شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
«کسی از حال ما نمیپرسد»؛ روایت زنان و کودکان قربانیان خاموش حملات هوایی پاکستان در کابل
- نویسنده, محجوبه نوروزی
- شغل, بیبیسی
- در, کابل
- زمان مطالعه: ۶ دقیقه
«همه چیز را از دست دادیم؛ جایی برای خوابیدن نداریم و در پاهایم خردههای شیشه هنوز باقی ماندهاست.»
این جمله را دختر جوانی در منطقه پلچرخی، در شرق کابل، گفت که خانهٔشان در حملات هوایی پاکستان ویران شده است.
وقتی او را دیدم، با خانوادهاش در میان آوار سرگردان بودند. چهره رنگپریده و لبهای غمگینش حکایت از درد و بیپناهی او داشت. مثل بسیاری دیگر از زنان قربانی، صدای او هنوز در رسانهها شنیده نشده است.
روز جمعه ۱۳ مارچ ۲۰۲۶، چهار غیرنظامی در حمله هوایی پاکستان به کابل کشته و دستکم بیست نفر زخمی شدند؛ شمار زیادی از آنان زن و کودک بودند.
دفتر هیئت معاونت ملل متحد در افغانستان (یوناما) نیز کشته و زخمی شدن غیرنظامیان را تایید کرد و از طرفین خواست تا برای جلوگیری از تلفات بیشتر غیرنظامیان فوراً به درگیریها پایان دهند.
چند ساعت پس از وقوع این حمله هوایی، من به محل حادثه رسیدم. آنچه دیدم، فراتر از انتظار بود.
آنچه در محل دیدم تنها خاک و ویرانی نبود. خانههای فروریخته و وسایل خانه، از دوشک و لباسها گرفته تا ظروف آشپزخانه که زیر آوار مانده بودند. حتی حیوانات خانگی خانوادهها در این حملات کشته شدهاند.
کودکان با کنجکاوی و معصومیت وضعیت را تماشا میکردند، اما زنان، در میان انبوه بزرگی از جمعیت که برای تماشای ویرانیها آمده بودند، دیده نمیشدند. کودکان زخمی سرگردان بودند و مردان زخمی با رسانهها مصاحبه میکردند. چند فرد نظامی هم در محل دیده میشدند و روایت رسانهها را زیر نظر داشتند.
مردم محل همه فقیر و عادی به نظر میرسیدند، شماری از آنان بسیار احساساتی شده بودند، و جوانان شعار میدادند که به جنگ علیه پاکستان میروند و «الله اکبر» و «مرگ بر امریکا و پاکستان» میگفتند.
پس از تلاش بسیار توانستم با چند زن در یکی از خانههایی که در و پنجرههای آن شکسته و تقریباً با خاک یکسان شده بود، صحبت کنم. آوار همه چیز را زیر گرفته بود و خردههای شیشه همه جا دیده میشد.
در ابتدا یکی از مردان خانواده که تلاش میکرد مانع گفتوگوی من با آنها شود، گفت اجازه نمیدهد آنها صحبت کنند. من توضیح دادم که هویت این زنان محفوظ خواهد ماند و صدای آنان در گزارش بازخوانی خواهد شد، اما او با قاطعیت گفت: «امکان ندارد.»
سرانجام توانستم با این زنان گفتوگو کنم.
«کسی از حال ما نمیپرسد»
یکی از آنها، دختر جوانی بود که میگفت هنوز خردههای شیشهٔ پنجرههای خانه در پاهایش باقی مانده است و به علت زخمی بودن نتوانسته به شفاخانه برود. او و دیگر زنان خانواده میگفتند از زمان بمباران تا آن لحظه نه خوابیدهاند و نه چیزی خوردهاند. آنها حتی نمیدانستند که هنوز روزه دارند یا نه.
این دختر جوان گفت حتی برای افطار هم چیزی برای خوردن ندارند. او که هنوز در شوک حادثه به سر میبرد، رنگ از چهره و لبهایش پریده بود و بسیار غمگین به نظر میرسید.
«همه چیز را از دست دادیم. چیزی برای ما باقی نمانده است. ما ۲۰ سولر داشتیم که همه شکستند. برادرم زیر آوار گیر مانده بود؛ او را با دستان خالی و به سختی بیرون آوردم. حیران ماندهایم که به کجا برویم و چه کنیم. طوریکه میبینید، ما حتی امشب جایی برای خوابیدن نداریم.»
او افزود که تا آن زمان هیچ کسی برای خبرگیری یا کمک به آنان نیامده است.
این دختر جوان که چادر و لباس سیاه به تن داشت، هنگام صحبت اشک میریخت. او آنچه را بر سرشان آمده «غیرانسانی و دور از اخلاق اسلامی» توصیف میکرد و به پاکستان نفرین میفرستاد.
در میان این خانواده، زنان و کودکان بسیاری هنوز خردههای شیشه در بدنشان داشتند، اما هیچکدام برای درمان به شفاخانه نرفته بودند.
دختر جوان در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر میشد، گفت: «آن شب را هرگز فراموش نخواهم کرد. تا جایی که یادم میآید در افغانستان جنگ بوده، اما تا کی باید این وضعیت را تحمل کنیم؟ ما از امارت اسلامی (حکومت طالبان) خواهش میکنیم ما را کمک کند؛ ما جایی برای رفتن نداریم.»
خواهر این دختر جوان هم گفت که از ساعت دوازده شب به این سو در میان آوار سرگردان هستند و حتی جایی برای نشستن ندارند. او میپرسید: «کی است که حالا بیاید و ما را کمک کند؟»
خانههایشان نه در داشت و نه پنجره. پارچههای رنگی در جای آنها آویزان کرده بودند.
یکی از زنان در همان خانه که مادر دختری ۶ ساله بود، کودکش را که بانداژ سفیدی به سرش بسته شده بود، به من نشان داد. او با نگرانی گفت: «سر دخترم به شدت ضربه خورده، امیدوارم در آینده اعصابش خراب نشود.»
خطرات خردههای شیشه در بدن
وقتی از خانه آنها بیرون میشدم، گروهی از پسران جوان و نوجوان به طرفم آمدند. در میان آنها پسربچهای حدود هشت یا نه ساله جلوتر آمد و کف دست خود را به من نشان داد.
گفت: «شیشههای خانه ما هم شکست و همه ما زخمی شدیم. این شیشه هنوز در دست من باقی مانده است.»
خرده شیشه کوچکی زیر پوست دستش دیده میشد. او با همان لبخند کودکانه ادامه داد: «مثل من آدمهای زیادی هستند که شیشه خوردهاند.»
وقتی محل را ترک میکردم، مردی سالخوردهای همراه با نواسهاش که دختری حدود شش و یا هفت ساله بود، نزد من آمد و با نگرانی گفت: «هنوز خردههای شیشه در سر این طفلک باقی مانده است.»
داکتر علیاصغر ملک، متخصص امراض جلدی در کابل، می گوید که چنین زخمهایی میتواند به عفونت و التهاب شدید منجر شود.
او توضیح داد: «وقتی خرده شیشه در بدن باقی بماند، میکروبها همراه آن وارد بافت میشوند. این مسئله باعث سرخی، تورم، درد شدید و گاهی خروج چرک از محل زخم میشود.»
به گفته او، این خردهها میتوانند در زیر پوست برجستگیهای سفت و دردناکی ایجاد کنند و بدن در واکنش به جسم خارجی، اطراف آن را با بافت اضافی بپوشاند.
داکتر ملک همچنین هشدار داد که اگر این شیشهها نزدیک رگهای خونی یا اعصاب قرار بگیرند، حرکت آنها ممکن است به بافتهای حساس بدن آسیب برساند.
او افزود: «حتی اگر عفونت هم ایجاد نشود، فشار یا حرکت بدن روی خرده شیشه میتواند باعث دردهای مزمن و طولانیمدت شود» که احتمال بروز عفونتهای شدید، آبسه و حتی آسیبهای دائمی به بافتهای بدن در پی خواهد داشت.
به گفته داکتران، بیشتر کودکان و زنان در معرض چنین خطراتی قرار دارند؛ بهویژه در شرایطی که دسترسی به خدمات صحی محدود است.
زخمهای پنهان
تصویر کودکانی که هنوز خردههای شیشه در بدنشان باقیمانده است و با کنجکاوی معصومانه اطراف را نگاه میکردند، هنوز در ذهنم مجسم است.
در میان آوار خانههایی که از خشت و گل ساخته شدهاند و در برابر چنین حملاتی تاب نمیآورند، کودکان ایستاده بودند؛ کودکانی که شاید هنوز بهدرستی نمیدانند که در زندگی شان چه رخ داده است و آنچه بر آنها آمده چه پیامدهایی خواهد داشت.
در ظاهر، آنچه دیده میشود خانههای ویران، پنجرههای شکسته و وسایلی بود که زیر خاک و آوار مانده بودند. اما در چنین فضایی همه زخمهای جنگ آشکار نمیشود.
برخی از این زخمها در زیر پوست باقی میمانند؛ مثل خردههای شیشه که در بدن کودکان جا مانده است. برخی دیگر ضربههایی است که به سر و بدن وارد شده و شاید پیامدهای آن، سالها بعد آشکار شود. و زخمهایی هم هست که دیده نمیشوند؛ شوک و ترسی که در ذهن زنان و کودکان باقی میماند.
وقتی با زنان خداحافظی میکردم، یکی از آنها با لحنی آرام اما اندوهگین گفت:
«فقط شما از حال ما پرسیدید. هیچ کسی نیامده بپرسد ما چه نیاز داریم، امشب کجا میخوابیم و چه چیزی خواهیم خورد.»