بی‌بی‌سی فارسی و جام جهانی؛ خاطره مجریان از فوتبال

بی بی سی و جام جهانی

به مناسبت جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه گروهی از خبرنگاران و مجریان بی‌بی‌سی فارسی بهترین خاطره‌ای را که از فوتبال یا جام جهانی دارند، نوشته‌اند.

حسین باستانی: طرفداری از تیم محبوب با "قفل فرمان"

بازی پرسپولیس و استقلال سال ۸۰ یا ۸۱ (درست یادم نیست) تازه تمام شده بود. خیابان پر بود از هواداران هیجان‌زده دو تیم که برای همدیگر "کُری" می‌خواندند و بعضا... الفاظ ادبی هم ردو بدل می‌کردند. من به همراه یکی، دو مسافر دیگر، سوار تاکسی راننده مُسنی بودیم که پیراهن یکی از دو تیم را به تن داشت.

سر یک چهارراه، ماشین جلویی یک دفعه توقف کرد و راننده ما هم مجبور شد بزند روی ترمز. از بد حادثه، ماشین جلویی پرچم تیم مقابل را به شیشه عقب زده بود. نتیجه آن که راننده تاکسی، سرش را از شیشه بیرون آورد و یک حرف خیلی ناجور را حواله راننده ماشین جلویی و تیمش کرد. عکس‌العمل این کارش، بسیار سریع بود: درِ سمت راننده ماشین جلویی باز شد و آقایی در ابعاد قابل توجه، "قفل فرمان به دست" بیرون آمد. رنگ راننده تاکسی، جوری سفید شد که می‌ترسیدی قبل از سررسیدن راننده جلویی، قالب تهی کند.

در یک اقدام "شهادت طلبانه" از ماشین پیاده شدم و با به کار گرفتن تمام فنون دیپلماسی که در خیابان‌های تهران یاد گرفته بودم (از بوسیدن به عنفِ "روی ماه" راننده قفل فرمان به دست گرفته تا استفاده از گفتمان "این پیرمرد جای پدرته مگه شما خودت پدر و برادر نداری") توانستم طرف را به داخل ماشینش برگردانم. مذاکرات که تمام شد، پیروزمندانه به داخل تاکسی برگشتم و با نیش باز به راننده تاکسی گفتم: "به خیرگذشت، برویم".

پیرمرد، که تازه داشت به حالت عادی برمی‌گشت، بدون اینکه جوابی بدهد سرش را از پنجره بیرون کرد و درست دمِ راه افتادن، ناگهان حرف آب ناکشیده دیگری را حواله راننده جلویی و تیمش کرد! البته این بار حواسش بود که با صدای پایین‌تری فحش بدهد و راننده دیگر، صدای راننده ما را نشنید. کلافه به راننده تاکسی گفتم: "پدر جان، آخر جلوی زبونت را بگیر. شما که دیدی که با چه مکافاتی راننده را برگردوندم پشت فرمون!"

"پدرجان" براق شد که: "شما از اولش بیخود دخالت کردی! دلم می‌خواست این فلانی [به جای "فلان" نام تیم مقابل را برد] بیاد جلو ببینم چه غلطی می‌خواد بکنه!"

رعنا رحیم‌پور: روزی که همسایه ماهواره‌دار شد

کمتر کسی ۲۱ ژوئن ۹۸ را فراموش می کند. شبی که فوتبال، سیاسی‌ترین بازی آن جام جهانی را شاهد بود. روح و روان ما در ورزشگاه ژرلان شهر لیون بود. جایی که ایران به مصاف آمریکا می‌رفت. بازی دیر وقت بود، یازده، دوازده شب. بعضی از دوستان، خانه ما جمع شده بودند که بازی را دور هم ببینیم. چراغ‌ها را خاموش کردیم و چراغ تلویزیون تنها نوری بود که در اتاق پذیرایی روشن بود.

سانسور بازی هنگام پخش در کانال سه، اعصاب خرد می‌کرد و تصمیم گرفتیم بازی را از روی ماهواره ببینیم. اما تفسیر آلمانی هم کم اعصاب خردکن نبود. برای همین تصویر را از تلویزیون می‌گرفتیم و صدا را از رادیو ایران. با هر فریاد شادی یا عصبانیتی که می‌کشیدیم، پدرم هم سر ما داد می‌زد که ساکت باشید، همسایه‌ها خوابند.

اوایل بازی، آمریکا دست بالا را داشت. فشار روی دروازه ایران شدید بود و کار برای ملی‌پوشان سخت شده بود؛ فشار سیاسی و توقع بالا. فشار آمریکا که کم شد، با نفوذ بی‌نظیر جواد زرینچه از راست، توپ روی سر حمید استیلی به جا نشست و بعد، چرخید و وارد دروازه آمریکا شد.

ما چون تصویر را روی ماهواره و بدون تاخیر می‌دیدیم، چند دقیقه قبل از همسایه‌ها از گل اول با خبر شدیم. اشک شوق و فریاد شادی و بالا و پایین پریدن‌ها، این بار از صدای فریاد و تذکر پدر بلندتر بود. به پدر گفتیم که هیچ همسایه‌ای نباید بخوابد در چنین شبی...

نیمه اول با تک گل ایران تمام شد. فرصتی برای دستشویی رفتن و نفس تازه کردن. چهل و پنج دقیقه نفس‌گیر دیگر پیش رو بود. زمان کند شده بود. ثانیه‌ها، ساعت بود.

در نیمه دوم، آمریکا با توپ پر به زمین آمد. آن‌ها برای پیروزی به زمین آمدند و تلاش‌‌شان مضاعف بود. اما مقاومت کم‌نظیر عابدزاده، مانع‌شان می‌شد. زمان جلو نمی‌رفت. نگاه ما به ساعت بود. یک گل، برای این که با خیال راحت بازی را ببینیم کافی نبود. بالاخره، در دقیقه هشتاد و چهار، با پاس عالی علی دایی، مهدی مهدوی‌کیا برای دومین بار دروازه آمریکا را فتح کرد. فریاد شادی ما آن قدر بلند بود که فکر می‌کنم صدایش تا خود پاریس رفت و به گوش ملی‌پوشان رسید.

این بار هم صدای شادی ما که بازی را روی ماهواره می‌دیدیم، چند دقیقه زودتر از همسایه‌ها بلند شد. تهران با کمی تاخیر، از شادی منفجر شد. پدرم دیگر بی خیال تذکر دادن شد. تک گلی که در دقیقه ۸۷ خوردیم، دیگر اهمیتی نداشت. سوت پایان بازی که خورد، ایران اولین بردش در جام جهانی را ثبت کرد. آن هم نه مقابل هر کشوری، مقابل آمریکا. بقیه فریادها را در خیابان زدیم. تا صبح در میدان میرداماد رقصیدیم، در کنار دیگر ایرانیانی که آن شب، به ایرانی بودن افتخار می‌کردند.

روز بعد، یک همسایه مذهبی جویا شد که چطور ما بدون تاخیر، و زودتر از بقیه همسایه‌ها از نتیجه بازی با خبر شدیم. وقتی جواب را شنید، برای بازی بعد، از آنتن ماهواره ما یک سیم کشید و او هم ماهواره دار شد.

مریم زهدی: باگیو، باجیو و باجو

از سال ۱۳۷۹ که "توقیف فله‌ای" مطبوعات در ایران آغاز شد به این فکر افتادم که کاری را در کنار کار روزنامه‌نگاری انجام بدهم تا صبح که بیدار شدم و دیدم روزنامه‌‌مان توقیف شده، آب‌باریکه‌ای برای گذران زندگی داشته باشم. به صورت غیررسمی به رادیو ورزش پیوستم، بخشی که سال ۷۸ از گروه سرگرمی صداوسیما جدا شده بود.

در سال‌هایی که بیشتر تاکسی‌ها یا رادیو پیامشان روشن بود یا رادیو ورزش، بنا بود هر روز گزارشی از اخبار مربوط به فوتبال اروپا تهیه کنم و برای مخاطبان بخوانم. این‌کار را باعلاقه انجام می‌دادم و کم‌ کم لیگ برتر فوتبال انگلستان و جام حذفی ایتالیا و آلمان را شناختم. فوتبالی نبودم اما دست‌وپا می‌زدم که مخاطب فوتبالی رادیو ورزش را که به دنبال اخبار روز بود را راضی نگه دارم. یادم هست که با رئیس کنفدراسیون فوتبال وقت آسیا هم مصاحبه‌ای اختصاصی و پرمخاطب داشتم.

در آن زمان عادل فردوسی‌پور که از سیر تا پیاز تک‌تک ستارگان دنیای فوتبال جهان را می‌داند، هنوز پا به میدان نگذاشته بود. به همین دلیل من بی واهمه، اسامی فوتبالیست‌ها را در گزارش‌هایم به اشکال مختلف تلفظ می‌کردم و نمی‌دانستم کدام درست است کدام غلط.

اول کار کمی گشت و گذار و تحقیق کردم که بدانم مثلا خاوی درست است، جاوی یا ژاوی. لازم بود بدانم که اسم را بر اساس لهجه کدام کشور باید تلفظ کرد. باید تحقیق می‌کردم، به مرجع درست مراجعه می‌کردم و مخلص کلام اینکه باید مثل فردوسی‌پور عشق فوتبال می‌بودم که نبودم.

مطمئنم سردرگمی و آشفتگی در تلفظ اسامی دنیای فوتبال را به مخاطبانم هم منتقل کرده بودم. میشائیل بالاک، مایکل بالاک، میکائیل بالاک؛ همه را گفتم. یک بار می‌گفتم روبرتو باگیو، روز دیگر باجیو و یک بار هم نام ستاره ایتالیایی را باجو تلفظ می‌کردم و آب از آب تکان نمی‌خورد.

یک بار سوار تاکسی شده بودم؛ وقتی به راننده گفتم آقا اینجا نگه‌دار، زد روی ترمز برگشت به من نگاه کرد و با لبخندی گشاد گفت: ها تو همون خانومه‌ای که هرروز رادیو ورزش حرف می‌زنی. من گفتم بله بله و رسما فرار کردم تا مورد سوال قرار نگیرم، چون دانشم کافی نبود، جوابی نداشتم، عادلی هم نبود تا از روی دستش تقلب کنم.

نگین شیرآقایی: آزاد شدیم، آزاد برای خندیدن

در خانه ما فوتبال ممنوع بود. سه برادرم، هیچ کدام فوتبالی نبودند. دلیل هم داشت: یکی عضو تیم ملی کشتی بود، دیگری ورزش رزمی دوست داشت و سومی اهل ورزش نبود. مادرم هم طرفدار پر و پا قرص کشتی.

وقتی در دوره راهنمایی برای اولین بار با مفهوم جام‌جهانی آشنا شدم و لذت حمایت از یک تیم را مزه کردم اوضاع تغییر کرد. به بهانه بازی با دختر دایی‌ها به خانه تنها فامیل فوتبال‌دوست می‌رفتم که بتوانم فوتبال تماشا کنم. اولین تیمی هم که هوادارش شدم آلمان بود؛ با یورگن کلینزمن که مشهور بود به زلزله رودبار کمک کرده.

خیلی زود خورخه کامپوس، دروازه‌بان مکزیک به تنهایی ورق را برگرداند و من را مکزیکی کرد. اما قطعا بیشترین لذتی که از تماشای فوتبال بردم، بازی با استرالیا، صعود ایران به جام جهانی فرانسه و اولین تجربه‌ام از شادی خیابانی بود. من هم مثل خیلی از همدوره‌ای‌هایم خیابان را محل عزاداری دیده بودم نه شادی.

مدرسه ما در قائم شهر (شاهی) در مرکز شهر بود. سر کلاس فیزیک بودیم و بازی را از رادیو می‌شنیدیم. مدیر و ناظم هر از گاهی به کلاس‌ها سر می‌زدند که مطمئن شوند حواسمان به درس است و فوتبال را دنبال نمی‌کنیم. اما معلم همراهی می‌کرد. زنگ که خورد همه به خیابان ریختیم. جای سوزن انداختن نبود. راهی برای رفتن به خانه هم نبود. علاقه‌ای هم به خانه رفتن نداشتیم.

در نزدیکی استادیوم شهید وطنی (جایی که به تازگی جشن صعود تیم نساجی مازندران به لیگ برتر برگزار شد) ایستادیم، رقصیدیم و آواز خواندیم. گروهی دختر دبیرستانی که در طول زندگی‌شان به آن‌ها گفته بودند خنده‌تان را مخفی کنید؛ رقص‌تان در پستو باشد و صدایتان را نشنوند. ما اما آزاد شدیم. آزاد برای خندیدن و فریاد زدن. صدایمان نه تنها فضای استادیوم کشوری، که همه شهر را پر کرد. اولین تجربه شادی در خیابان همیشه با من و نسل من خواهد ماند.

عنایت فانی: معجزه استانبول برای دخترم

عنایت فانی

در سال ۲۰۰۵ دخترم آزاده (آزی) دانشجوی سال دوم دانشگاه بود و می‌خواست برای تعطیلات به برزیل برود ولی پول جمع شده به واسطۀ کار در خلال تعطیلات تابستان، کافی نبود و داشت با من و مادرش چانه می زد که مبلغی کمکش کنیم.

چند روز بعد در مسابقۀ نیمه‌نهایی لیگ قهرمانان اروپا، لیورپول با تک گل لوئیس گارسیا چلسی را شکست داد و به فینال رسید. بازی نهایی در استانبول و مقابل میلان بود. با رفتن لیورپول به مرحلۀ نهایی رغبت آزی برای رفتن به برزیل کم‌تر و کم‌تر شد تا بالاخره آنچه در سرش می‌گذشت را به زبان آورد: "می‌خوام برای فینال برم استانبول" .

ولی مگر بلیت بازی گیر می‌آمد و از آن بدتر بلیت هواپیما هم نایاب شده بود. ولی او سمج بود و تصمیم گرفته بود به هر قیمتی که شده برود و رفت! عده‌ای از هواداران لیورپول هواپیمایی را دربست گرفته بودند که آن‌ها را به استانبول ببرد و بعد از مسابقه هم آن‌ها را به لندن برگرداند. هزینه سفر؟ هم پولی که برای رفتن به برزیل جمع کرده بود به اضافۀ کمکی که از ما گرفته بود.

روز موعود رسید، آزی داخل ورزشگاه در استانبول و ما در پای تلویزیون در لندن. نیمۀ اول بازی تمام شد و لیورپول با سه گل خورد افسرده، نامید و بهت‌زده به رختکن رفت. و من در این فکر که چطور آزی را دلداری بدهم. به خودم ‌گفتم، می‌گویم آزی جانم درسته که لیورپول شکست خورد ولی تو از تعطیلات گذشتی و رفتی تا از تیمت حمایت کنی و این خودش تجربه‌ای فراموش‌نشدنی است. در این افکار غرق بودم که نیمۀ دوم بازی شروع شد و لیورپول گل زد، بعد گل دوم و گل سوم. بازی به وقت اضافی رفت، گلی رد و بدل نشد و کار به پنالتی کشید و لیورپول جام را برد. یک وقت دیدم ما داریم جیغ می‌کشیم، پسرم در خیابان هوار می‌کشد و من بیش از هرچیز خوشحالم که ناچار نیستم دخترم را دلداری بدهم.

فرناز قاضی‌زاده: فوتبال بخشی از ماست حتی اگر ندانیم

چهارده ، پانزده ساله بودم که اولین گزارشم را نوشتم. گزارشی بود تلفیقی، از یک جمع دوستانه و یک بازی فوتبال. با دوستان همکلاسی ام دور هم جمع شده بودیم که یک بازی را با هم ببینیم، درست یادم نیست، حدود سی سال گذشته، اما فکر می کنم بازی استقلال و پرسپولیس بود.

گزارش را در زنگ انشا خواندم، خیلی هم مورد توجه همکلاسی‌ها و معلم انشا قرار گرفت. آن سال‌ها همه در مدرسه به نوعی فوتبالی بودند، علاقه‌مند به خود فوتبال یا بیشتر از آن به فوتبالیست‌ها. عابدزاده، عابدیان، پیوس، مجید نامجو مطلق و غیره. همه می‌دانستیم که چه کسی پرسپولیسی است، چه کسی استقلالی. روزنامه‌های فوتبالی را می‌خریدیم و می‌خواندیم. من از خانواده‌ای هستم فوتبالی، البته، نه بازیکن، فقط بیننده.

پدرم همین حالا هم با جزییات چند لیگ برتر جهانی را همزمان دنبال می‌کند. با همسرم دائم درباره تیم محبوبش در لیگ برتر انگلستان که اغلب هم بازنده است، همدردی می‌کند. اما آن سال‌ها، ما بودیم و قرمز و آبی. در خانه ما من تنها پرسپولیسی بودم، فقط برای مخالفت با برادر و پدرم. یکبار که پرسپولیس یک بر هیچ عقب بود و بعد دو بر یک برد، با برادرم کتک‌کاری مفصلی کردیم.

همین حالا هم شوهر وپسرم باهم فوتبال می‌بینند و من بی آنکه بخواهم، در جریان جزییات فوتبال انگلستان قرار می‌گیرم. می‌دانم محمد صلاح را زده‌اند، می فهمم‌که زاها ،حقش بیشتر از این‌هاست. می‌دانم که ژوزه مورینیو، پول بداخلاقی‌اش را می‌گیرد... خلاصه، من فوتبال را زندگی کرده‌ام. فوتبال بخشی از ماست حتی اگر ندانیم.

داریوش کریمی: لذت جاودان یک لحظه تکنیکی بودن

هفت،هشت سالم که بود توی یک زمین خاکی (واقعا خاکی، بعضی وقتا در گرد و خاک نمی‌شد تشخیص داد کی یار ماست و کی نیست) یه پاس غیرمنتظره به من رسید. بین من و دروازه که ده متری فاصله داشت فقط دروازه‌بان بود. بجای نگه داشتن توپ و شوت با روی پا، در یه لحظه تصمیم گرفتم به سمت توپ بچرخم و بدون هیچ مکثی همین که توپ به من رسید با بغل پا بفرستمش سمت دروازه. همین کار را هم کردم و گل شد. دروازه‌بان که فکر کرده بود توپ را نگه می‌دارم و وقت بهش می‌دهم خشکش زده بود.

هم تیمی‌ها به سمتم دویدند و بغلم کردند. خیلی چسبید، به خصوص که تکنیک نشان داده بودم و نه گل الکی بلکه گل باحالی به ثمر رسونده بودم. اونم من که به عنوان آدم تکنیکی شناخته نمی‌شدم. به عکس، مشهور بودم به این که مثل خر می‌دوم و توپ خوب گیر می‌آرم اما همه را خراب می‌کنم. هیچ وقت بعد اون دیگه نتونستم تکنیکی بشم. آخرش فهمیدم در فوتبال استعدادی ندارم. ولی مزه اون لحظه هنوز زیر دندونمه!

جمال‌الدین موسوی: فوتبال دیدن روی پشت‌بام

بسیار شنیده‌ایم که پیران خردمند و آگاهان امور گفته‌اند هیچ‌گاه گول زیبایی‌های ظاهری و زرق و برق دنیای فانی را نخورید و در خوش‌ترین ساعات زندگی از دوستانی که در سختی‌ها با شما همراه و همگام بوده‌اند غافل مشوید! تجربه جام جهانی تابستان سال ۱۹۹۸ فرانسه به من ثابت کرد که این پند پیران خردمند تا چه اندازه گرانبهاست.

در مشهد، مثل همه جای ایران و در ایران هم مثل اکثر جاهای دنیا تب فوتبال همه جا را گرفته بود. ما هم در پیشواز جام جهانی، سطح تجملات زندگی را بالاتر بردیم و بعد از سال‌ها یک تلویزیون رنگی بیست و یک اینچ مدل ال‌جی خریدیم. به نظرم می‌آید که قیمت آن حدود سیصد هزار تومان ارز رایج مملکت در آن زمان بود.

حالا دیگر می‌شد زمین فوتبال را سبز دید، رنگ پیراهن بازیکن‌ها را به خوبی تشخیص داد و از نورپردازی خیره‌کننده استادیوم‎‌های کشور میزبان لذت برد. خواستیم به نحوی از شر تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچ مارک گلد استار خلاص شویم که بعد از ده، پانزده سال کار به برفک افتاده بود و کلیدهای تنظیم کانال و صدایش لق شده بود. چشمم که به صفحه سیاه و خاموش تلویزیون کهنه و کوچک افتاد دلم به حالش سوخت. به نظرم آمد که این شعر اخوان را زمزمه می کند:

تو را با غیر می‌بینم، صدایم در نمی‌آید

دلم می‌سوزد و کاری ز دستم بر نمی‌آید

نشستم، باده خوردم ،خون گریستم، کنجی افتادم

تحمل می‌رود اما شب غم سر نمی‌آید

زمانی جای این تلویزیون بهترین نقطه اتاق نشیمن بود و حالا در گوشه زیرزمین افتاده بود. دستی به سر و رویش کشیدم، بردمش پیش رادیوساز محل و دادم تا درستش کند. مثل روز اولش کار می‌کرد، اگرچه عاری رنگ و لعاب نسل جدید بود.

القصه، ما تقریبا تمام بازی‌هایی که به وقت ایران نیمه شب برگزار می‌شد را پشت‌بام با همین تلویزیون دیدیم، چون اجازه نداشتیم نصف شب توی اتاق نشیمن فوتبال ببینیم و نمی‌توانستیم تلویزیون رنگی نو را که چشم و چراغ خانه به حساب می‌آمد با خودمان روی پشت‌بام ببریم. خصوصا این که گاهی عملیات انتقال با یک طناب انجام می‌شد!

کسری ناجی: آن شوت سرضرب به دروازه اسرائیل

یادم می‌آید دبیرستانی بودم که یک روز با چند نفر از دوستانم که از من به مراتب بیشتر اهل فوتبال بودند برای دیدن بازی ایران و اسرائیل به امجدیه رفتیم. خوب یادم نیست که چه احساسی داشتم اما یادم هست که می‌دانستم این بازی، بازی بزرگی است چون ایران قرار بود علیه کشوری به میدان برود که اگر چه با ایران روابط خوبی داشت اما خیلی‌ها به علت جنگ‌های منطقه‌ای اسرائیل و اشغال سرزمین‌های اعراب نظر مثبتی به آن نداشتند.

بازی، بازی "رو کم کنی" بود. یادم هست که اتوبوس حامل بازیکنان اسرائیلی را در همان داخل امجدیه دیدم که عده کوچکی علیه آن شعار می‌دادند که برای بازیکنان اسرائیلی می‌بایست ناخوشایند بوده باشد. آن‌چه که هنوز یادم نرفته اما گل عجیب و زیبای پرویز قلیچ‌خانی بود که از فاصله زیادی از پشت محوطه هجده قدم با شوتی سرضرب و مستقیم توپ را با سرعتی باور نکردنی وارد دروازه کرد؛ بدون آنکه دروازه‌بان فرصت کند که از جایش زیاد تکان بخورد. هنوز روز بزرگ ۵۰ سال پیش فوتبال ایران در خاطرم هست.

line

#ازمابپرس

اگر می‌خواهید مطالب بیشتری درباره موضوعات مرتبط به جام جهانی در وبسایت بی‌بی‌سی فارسی بخوانید، سوال‌های خود را از طریق فرم زیر برای ما بفرستید.

درباره بازی‌های جام جهانی و موضوعات مرتبط با آن چه سوال‌هایی دارید؟

#ازمابپرس ابزاری است که به شما امکان می‌دهد تا با سوال‌های خود در تهیه مطالب و گزارش‌های بی‌بی‌سی فارسی سهیم شوید.