های مانند غورسی، چشم پتکان، ريسمان بازی، آب پاشی (همديگر را با ريختن آب تر می کنند)، دوش، آبوبه جان و امثال آن را انجام می دهند چه انجام اين همه ساعتيری ها در فضای آزاد برايشان خيلی ها خوشآيند است.
خاتول می گويد يک روز تفريح در هفته باعث از بين بردن يک هفته خستگی گذشته و دريافت انرژی و توان برای هفته آينده اش شده می تواند. فريد که از بازی با بچه های همسن و سالش خيلی ها خوشش آمده با تعريف از تخت استالف به خاله گاديران می گويد: "تخت استالف نه تنها بهترين جا برای تفريح و ساعتيری است بلکه خوبترين موقع برای دوستيابی هم بوده می تواند. خاله گاديران و اطفال در طول را ه با خانواده های بيشماری سر می خورند که هر کدام از آنها به کار های مختلف مشغول اند. جمعی کست می شنوند، کف می زنند، می خوانند و می رقصند، عده مصروف دريافت جای مناسب برای ميله کردند اند، و برخی هم ترتيبات چاشت را دارند. نفيسه از يکی از خانم هايکه مصروف پخت و پز است می پرسد که برای آمدن به ميله چه تدابيری بايد در نظر گرفته شود؟ خانم می گويد:
خانم به ادامه گفته هايش می افزايد: "آنها هر جمعه روزها به استالف و برخی از ديگر جا های تفريحی جهت ميله و تفريح می روند و هر بار اطفالش علاقه دارد شيرينی بخورند، شورنخود بخرند و ساعتيری کنند. خانم اظهار می دارد که استفاده از اين موقع در رشد جسمی و ذهنی اطفالش تاثيری به سزای دارد و هريک آنها به خوبی می توانند به دروس مکتبشان رسيدگی کنند. درهمين هنگام چشم خاله گاديران به دست فروشان کوچک (دوره گرد) می خورد که امتعه دست داشته شان را به فروش می رسانند. فريد با آواز بلند اشاره به پسری کوچک می کند که قرص های از نان تنوری، خمره های از ماست و سبدی از تخم را برای فروش در کراچی آورده است. نفيسه از اطفال ديگری که به کمک بزرگانشان بولانی های پخته شده و شورنخود را به فروش می رساند، خاله گاديران از نفيسه و فريد می خواهد تا بروند هم با اطفال فروشنده گفته های داشته باشند و هم چيز های بخورند.
به همين ترتيب عبدالوکيل که خود باشنده استالف است، ماست می فروشد. او هم می گويد فصل بهار و تابستان بهترين موقع برای عايداتش از بابت فروش ماست است. خاله گاديران يکجا با نفيسه و فريد خوراکه های طرف ميل شان را صرف می کنند که صدای شيهه اسپ به گوش می رسد. خاله گاديران به اطفال می فهماند که وقت بازگشت به طرف خانه هايشان رسيده است. لذا با دوستان شان خدا حافظی کرده ، با گادی جادويی به طرف خانه هايشان پرواز می کنند.
|
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||