|
زين العابدين مراغه ای و سياحتنامه ابراهيم بيگ | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
يکی از مهم ترين آثار طنز نوشتاری مشروطه که تاثير مهمی بر انقلاب داشت، اثری است به نام «سياحتنامه ابراهيم بيگ». وقتی جلد اول اين اثر منتشر شد، نام نويسنده معلوم نبود. به همين دليل و به دليل اثرگذاری فراوان سياحتنامه بود که دولت وقت و بخصوص ميرزا علی اصغرخان اتابک چندين نفر را به اتهام تاليف اين کتاب دستگير کرده بود. حتی بعدها افراد مختلفی مدعی شدند که نويسنده اين کتاب اند. دولت وقت اين کتاب را ممنوع کرد، اما تجاری که به سفر روسيه می رفتند اين کتاب را لابلای وسايل خود به ايران حمل می کردند. کتاب زبانی ساده و عاميانه داشت. و طنز گزنده ای که در سراسر کتاب به دليل زبان آذری نويسنده بود، باعث محبوبيت اين کتاب در ميان عامه شد. اين کتاب در قالب يک سياحتنامه به هجو اخلاق ملی و فرهنگ سنتی و استبداد سياسی می پرداخت و از نگاه يک مصلح ديندار به وضعيت نابسامان کشور نگاه می کرد. وقتی جلد سوم اين کتاب منتشر شد و نام حاجی زين العابدين، بازرگان ساده مهاجر ايرانی به عنوان نويسنده آن روی جلد نوشته شد، کسی باور نمی کرد که کتابی چنين پخته و موثر از دست و ذهن بازرگانی ساده درآمده باشد. حتی گفته می شد که اين کتاب را ميرزا مهديخان از نويسندگان روزنامه اختر نوشته و به چاپ رسانده و پس از مرگ وی حاج زين العابدين بحش های دوم و سوم را نوشته و همه را به نام خود خوانده است. حتی گروهی معتقدند ميرزاآقاخان کرمانی نويسنده جلد اول سياحتنامه ابراهيم بيگ است. زين العابدين مراغه ای زين العابدين مراغه ای، نويسنده «سياحتنامه ابراهيم بيگ» متولد مراغه بود، در بيست سالگی به اردبيل رفت و پس از مدتی به قفقاز مهاجرت کرد و در شهر تفليس زندگی خود را آغاز کرد. وی در مهاجرت ثروتمند شد. عليرغم وضع خوب زندگی هميشه از اينکه در ايران زندگی نمی کند و دور از مشکلات ملت ايران است، خود را سرزنش می کرد. سياحتنامه ابراهيم بيگ در حقيقت داستانی است برخاسته از زندگی واقعی او. در اين سياحتنامه، شخصيت داستان که سالها از ايران دور بوده، با هزاران اميد به کشورش بازمی گردد. و از طريق عشق آباد وارد مشهد می شود. ابراهيم بيگ، راوی سياحتنامه چنان ايران را دوست دارد که تصور نمی کند اين همه نابسامانی و فلاکت را در کشور ببيند، به همين دليل هرچه بدی می بيند، گمان می کند که اين يک استثناء است و دائما تلاش می کند آنرا برای خود توجيه کند. در حقيقت، سياحتنامه ابراهيم بيگ تصويری است از زندگی عامه مردم ايران در دوران مشروطه، بخصوص مردم فقير و تنگدستی که به دشواری روزگار می گذرانند. او پس از هر تصويری که از مردم نشان می دهد، جمله را با اين عبارت تمام می کند که "مرده اند ولی زنده، زنده اند ولی مرده." ابراهيم بيگ که همراه لـله اش يوسف عمو به سفر آمده، پس از اينکه شهرهای مختلف ايران را می بيند و وضع ملت را مشاهده می کند، مجددا به مصر بازمی گردد. تقريبا تمام جلد اول که شرح سفر در ايران است با زبانی پر از طنز، شيرين و جذاب نوشته شده است. نمونه هايی از سياحتنامه ما را با نگاه نويسنده و شرايط آن زمان ايران آشنا می کند. نمونه ای از سياحتنامه ابراهيم بيگ دورباش! از مدرسه چند قدمی فراتر نگذاشته بوديم که ناگاه از طرف ديگر صدای دورباش بلند شد. از بانگ فراشان که: « چشم بپوش، برگرد، بالابرو، پائين بيا» گوش آسمان کر می شد. ديدم از دوطرف صف فراشان است که می آيند. همان طور که در شاهرود ديده بوديم، در ميان صفوف فراشان، کالسکه ای در حرکت بود. ديدم مردم رو به ديوار کرده ايستادند. در شاهرود اين تشريفات را ياد گرفته، اما رو به ديوار کردن را نديده بودم. خلاصه به مردم تبعيت نموده روی به ديوار کرديم. آستاری روی به طرف کالسکه ايستاديم. چون که به يوسف عمو در شاهرود تعليم داده بودند که در آن حال رکوع بنمايد، يعنی خم شود، بيچاره روی به ديوار کرنش کرد. معلوم است پشت به خانم بود. فراشان خيال کردند که اين استهزا می کند، مخصوصا طرف وارون را به خانم نشان می دهد. من هم رو به ديوار ايستاده بودم. يک وقت ديدم که بزن بزن است. به سر و صورت بيچاره يوسف عمو هی مشت و سيلی و چوب است که از در و ديوار فرو می ريزد. بيچاره هی داد می زند: « بابا، چرا می زنيد؟» من هم پيش رفته گفتم: « بابا! آخر مسلمانيد. اين غريب بيچاره را چرا می زنيد؟» ..... از جلد اول سياحتنامه ابراهيم بيگ شيخ شيپور بنده اکثرا با مشهدی حسن بر سر چهارسو می رفتيم. روزی بغتتا شخص معمم عجيب الشکل با هيکل غريب و هيولای مهيب ديدم. کمر باز و شکم گشاده، با ناف بزرگی که مانند گردو بيرون آمده، زير جامه سفيد پاچه گشاد پوشيده و از زير شکم بسته و بند زيرجامه را تا زانو آويخته. دستش را از زير پيراهن به شکم برده خاش خاش می خراشيد و خود بخود از دماغ خويش سورنا می زد. من متحيرانه پرسيدم: "بگو ببينم، اين ديو صورت زشت سيرت کيست؟" کم کم رفتيم قهوه خانه... |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||