|
خانه مشروطه تهران در معرض تخریب | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بازار آهنگران تهران حالا دیگرهمه چیز دارد، جز نشانی ازآهن وآهنگری. همه جا در قبضه آجیل فروشانی است که زیر تابلوی آهنگران، آجیل و شکلات می فروشند و گواهی می دهند که بازار تهران عادت دارد نامها را نگه دارد و یادها را از کف بدهد. کوچه بهبهانی که از اول این بازار راه خود را به سوی محله سرپولک کج می کند، چند سالی است قرق فروشندگان لوازم سراجی شده، اما دست بر قضا نه فقط نام بهبهانی را بر تارک که یاد او را نیز در دل دارد. سید عبدالله بهبهانی که مشروطه خواهان او را همراه با سید محمد طباطبایی "سیدین سندین و آیتین حجتین" می خواندند، در دمادم مشروطه در این کوچه منزل داشت و چون در اتحاد با طباطبایی از اوایل ۱۲۸۴ خورشیدی تا به توپ بستن مجلس اول مشروطه در۱۲۸۷جنبش مشروطه خواهی را رهبری کرد، خانه اش محل آمد و شد آزادیخواهان و مشروطه طلبان بود. او در زمان صدر اعظمی علی اصغر خان اتابک امین السلطان روابط صمیمانه ای با وی داشت، اما به محض آن که عین الدوله (متحد سیاسی شیخ فضل الله) بر مسند صدارت نشست، ساز مخالف کوک کرد و بنای ناسازگاری با امرای دولت گذاشت. آن گونه که احمد کسروی می گوید در ظاهر قضیه، هدف افتادن مسیو نوز بلژیکی رئیس گمرکات ایران بود که "دژرفتاری بسیاربا مردم نموده و در اداره تا می توانست کارها را جز به ارمنیان نمی سپرد" اما در باطن "بهبهانی به برانداختن عین الدوله می کوشید، چون چند سال پیش ملایان امین السطان را برانداخته بودند، کنون این برانداختن جانشین او می خواست." از همین رو وقتی پیکی به خانه طباطبایی فرستاد تا قول همراهی از او بشنود، به روایت ناظم الاسلام کرمانی در تاریخ بیداری ایرانیان "جنابش در اول او را مایوس فرمود، ولی در آخر فرمود اگر جناب آقا سید عبدالله مقصود را تبدیل کنند و غرض شخصی در کار نباشد، من همراه خواهم بود." به باور کسروی، "آغاز جنبش مشروطه را از آن روز باید شمرد" و نیز آغاز داستان آن خانه ای را که حالا در پس دیوارهای فرسوده، گرفتار در میان دو پاساژ، می رود تا آخرین مرده ریگ رهبران مشروطه ایران را به تاریخ بسپارد. شاید کوچه بهبهانی هم مانند باقی گذرهای تهران نام بهبهانی را بی یادگار او می خواهد.
یادآور گذشته این خانه هنوز از پس یک قرن به یاد می آورد آن روزی را که بهبهانی به قصد شاه عبدالعظیم پای از حیاط در کوچه نهاد (۲۲ آذر ۱۲۸۴) و تا شاه دست خطی در "ترتیب و تاسیس عدالتخانه " ننوشت، بازنگشت. نه او و نه سایر علمایی که به شاه عبدالعظیم کوچیده بودند. آن روزها خانه سوت و کور بود، چرا که بهبهانی اهل خانه را نیز با خود برده بود؛ اما سه ماه بعد در دهه اول عاشورا، حیاط و اتاق ها مملو از جمعیتی بود که فهمیده بودند عین الدوله هدفی جز وقت کشی و پشت گوش انداختن اجرای دست خط ندارد. محمدمهدی شریف کاشانی که در حلقه خصوصی و طرف مشورت بهبهانی بود، در کتاب واقعات اتفاقیه در روزگار می نویسد: "دهه عاشورای ]۱۳۲۴ق[ پیش آمد. خانه بهبهانی روضه خوانی است... از هر گوشه مجلس یک نفر برخاسته نطقی و تحقیقی می کند. به خصوص دو سه نفر سید - یکی ابوالسادات یکی آقا حسین نام - روزها در منزل آقا معرکه می نمایند... و تظلمات و تعدیات دولت و مذاکرات دستخط و اسباب چینی های بعضی مفسدین ... به جهت خرابی در کار آقایان متحصنین زاویه مقدسه را ذکر می کنند و صدای واشریعتا ! وامحمدا! بلند می شود." اما معرکه نمودن و وامحمدا گفتن صدراعظم را به عقب نراند و آقایان به فکر چاره افتادند. ناظم الاسلام می گوید: "یک روز در خانه بهبهانی مجلسی تشکیل یافت. آقای بهبهانی فرمود من چنین صلاح می دانم که به حالت اجماع برویم به خانه عین الدوله و از او جدا مطالبه عدالتخانه بنماییم. امر از دو شق خارج نیست، یا قبول می کند و عدالت خانه را برپا می کند و یا نکول و جواب می دهد . اگر قبول کرد که فبها المراد والا باز می رویم به زاویه مقدسه." البته همان جا طباطبایی تفألی به قرآن زد و آیه ای آمد که مضمونش حذر دادن مؤمنان از دوستی با دشمنان خدا و فرستادن پیغام های محرمانه برای ایشان بود و چون آقایان، عین الدوله را عین دشمن خدا فرض می کردند، قرار را بر عدم مذاکره گذاشتند و در راهی گام نهادند که دست آخر به مهاجرت کبری (مهاجرت به قم) رسید. این مهاجرت که بست نشینی انبوهی از مردم تهران در باغ سفارت انگلیس چاشنی اش شد، تا صدور فرمان مشروطیت پایان نیافت. (مرداد ماه ۱۲۸۵) روزهای خوش وقتی هم که قرار بر تشکیل مجلس شورای ملی یا همان دارالشورای کبری شد، هنوز خانه بهبهانی در تکاپو بود؛ چندان که به روایت شریف کاشانی "همه روزها و شب ها در منزل حجة الاسلام بهبهانی ازدحام از تجار و اصناف می شود به جهت افتتاح مجلس." روزهای خوش خانه اما، رو به پایان بود. مجلس افتتاح شد، قانون اساسی را نوشت، به امضاء شاه رساند، شاه مرد، محمد علی میرزا به تخت نشست، با مجلس درافتاد، مجلس پایمردی کرد، به توپ بسته شد و آقا ... و آقا سید عبدالله به تبعید رفت. (خردادماه ۱۲۸۷) دیگر برای ماهها، نه خانه بهبهانی میزبان مشروطه خواهان شد و نه اهل محل آقا را دیدند که به قصد وعظ راه خانه تا مسجد سرپولک را عصا زنان قدم زند.
تهران که فتح شد و مشروطه اعاده گشت، (تیرماه ۱۲۸۸) بهبهانی هم از تبعید بازآمد و خانه اش یکچند جنب و جوش گذشته را بازیافت. به گفته مهدی ملک زاده، فرزند ملک المتکلمین مشروطه خواه و صاحب تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، "در حقیقت یک دولت بدون مسؤولیت یا یک اداره امور عمومی در خانه بهبهانی ایجاد شد." این نیز دیری نپایید. شب شنبه ۲۴ تیرماه ۱۲۸۹سخت ترین شب برای خانه و اهل خانه بود. سید محمد پسر بزرگ بهبهانی که آن شب در خانه بود، بعدها تعریف کرد که "بر حسب معمول همه شب، آقا در پشت بام روی تشک خود نشسته بودند. جناب حاجی شیخ مهدی واعظ با من یک طرف نشسته بودیم. آقا سید حسین عمه زاده با جناب آقا سید مهدی کاشانی یک طرف نشسته، دو نفر هم مقابل آقا نشسته بودند. در ساعت دو از شب گذشته، دو نفر آمده مقابل آقا سلام کردند. آقا دست خود را مقابل روشنایی گرفته، جواب سلام فرمودند. بدون معطلی و درنگ هر دو در مقام تیرباران شدند .... هریک بی اختیارانه فرار کردیم .... آنها هم به چابکی پایین رفته، فرار کردند." ساعتی بعد، وقتی محمد مهدی شریف کاشانی (با سید مهدی کاشانی اشتباه نشود) به خانه آمد، دید که جسد آقا را در حیاط روی تخته گذاشته و غسل می دهند. جای ۹ تیر بر جسد هویدا بود. ملک زاده و اغلب مورخان عصر مشروطه، این ترور را دست پخت مجاهدین دسته حیدر عمواغلی و به طور کلی فرقه دموکرات می دانند که بهبهانی را رقیب سرسخت سیاسی و مانع اجرای مقاصد خود می دانستند؛ لیکن زوایای تاریک این ترور هرگز به تحقیق شناخته نشد. روز بعد، خانه با صاحب خانه وداع کرد. شریف کاشانی به یاد می آورد که "صبح، از اول آفتاب شروع به ازدحام مردم شد. قریب ده- پانزده هزار نفر جمعیت در کوچه و درب خانه شهید و پشت بام های بیرونی و اندرونی اجتماع داشته، از هیأت وزرای کابینه و وکلای مجلس و ناصرالملک و ستارخان و باقرخان و سایر سردارهای قدیم و جدید و مشیرالدوله و مؤبدالدوله و فرمانفرما و مؤیدالسلطنه و قائم مقام و حاجب الدوله و اعیان و اشراف و تجار و آقا شیخ محمد رضا مجتهد و ظهیرالاسلام و امام جمعه و رؤسای اصناف، تمام اعیان و اشراف از هر طبقه، اول سر مقبره] محل گذاردن جسد[ رفته، بعد از فاتحه به مجلس ختم نشسته و اظهار تأسف ]می نمودند.[" از آن روز به بعد، آقای خانه سید محمد بود و پس از مرگ او در ۲۰ آبان ۱۳۴۲، اختیار کار به دست فرزندش سید جعفر افتاد که در دوره های هیجدهم تا بیستم مجلس شورای ملی وکیل مردم تهران بود. هرچند که این هر دو رابطه خوبی با پهلوی ها داشتند، اما سید محمد بر سر اصول شش گانه انقلاب شاه و مردم با محمد رضا پهلوی اختلاف پیدا کرد و خانه اش در اعتراض هایی که بر مدار بازار تهران صورت پذیرفت، محل اجتماع معترضان و خطابه شیخ محمد تقی فلسفی شد (بهمن ۱۳۴۱).
فراموشی تاریخی این رخداد گویا آخرین خودنمایی خانه بهبهانی بود و از آن پس در زوایای تاریک تاریخ گم شد؛ چندان که وقتی در سال ۷۹ خبرنگار روزنامه بهار از مدیرکل میراث فرهنگی استان تهران پرسید: چرا به خانه بهبهانی رسیدگی نمی کنید، دریافت که او و همکارانش از وجود چنین خانه ای بی اطلاع بوده اند. کار که به مطبوعات کشید، اندک تلاش هایی برای نجات خانه بهبهانی که می گفتند عن قریب کوبیده و پاساژ خواهد شد، انجام گرفت. از جمله مجید انصاری نماینده مردم تهران در مجلس ششم در نامه ای به سید محمد خاتمی - رئیس جمهور وقت- نوشت: "نقش آبت الله بهبهانی در نهضت مشروطه آن چنان مهم است که نیاز به تشریح و تفصیل ندارد. منزل ایشان نیز اثر تاریخی مهمی است که برای معرفی واقعیات تاریخی عصر مشروطیت به نسل جوان می توان از آن بهره گرفت." این نامه در ۱۳ مرداد ۸۲ و در آستانه سالروز پیروزی جنبش مشروطه منتشر شد، لیکن چون رییس جمهور۹۷ سال پس از صدور فرمان مشروطیت، هنوز درگیر حل و فصل همان مسایل دوره مشروطه بود، توجهی را بر نیانگیخت و منشأ اثری نشد. سازمان میراث فرهنگی و گردشگری نیز از ثبت خانه در فهرست آثار ملی خودداری کرد و آن را به سبب فرسودگی کالبدی و فقدان ارزش های معماری، شایسته ثبت ندانست. اینک خانه بهبهانی که حدود ۱۶سال پیش از مالکیت خانواده بهبهانی خارج و فروخته شد، خاموش و منزوی با تنها سرایدار افغانی خود سرمی کند و امیدی به بقا ندارد. گرچه سقف چند اتاق جنوبی خانه در سال ۵۰ فرو ریخت و در سال ۷۵ حیاط پشتی اش خراب و بدل به پاساژ شد، اما هسته اصلی خانه به مساحت حدودا ۶۵۰ مترمربع باقی است. این بخش علاوه بر حیاط اصلی، شامل یک حوضخانه زیرزمینی است که گویا خیلی از اوقات محل برگزاری جلسات مشروطه خواهان بوده و بر بالایش ایوانی قرار دارد که بهبهانی در آن به قتل رسیده ایوان مزبور به دو اتاق راه می یابد که یکی محل خواب بهبهانی و دیگری محل نشستن و پذیرایی او از میهمانان بوده است. در کنج شمال غربی حیاط نیز آبدارخانه ای به چشم می آید که زمانی اسباب پذیرایی از مشروطه خواهان در آن مهیا بود و به طوری که سید مصطفی بهبهانی - پسر سید جعفر و نتیجه سید عبدالله - می گوید، تروریست ها ابتدا به آن وارد شده و پس از بستن دست و پای آبدارچی به سراغ آقا رفته و او را کشته اند. شاید یک سال دیگر، دو سال دیگر، پنج سال دیگر اینجا هم پاساژ شود. شاید در آن ایوان قتلگاه، شکلات بفروشند یا آن حیاط مشروطه خواهی را انبار کالا کنند. هرچه کنند اما، عجب نیست. تهران با کدام یادگارش مهربان بوده که با این یکی باشد و اصلا مگر عاقبت مشروطه ختم به خیر شد که عاقبت خانه اش چنین شود؟ |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||