پنجره‌ای به خلوت جنگجویان جوان داعش

    News imageNews imageNews image
    سه عضو جوان داعش در ساحل رود دجله کشته شدند

    از آنها عکس‌ها و مدارکی به جا مانده که دریچه‌ای است به داستان عجیب زندگی خصوصی آنها
    News image

    کوئنتین سامرویل و ریما دلاتی، تیر ۱۳۹۶
    هشدار: این مطلب حاوی جزئیات دلخراش است

    محمد دارد با ذوق از پیدا شدن جسد سه پیکارجوی گروه موسوم به دولت اسلامی با موبایلش فیلم می‌گیرد.

    یکی از آنها را نشان می‌دهد و فریاد می کشد: "بزنش"!

    از هیجان‌زدگی‌اش می‌شود فهمید که او جزو نیروهای رزمی نیست، در حقیقت آشپز یگان است. محمد مسلح نیست، اما سربازان دیگر همراهش که از نیروهای ویژه ارتش عراق به نام لشکر واکنش سریع هستند، تا دندان مسلحند و حواسشان به همه جا هست.

     یک جسد و تکه‌های لباس در ساحل رود دجله

     یک جسد و تکه‌های لباس در ساحل رود دجله

    دو تا از پیکارجویان داعش قطعا مرده‌اند. جسد یکی از آنها که احتمالا پسر جوانی است زیر آوار سنگر بتونی مانده است. دست کوچک و سیاه شده‌اش از زیر آوار بیرون زده است. کمی آنطرف‌تر پیکارجوی دیگری روی چمن افتاده. چشمانش باز است، اما بخشی از سرش رفته. او هم در اثر همان حمله هوایی کشته شده که سنگر را ویران کرده است.

    اما مرد سوم آنطرف‌تر در سایه‌ افتاده و سربازان را نگران کرده است.

    مواظب باش... دستش رو نگاه کن شاید نارنجک دستش باشه... آروم برو"

    محمد

    چند گلوله به سمت او که دمر افتاده شلیک می‌کنند. تکان نمی‌خورد.

    یکی از سربازان می‌گوید: "از اون فلان فلان شده‌هاست، قایم شده بوده. مواظب باشین. مواظب باشین."
    سرباز دیگری می‌گوید: "فکر نمی‌کنم جلیقه انفجاری داشته باشه."

    سرباز عراقی صحنه را جستجو می‌کند

    سرباز عراقی صحنه را جستجو می‌کند

    آنها کنار یک باغ زیتون هستند که به عنوان پایگاه موقت نیروهای ویژه ارتش در عملیات بازپس گرفتن موصل انتخاب شده است. موصل آخرین پناهگاه بزرگ اعضای گروه موسوم به دولت اسلامی در عراق است

    از نزدیک جنازه را نگاه می‌کنم. پای راستش لت و پار است. به نظر می‌رسد خودش را از سنگر بیرون کشیده و پناهی بین سنگ‌های کنار رودخانه پیدا کرده.

    قیافه‌اش حتی پس از مرگ هم متفاوت است. چانه باریک، دماغ ویژه. ریش تنکی دارد. بیشتر شبیه یک پسر بچه است تا یک مرد. سربازان در کنارش یک تفنگ ام۱۶ پیدا می‌کنند که رویش نوشته شده: اموال دولت آمریکا

    تصویر نزدیک از تفنگ ام۱۶

    تصویر نزدیک از تفنگ ام۱۶

    این احتمال وجود دارد که این تفنگ یکی از هزاران قبضه اسلحه و خودرویی باشد که نیروهای داعش دو سال پیش هنگامی که از سوریه به عراق یورش بردند، از نیروهای عراقی در حال عقب‌نشینی غنیمت گرفتند.

    یکی از سربازان که جنازه‌ها را جستجو می‌کند، می‌گوید: "عادل، عادل، کسی مهمات داره؟ یه خشاب پر می‌خوام". تفنگ ام۱۶ حالا متعلق به سربازی است که آن را پیدا کرده.

    افسر حاضر در صحنه به من می‌گوید: "باید بریم، اینجا امن نیست". سربازان نگرانند و می‌خواهند به پایگاه برگردند. هشدار می‌دهند که هنوز پیکارجویان داعش در منطقه حضور دارند.

    News image

    اوایل اسفند است و این مردان در میانه مهمترین نبرد زندگی خود هستند.
    آنها در سه روز گذشته در جنوب موصل پیشروی برق‌آسایی کرده‌اند. حالا روستای بوسیف در مقابل آنهاست و پس از آن ویرانه‌های فرودگاه است و محله‌های غرب موصل.

    همه اینها در پیشروی‌های سریع به دست ارتش می‌افتد، اما هر چه به موصل نزدیکتر می‌شوند، درگیری‌ها شدیدتر می‌شود و جسدهای بیشتری در جاده‌ها و معبرها جا می‌ماند.

    تجربه حمله به قسمت شرقی شهر -که صد روز طول کشید- نشان داده که گروه موسوم به دولت اسلامی خود را برای جنگ کاملا آماده کرده است. موصل به یک زرادخانه بزرگ تبدیل شده است.

    قبل از اینکه از تپه‌ها بالا برویم و به پایگاه برگردیم، نگاه دیگری به جسد پیکارجویان می‌اندازم. کنار یکی از آنها تکه کاغذی پیدا می‌کنم که مهر "دولت اسلامی" خورده. یک برگه مرخصی است. پشت برگه چند لکه خون است.

    برگه مرخصی داعش

    برگه مرخصی داعش

    سربازان برای آخرین بار جنازه‌ها را می‌گردند. در جیب لباس‌های مرد جوانی که جسدش در سایه افتاده بود، مقدار ناچیزی پول سوری پیدا می‌شود. اما در جیب دیگرش شیئی کوچک، اما به مراتب ارزشمندتر است، کارت حافظه یک تلفن همراه.

    تصویرهایی که در این کارت حافظه است به ما کمک می‌کند تا به گوشه‌هایی از زندگی آنها پی ببریم؛ به پیوند عمیق میان آنها، بی‌رحمی‌شان و آنچه در جنگ موصل بر آنها گذشته.

    این تصاویر نوری می‌تاباند بر جسدی که در سایه بر زمین افتاده است. این مرد جوان که بوده و چه اسراری از داعش را برایمان به جا گذاشته است؟

    عکس‌های پنهان او

    News image

    عکس‌ها از تصاویر روشن خانوادگی آغاز می‌شود، اما همه چیز به سرعت تیره می‌شود. مرد جوان با چشمان درشت و لبخندی محو بر لبانش در کنار دختری کوچک نشسته که احتمالا خواهر اوست. دستش را دور شانه دخترک انداخته و دختر هم انگشت اشاره‌اش را بالا گرفته، به این معنا که خدواند یکی است.

    موهای پسر جوان، تابدار و بلند است. اما در عکس‌های بعدی به تدریج کوتاه‌تر می‌شود. در این عکس چشم‌هایش گیرا و روشن است و گونه‌ها و لب‌هایش گل انداخته.
    اما تغییراتی در جریان است.

    کمی بعد او را با لباس نظامی می‌بینیم با کلاشنیکفی بر شانه و بیسیمی در جیب.

    در عکس دیگری او مثلا خواب است، تقریبا می‌شود مطمئن بود که او در عکس خود را به خواب زده تا تصویر جنگجویی در حال استراحت را بسازد.

    این تصاویر، دیگر یک آلبوم خانوادگی نیست بلکه به نظر می‌رسد تلاشی است برای ثبت زندگی یک "شهید" آینده، یک مهاجم انتحاری با چهره‌ای معصوم و آماده برای فدا کردن خود در راه عقیده‌اش.

    در کارت حافظه‌ای که در جیب این جوان پیدا شد، تصاویر دیگری هم بود. از جمله یک عکس دسته‌جمعی از مردان و پسران. پیکارجوی جوان خودش در این عکس نیست، احتمالا او پشت دوربین است و دارد عکس می‌گیرد.

    بعدا فهمیدم که اکثر این مردان و پسران اهالی موصل و اعضای یگان پشتیبانی نینوا بودند، یک گروه ذخیره در پشت جبهه که در داخل شهر وحشت می‌آفرید.

    دورانی که آنها در گروه داعش با هم گذرانده بودند، پیوندی عمیق میانشان ایجاد کرده بود.

    یکی از تکان‌دهنده‌ترین عکس‌ها، عکس شخصی است که به نظر می‌رسد دوست نزدیک پیکارجوی جوان باشد.

    موهای بلندی دارد و از چهره‌اش پیداست که از پیکارجوی جوان بزرگتر است. او مستقیم به دوربین نگاه می‌کند.

    چشمانم به سوی دستانش کشیده می‌شود که روی شکمش قرار گرفته. او دستکش‌هایی تیره به دست دارد. زیر آن دست‌ها، زیر پیرهنش، یک کمربند انتحاری پنهان شده است. او شصت‌های دستش را روی کمربند گذاشته.

    دستکش‌ها برای پنهان کردن دکمه چاشنی انفجاری است. به این ترتیب، کسانی که هدف حمله هستند متوجه خطر مردی که با لباس خاکی و لبخند به سمتشان می‌آید نمی‌شوند، تا وقتی که دیگر خیلی دیر است.

    عکس‌های دسته جمعی با مردان مسن‌تر هم هست. چهره‌های آنها با آثار جنگ و جای زخم فراموش نشدنی است و بعضی از کسانی که در موصل زندگی می‌کردند، آنها را به یاد دارند.

    اما عکس‌های این کارت حافظه راز دیگری را هم برملا می‌کند، رازی که از اول هم درست جلوی چشمانم بود.

    News image

    مخفیگاه

    News image

    مردانی که در عملیات موصل می‌جنگند همیشه در یکی از این دو حالت قرار دارند: حالت هوشیاری و مراقبت کامل در میدان جنگ و حالت خستگی مفرط که چند ساعت خواب شبانه هم نمی‌تواند آن را کاملا برطرف کند.

    من هم به عنوان خبرنگاری که آنها را همراهی می‌کنم، مثل آنها می‌خوابم. قبل از طلوع خورشید بیدار می‌شویم، با ماشین به خط مقدم می‌رویم و آنها را در حالی تماشا می‌کنیم که برای پرهیز از ترکش خمپاره و راکت سرشان را می‌دزدند و مواظب بمب‌های کنارجاده‌ای و هواپیماهای بدون سرنشین هستند. وقتی تک‌تیراندازهای داعش شروع به تیراندازی می‌کنند، باید مخفی شویم.

    همکاران من شب‌ها به سختی فرصت می‌کنند فیلم‌ها را تدوین کنند، وسایل را دوباره شارژ کنند و کمی بخوابند تا دوباره قبل از طلوع راه بیفتیم.

    تصویر هوایی باغ زیتون

    تصویر هوایی باغ زیتون

    در نتیجه توجه چندانی به محل خوابمان نداریم. خلاصه‌اش این است که خیلی تاریک است، ما هم خسته‌ایم و کارهای مهمتری داریم. فقط می‌دانیم که محل را چک کرده‌اند تا تله انفجاری در آن نباشد و تا حدودی امن باشد.

    حدود دو هفته از اقامت ما در ساختمان باغ زیتون می‌گذرد، اجساد سه پیکارجوی داعش هنوز کنار رودخانه افتاده است. اما سگ‌ها و پرنده‌ها آنها را به شکلی در آورده‌اند که دیگر قابل تشخیص نیستند.

    وقتی دوباره عکس‌های کارت حافظه را مرور می‌کنم، ناگهان متوجه چیزی می‌شوم. آن مردان جوان داعش، فقط اینجا نمی‌جنگیدند، جایی که ما حالا هستیم، قبلا محل زندگی آنها بوده است. دیوارها و اثاثیه در بعضی عکس‌ها آشناست.

    کشف مخفیگاه:

    در آخرین روزی که در خط مقدم هستیم، در حالی که تنها چند ساعت فرصت داریم که وسایلمان را ببندیم و به اربیل برگردیم، تصمیم می‌گیرم که چرخی بزنم. بالای کیسه خوابم یک پنجره است. پرده خاک گرفته جلوی پنجره را کنار می‌زنم. زیر آن اعلامیه‌های دولت اسلامی پنهان است و فرامین رسمی خلافت.

    این اسناد نشان می‌دهد که گروه داعش به شدت با کمبود منابع، به ویژه کمبود نیرو مواجه بوده و شمار نفرات آن به سرعت رو به کاهش بوده است.

    وزیر جنگ دولت اسلامی روز ۱۱ نوامبر (۲۱ آبان ۱۳۹۵) درخواست استخدام نفرات تازه در نیروی ویژه را داده است.

    تا اواسط دسامبر، یعنی حدود یک ماه بعد، دستور آمده که جلوی فرار نیروها از خط مقدم گرفته شود.

    برادران مجاز به عقب‌نشینی نیستند. مجازید برای جلوگیری از عقب‌نشینی، از زور و خشونت متناسب استفاده کنید"

    دستورالعمل داعش

    در انتهای یکی از اتاق‌ها، پتویی را به دیوار زده‌اند. متوجه می‌شوم که از پشت آن نسیمی می‌وزد. پتو با یک تکان کنده می‌شود و وقتی گرد و خاک می‌نشیند، دری به یک اتاق دیگر پیدا می‌شود.

    اتاقی کوچک و روشن با یک تخت خواب و پنجره‌ای رو به یک باغچه سبزی. اینجا خوابگاه همان اعضای داعش است که کنار رودخانه کشته شده‌اند. لباس‌ها و اثاثشان روی زمین پخش است.

    یک روبالشی با نشان باشگاه فوتبال چلسی روی زمین کنار یک پوستر دولت اسلامی افتاده که مجازات جرایم مختلف را در خلافت اسلامی فهرست کرده است.

    قطعات الکتریکی از پریزها و چراغ‌قوه‌ها خارج شده که احتمالا کاربرد نظامی داشته است. وسط چیزهایی که در اتاق پخش است، چیزی توجه مرا جلب می‌کند: قوطی خالی یک قطره ضدقارچ با عکس یک پسربچه موطلایی روی آن.

    چشم‌های عکس بچه را تراشیده‌اند، احتمالا به این دلیل که داعش معتقد است بازسازی تصویر انسان حرام است.

    در میان توده به هم ریخته میان اتاق، چیزی مهم پنهان است. چندین صفحه یادداشت دست‌نویس و طرح که به دقت بسته شده. معلوم است که برای نویسنده‌اش اهمیت زیادی داشته. شماره‌ای با ارقام انگلیسی در گوشه آن نوشته شده؛ کنار نامش، ابوعلی الموصلی. آیا این نام مرد جوانی است که در عکس‌ها دیدیم؟

    دستنوشته‌ها در ابتدا مرتب و دقیق است و یادداشت‌ها جزئیات زیادی دارد. در واقع موضوع مهم مرگ و زندگی مطرح است. ابوعلی دارد پرتاب خمپاره را می‌آموزد. به نظر می‌رسد که کارآموز خوب و کوشایی است. اما مثل هر بچه مدرسه‌ای دیگری، وقتی تعداد درس‌ها بیشتر می‌شود، کم‌دقت و سربه هوا می‌شود.

    اما او به کارش افتخار می‌کند. او در مورد تمرین‌هایی یادداشت برداشته که مختصات جغرافیایی گرفته شده از نقشه گوگل را به مختصات هدف‌گیری در دنیای واقعی تبدیل می‌کند. او درجات قطب‌نما و طرح‌های منحنی مربوط به خمپاره ها را کشیده است.

    و مهمتر از همه، در بخش مربوط به مهمات و به خط خودش، "مهمات شیمیایی" را هم جزو تسلیحات فهرست کرده است.

    بحث‌های زیادی بوده که آیا گروه داعش در موصل از سلاح شیمیایی استفاده کرده یا نه. اینجا دست‌کم مسجل می‌شود که آنها برای استفاده از این سلاح آموزش دیده بودند و آمادگی داشتند.

    او طرح یک نشان برای یک واحد نظامی و مهر موقت آن را هم کشیده است با عنوان یگان‌های حمایت عمومی.

    شعارهایی هم هست: "دولت اسلامی، در راستای روش پیامبر" و "دولت اسلامی باقی می‌ماند و بر نفرت غلبه می‌کند".

    او از اوراق امتحانی وزارت علوم عراق به عنوان دفترچه یادداشت استفاده کرده و با آن شوخی هم کرده است.

    او جلوی سال تحصیلی نوشته: ۱۷-۲۰۱۶ و جلوی موضوع نوشته: "خمپاره". او ورقه خودش را نمره هم داده و جلوی نتیجه نهایی نوشته: تبریک! قبول شدی. نمره نهایی: ۱۰۰!

    این مخفیگاه اسرار دیگری هم در خود دارد. وقتی بیشتر جستجو می‌کنم، چیز دیگری هم چشمم را می‌گیرد.

    ابتدا به نظر بی‌ربط می‌آید. یک دفترچه پاره پاره که صفحه‌هایش با نخ به هم وصل شده است. کسی با خط کج و کوله متون مذهبی و دعا را در صفحه‌های مختلف تکرار کرده، انگار می خواسته آنها را به حافظه بسپارد. دستخطش بد است و غلط دارد. این یکی قطعا مال ابوعلی نیست.

    اما بعد سر و کله شماره‌ها و اسم‌ها و جدول‌ها پیدا می‌شود. کسی که اینها را نوشته، اختیار داشته که گشت‌ها را برنامه‌ریزی کند و نفرات را برای پاس دادن انتخاب کند و حساب و کتاب مهمات مصرفی آنها را داشته باشد.

    این یادداشت‌ها قطعا به شخص ارشدی در این مخفیگاه متعلق بوده است، احتمالا فرمانده همه آنها. متوجه شدم که نام او ابوهاشم است.

    بررسی بیشتر روشن می‌کند که این کاغذها در واقع دفترچه‌ثبت یگان پدافند هوایی منطقه بوسیف، شاخه‌ای از یگان پشتیبانی نینواست. آنها احتمالا همه از ساختمان باغ زیتون استفاده می‌کرده‌اند.

    ابوهاشم در مجموع فرماندهی هشت پیکارجو و دو خودرو را به عهده داشته است. آنها بخش عمده گشت متحرک دفاع هوایی بوسیف را تشکیل می‌داده‌اند. یک وانت هیوندای مسلح به سلاح ضدهوایی دولول در اختیار داشته‌اند با یک وانت دیگر مسلح به یک تیربار سبک تک لول. هر دو خودرو سفید بوده‌اند. گفته می‌شود سفید رنگ مورد علاقه داعش برای خودروهای رزمی است چون به راحتی می‌توان آنها را با مالیدن گل استتار کرد.

    به نظر می‌رسد که فرمانده ابوهاشم خیلی پرکار بوده است. او تمام گشت‌ها، سلاح‌های مورد استفاده، شماره شاسی وانت‌ها، میزان و نوع مهمات هر کدام، مهمات مصرف شده و حتی مهمات عمل نکرده را به دقت ثبت کرده است.

    او نه تنها در کار تدارکات خوب عمل می‌کرده، بلکه می‌دانسته یک واحد کوچک چگونه باید اداره شود. یادداشت‌ها نشان می‌دهد که او چگونه تلاش کرده روابط نزدیکی میان نفرات خود ایجاد و آن را تحکیم کند. ابوهاشم که برنامه‌ریزی زندگی آنها را به عهده داشته، مطمئن می‌شده که افرادی که معمولا با هم گشت می‌دهند، با هم غذا بخورند.

    بنابراین وقتی خودش با ابوریاض، راننده‌اش ناهار می‌خورده، راننده خودروی دیگر یعنی ابوحفص با ابوالشام که مسئول تیربار بوده ناهار می‌خورده است.

    دفترچه ابوهاشم نشان می‌دهد که او در این مورد خوب فکر کرده است. او اول احتمالات دیگر را هم نوشته و بعد از خط زدن بعضی اسم‌ها، دوباره آن را پاکنویس کرده است.

    بار فرماندهی روی شانه‌های ابوهاشم سنگینی می‌کرده، اما این باعث نمی‌شده که او انعطاف بی‌دلیل نشان دهد.

    او هم مثل هر فرمانده باتجربه‌ای آمادگی داشته که برای برقراری انضباط، به موقع سختگیر باشد. او در یک فرمان کتبی به یکی از زیردستانش او را مسئول گشت می‌کند و می نویسد: "هر کس کوتاهی کرد باید تنبیه شود". و بعد برای او آرزو می‌کند که
    "خداوند خیرتان بدهد"

    عکس ها و دسته‌های مدارک را برداشتم و از آنجا و بعد هم از عراق خارج شدیم. اما تا ماه‌ها به این مردان فکر می‌کردم.

    آیا می‌توانم با استفاده از آنچه در مورد آنها می‌دانم، اطلاعات بیشتری در موردشان پیدا کنم؟ آیا آنها خانواده‌ای داشتند؟ چطور زندگی می‌کردند؟

    News image

    جستجویم برای یافتن اطلاعات بیشتر درباره این مردان، در موصل آغاز شد. اوایل آوریل نیروهای ویژه ارتش عراق به عمق غرب موصل پیشروی کرده بودند.

    از ماجرای مخفیگاه باغ زیتون خیلی گذشته بود، این بار مقر نیروهای عراقی در خانه‌ای در محله مسکونی شهر بود، نزدیک خط مقدم. بارش مداوم خمپاره‌ها، آنچه از پنجره‌ها مانده بود را در هم می‌شکست.

    چند مظنون به عضویت در داعش را آورده بودند. یک سرباز یکی از آنها را از پشت وانت پایین کشید. بدجور کتک خورده بود. لباسش غرق خون بود. معلوم نبود از چه کسی کتک خورده است. شاید سربازان ارتش به جانش افتاده بودند، شاید هم مردم محل که دنبال انتقام از حاکمانشان در دوره داعش هستند کتکش زده بودند.
    یک افسر اطلاعاتی من را به یک اطاق پشتی ساختمان برد: "برات کسی رو آوردم ببینی، کسی که تا حالا به هیچکس نشونش ندادیم."

    مرد جوانی بود با چهره‌ای نچسب و اندامی نحیف که لباسش مثل لباس‌های استراحت سربازان بود. فرض کنیم نامش ابراهیم باشد.

    او دو سال همراه داعش جنگیده بود، اما حالا زندانی نیست. او جاسوسی بود که برای اطلاعات عراق کار می کرد.
    عکسی که از باغ زیتون آورده بودم را نشانش دادم.
    گفتگو با ابراهیم:

    ابراهیم گفت: "خیلی خوب میشناسم‌شان در یگان خالدبن ولید جنگجو بودند". به کسی که مسن تر بود اشاره کرد و گفت: "این یکی فرمانده گروه بود."

    "آنها به عنوان واحد پشتیبانی خط مقدم عمل می‌کردند. به محض اینکه نیاز بود وارد جنگ می‌شدند."

    او و مامور اطلاعاتی عراق تایید کردند که بیشترشان اهل موصل بودند.
    ابراهیم درباره خودش هم حرف زد، از تاثیری که عضویت در داعش روی او گذاشته بود، و احتمالا روی مردانی که در عکس بودند.

    یاد گرفتم که چطور سرسخت باشم، چطور بی‌رحمانه بزنم و بکشم، مخصوصا در مورد زندانیان"

    ابراهیم

    او گفت که اعضای گروه پشتبانی نینوا، بی‌تجمل زندگی می‌کردند: "باید مثل پیامبر زندگی کنی، زندگی ساده، یک جنگجو برای زنده ماندن مایحتاج ناچیزی نیاز دارد."

    باور ابراهیم و دیگرانی که ملاقات کردم این بود که بیشتر کسانی که در عکس بودند مرده‌اند.

    یافتن هویت همه کسانی که در عکس بودند، غیر ممکن بود. جنگجویان داعش از نام‌های مستعار استفاده می‌کنند، اما یک دلیل دیگر هم وجود داشت.

    آنطور که یکی از سربازان نیروی‌های ویژه ارتش عراق می‌گفت: "وقتی داعش آمد، این جنگجویان کودک بودند، ما چهره بالغ آنها را نمی‌شناسیم."

    News image

    قبل از آنکه نیروهای ارتش عراق، به شهر قدیم موصل برسند، پیشرفتشان به سمت غرب شهر، بسیار سریع تر از انتظار بود. به نظر می‌رسد که سرعت پیشروی آنها از برآورد گروه پشتیبانی نینوای داعش هم بیشتر بوده است.

    ابو علی و همرزمانش، فرصتی برای از بین بردن مدارک موجود در مخفیگاهشان نداشتند. حفاظت اطلاعات‌شان ضعیف بوده است.

    روی تکه کاغذی که در مخفیگاه باغ زیتون پیدا شد، عددهایی بود که بعد معلوم شد مختصات نقاطی در داخل شهر موصل است.

    با استفاده از نقشه گوگل، مکان‌ها را پیدا کردم. یکی از آنها را شناختم، یک کارگاه تولید خمپاره داعش بود که پاییز پارسال به آنجا رفته بودم.

    منابع عراقی گفتند که نقاط دیگر هم مختصات‌ محل‌ نگهداری یا تولید خمپاره بوده است.

    بیش از ده مرد در کارگاه تولید خمپاره که با دقت بالایی ساخته می‌شد، کار می‌کردند.

    آنها با سوزاندن مازوت و رد کردن دودش از سوراخ‌های سقف، تلاش می‌کردند کارگاه را از دید جنگنده‌های ائتلاف پنهان کنند.

    وقتی ماه آوریل دوباره وارد محل کارگاه شدیم، خبری از خمپاره‌ها نبود و کارگاه به وضع عادی برگشته بود.

    حالا در آنجا برای جبران خرابی‌های جنگ مخزن آب و ورق شیروانی تولید می‌کنند.

    پارسال پاییز که اینجا آمده بودم، مردم درباره جنگجویان داعش که در این کارگاه اسلحه می‌ساختند راحت حرف می‌زدند. اما این بار که برگشتم، غبار وحشت روی شرق موصل نشسته بود. مردم از داعش خلاص شده بودند اما حالا این حس را دارند که اعضای داعش خیلی هم دور نیستند. ترس از انتقام جویی آنها، فضا را پر کرده است.

    وقتی دنبال سرنوشت اعضای گروه پشتیبانی نینوای داعش به سمت آخرین مقصدم می‌فتم، دلیل این ترس را فهمیدم.

    بین مدارکی که از مخفیگاه باغ زیتون آورده بودم، چند کتاب مذهبی هم بود.

    همه کتاب‌ها مهر مسجدی در شرق موصل را داشتند. یکی از کتاب‌ها هم نام امام مسجدی را داشت که کتاب را به اعضای این گروه تقدیم کرده بود.

    مسجد مومنین

    News image

    مسجد مومنین، نزدیک کارگاه ساخت خمپاره است. این مسجد جایی است که اعضای گروهی که در باغ زیتون مستقر بودند، برای عبادت می‌آمدند.

    مسجد، نسبتا کوچک بود و بیشتر ساختمانش هم روکار نداشت. روزی بهاری و آفتابی بود، بچه‌ها داشتند از مدرسه به خانه بازمی‌گشتند. وقتی به در آهنی مسجد کوبیدم، پر از هیجان بودم، آیا امامی که کتاب را به اعضای گروه تقدیم کرد، هنوز اینجاست؟

    خادم مسجد در را باز کرد و مرا به داخل دعوت کرد. کفش‌هایم را درآوردم و خادم هم پسرکی را دنبال امام فرستاد. زیر آفتاب نشسته بودم، چای شیرینی که برایم آورده بودند را می‌نوشیدم و به صدای بازی بچه‌ها در کوچه گوش می‌کردم.

    امامی که کتاب را به اعضای گروه تقدیم کرده بود، خیلی وقت بود که با داعش فرار کرده بود. خادم هم دنبال کسی فرستاده بود که قبل از آمدن داعش به موصل، به نوعی امام مسجد بود.

    امام وارد شد، نامش فارس فاضل ابراهیم بود و از چیزی که فکر می‌کردم جوان‌تر بود، کم حرف بود، با شانه‌های پهن.

    عکس جنگجویان باغ زیتون را نشانش دادم. بیشترشان را به جا آورد.

    به نظر عصبی می‌آمد، خیلی زود دلیلش را فهمیدم، گفت: "در حال نگاه کردن به عکس فیلمم را نگیر". اما چرا از آن مردان جوان می‌ترسید؟

    گفت که جنگجویان، با خانواده‌هایشان به این محله آمدند. بیشترشان عراقی بودند، اما چند نفری هم سوری و مراکشی بودند. بیشتر از یک سال اینجا زندگی کردند و پاییز پارسال که نیروهای عراقی پیشروی کردند، فرار کردند.

    ملا فارس می‌گوید امام موقت است. از بچگی و از زمان تاسیس مسجد در سال ۱۹۸۰ اینجا نماز خوانده بود و بعد همزمان با امام اصلی مسجد، گاهی پیش نماز می‌شد تا وقتی داعش آمد.

    پرسیدم: "سر امام مسجد چه آمد؟" گفت: "کشتنش و امامی که از خودشان بود را جایگزینش کردند"، همان کسی که کتاب را به جنگجویان تقدیم کرده بود و آنها را "عزیزان دل" خطاب کرده بود.

    روی فرش که نشسته بودیم، امام از ماجراهای داعش در موصل تعریف کرد. گفت آنها شهر را تباه کردند و همینطور اسلام را در چشم جهانیان خراب کردند.

    او گفت که اوایل با مردم خوب رفتار می‌کردند: "اول با احترام و قدرشناسی آمدند و بعد هدف واقعیشان معلوم شد. برای داعش، مساجد ابزارهای کنترل و عضوگیری هستند."

    داعش دو راه پیش روی امام فارس گذاشت، اینکه عضو شود، یا به خانه برود و فقط برای عبادت به مسجد بیاید. او به خانه رفت.

    داعش به نام دین آمد، مردم موصل مومن هستند و هرکس با نام دین پیش بیاید از او استقبال می‌کنند. اما حقیقت چیز دیگری بود."

    فارس فاضل ابراهیم

    داعش، پاکسازی را آغاز کرد. بعضی از امامان، به اتهام "تاخیر در اجرای اصول سلفی" برای یک یا چند ماه زندانی شدند. وقتی آزاد شدند تعهد دادند که دیگر امامت نکنند. بعضی‌ها هم مثل امام مسجد مومنین کشته شدند.

    ملا فارس به عکس جنگجویان باغ زیتون خیره شد، مکثی کرد و گفت: "کسی که اسلحه دارد، قدرت دارد. حتی اگر خیلی جوان باشد. مثل جنگجویان جوان داعش که بسیاری از مردان قدرتمند و بزرگ ما را از بین بردند. مثل امام این مسجد که چند بچه او را کشتند."

    موقع نماز عصر شده بود و باید مصاحبه را قطع می‌کردیم. ده‌ها کودک کنجکاو پشت در مسجد جمع شده بودند و منتظر بودند تا وارد شوند. اما ملا فارس قبل از اینکه مصاحبه تمام شود، جمله دیگری درباره مردان جوانی که شهر را به کنترل درآورده بودند گفت.

    آنها چهره اسلام را نابود کردند و این تصویر باقی خواهند ماند."

    فارس فاضل ابراهیم

    ادامه داد: "برادر عزیر، ما به طور طبیعی، پیر و جوان، انسان‌های دین دوستی هستیم، ما اسلام و مومنان را دوست داریم. اما حتی پیامبر اسلام هم وقتی پیروانش را تشویق به حمله به سرزمین‌های دیگر می‌کرد، دستور داد که هیچ کودکی، هیچ زنی و هیچ مرد سالخورده‌ای را نکشند و درختی را قطع نکنند، این ارزش‌های اسلام کجا رفت؟"

    با گفتن این حرف، برخاست و شروع به اذان دادن کرد. بچه‌هایی که در آفتاب منتظر بودند، داخل شدند و شروع کردن به آماده شدن برای نماز.

    News image

    سه جنگجوی داعش که در ساحل رود دجله کشته شده بودند، کمی از کودکان بزرگتر بودند. در حقیقت یکی از آنها نوجوان بود. گروه پشتیبانی نینوا، مشتاق انجام مأموریتش برای نابود کردن و ایجاد وحشت بود. آنها در ویرانه کردن بخشی از شهر و نابود کردن چهره دینشان دست داشتند.

    اما آیا، با دل شاد و برای اعتقاداتشان و آنچه از آنها خواسته شده بود مردند؟ نمی‌دانم.
    آنها به عنوان جنگجو اما مثل نادان‌ها مردند. تاسف باید برای مردمی باشد که زمانی کنار آنها زندگی می‌کردند، مردمی که آزار دیدند و کشته شدند. درست در همان زمانی که مردان جوان مزرعه زیتون، برای خلافتشان، خود را قربانی می‌کردند.

    وقتی اعضای داعش از محله ملا فارس رفتند، به مردم گفتند: "شما از خلافت محافظت نکردید، پس لیاقتش را ندارید."

    اما هدف واقعی آنان زمانی مشخص شد که داعش به خانه‌های مردم هجوم برد، ویرانشان کرد و خانواده‌ها را کشت. داعش و گروه پشتیبانی نینوا، عشقی به موصل و مردمش نداشتند. جنگجویان جوان، داوطلبان مشتاق بودند، اما آنها در عین حال ذهنشان تسخیر شده بود.
    کودکان جنگجو:

    زمانی که در موصل دنبال رد جنگجویان داعش در باغ زیتون می‌رفتم، آنچه بیش از همه به ذهنم می‌آمد، جوانی آنان بود. این داستان، تقریبا همه کسانی که با آنها حرف زدم را شگفت زده کرد. برای داعش، یک جنگجو، هرکسی بالای ۱۵ سال است. اما بعضی از نیروها از آن هم جوان‌تر هستند.

    داعش در موصل طرفدار داشت. اما آنها این حمایت را با مسلح کردن کودکان، به صورت کاذب بیشتر کردند، با استخدام نوجوانان ساده لوح و قربانی کردنشان برای رسیدن به اهدافشان.

    در موصل، داعش در حال سقوط است. جسدهای ساحل دجله خوراک سگ‌ها شده است. دیگر اثری از آن مردان جوان نیست. اما میراث آنها، آشفتگی و ویرانی، باقی می‌ماند و از مرزهای موصل فراتر خواهد رفت، حتی فراتر از مسیر رود دجله.