|
عراقيان از جبهه های جنگ می گويند | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
جنگ ايران و عراق که بيش از هشت سال به طول کشيد، قربانيان فراوانی به جا گذاشت و بيشتر خانواده های عراقی را عزادار کرد. رژيم صدام حسين ميليونها جوان عراقی را به خدمت زير پرچم فرا خواند و آنها را به جبهه های جنگ فرستاد. سايت عربی بنگاه خبری بی بی سی سرگذشت چند تن از شرکت کنندگان در جنگ را درج کرده است که در اينجا سرگذشت سه تن از آنها نقل می شود. عبدالکريم ظاهر، ۴۷ ساله اسم من عبدالکريم حسن ظاهر است، در سال 1982 که 24 سال داشتم، در جنگ ايران و عراق شرکت کردم و آن زمان در تيپ 104 پياده به عنوان امدادگر خدمت می کردم، مستقر در جزيره ام رصاص بودم.
در تعدادی از عمليات، مثل عمليات محمره (آبادان)، عمليات نهرجاسم و عمليات ام رصاص که در 26 دسامبر 1987، معروف به "يوم عظيم" انجام گرفت شرکت داشتم و به عنوان امدادگر کشته ها و زخميهای فراوانی به چشم ديدم. حضور در خط مقدم جبهه به معنی مرگ بود و همه سربازهايی که در خط مقدم می جنگيدند شب که می شد ديگر خودشان را جزو کشته شده ها حساب می کردند، چون شبها فاصله ما با نيروهای ايرانی چندصد متری بيشتر نبود. جنگ چيزی بيش از يک سری مصيبتها و داستانهای غم انگيز نبود، اما آنچه در اين جنگ بيش از هر چيز ديگری به خاطرم مانده، در همان حمله يوم عظيم به جزيره ام رصاص افتاد. جوانی را يادم می آيد که در حالی که به ما در انتقال اجساد کشته شده ها به پشت جبهه کمک می کرد، دنبال برادر مفقودش هم می گشت، وقتی ناگهان بين کشته شده ها جسد برادرش را ديد، گلوله ای به خودش شليک کرد و جنازه خودش هم روی جنازه برادرش افتاد. من تا وقتی که خودم هم زخمی شدم، کارم معالجه زخميها و انتقال آنها به پشت جبهه بود. در دوازدهم اوت 1988 که ايرانيها آتش بس را شکستند من هدف گلوله توپی قرار گرفتم که پای چپم را قطع کرد. عبدالحسين غراوی، ۵۱ ساله من، معلول جنگی، عبدالحسين غراوی متولد سال 1954 ميلادی، متأهل و دارای هفت فرزندم. در حال حاضر بيکار و از لحاظ مالی صددرصد بی پولم.
من به خاطر علاقه ام به صدام در جنگ شرکت نکردم، ما به ميل خودمان در جنگ شرکت نکرديم و خواهان جنگ نبوديم. می دانستيم که جنگ چيست، می دانستيم که جنگ باطل است، ما به اجبار در جنگ شرکت کرديم، به خاطر خانواده مان اين کار را کرديم. من تصوير بزرگی از خمينی در خانه داشتم و پوستر حزب الدعوه در خانه ام داشتم که اگر آنها را می ديدند اعدامم می کردند. من وقتی به ارتش پيوستم ورقه ای را امضا کردم که در آن نوشته شده بود اگر سه روز خودم را برای خدمت نظام دير معرفی کنم، اعدام می شوم. من در همه جبهه ها جنگيده ام و طی جنگ دو بار زخمی شدم، بار اول در عماره بود که بعد از مداوا بار ديگر به خدمت بازگردانده شدم و اين بار در ششم ژانويه 1986 در مناطق عملياتی شمالی بود که هواپيماهای ايرانی از پشت سر ما را بمباران کردند و من باز هم زخمی شدم که اين بار جراحتهای من باعث معلوليتم شد. پس از مجروح شدن به بيمارستان نظامی ديانان در اربيل انتقال داده شدم، اين انتقال يک روز طول کشيد که سفری بسيار سخت و پردرد بود. پس از مجروح شدن دو ساعتی از من خون می رفت که سرانجام بيهوش شدم، وقتی به هوش آمدم در بيمارستان بودم و متوجه شدم که اصلا نمی توانم حرکت کنم، فکر کردم که زندگی ام به پايان رسيده، به گريه افتادم، جوان بودم و دلم می خواست ازدواج کنم اما فکر کردم ديگر هيچوقت ازدواجم را نخواهم ديد و همه چيز نابود شده است. جراحتهای متعددی در بدنم دارم و معلوليت من ناشی از خرد شدن استخوانهايم است که باعث شده پای چپم پنج سانتيمتر کوتاه شود، پای ديگرم هم مجروح است. مجروح شدن من ضربه بزرگی به خانواده ام بود. ما شش برادر بوديم که همه مان به جنگ فرستاده شديم اما فقط من بودم که زخمی شدم. حزب بعث قول داد که به ما کمک کند اما بعد از جنگ هيچکس به ما کمک نکرد و هر جا برای کمک می رفتيم بيرونمان می انداختند. دوران سختی بود، جنگ مثل گردابی بود که جوانان زيادی را در خود فرو برد و من هنوز هم بر اين باورم که آن جنگ باطل بود، جنگی که مثل آتش تر و خشک را با هم سوزاند و همان طور که ميان ملتهای مختلف فاصله انداخت، بين خود ملت عراق هم ايجاد جدايی کرد. علی عبدالاله، 33 ساله اسم من علی عبدالاله است، در آغاز جنگ ايران و عراق هشت سالم بود. دقيقا يادم نمی آيد که جنگ چطور آغاز شد و چه شد که جنگ به راه افتاد اما جنگ تأثير زيادی بر زندگی ام داشت. روزی را يادم می آيد که داشتيم با برادرم می رفتيم مدرسه و منتظر اتوبوس بوديم، يک دفعه حمله هوايی درگرفت و بمباران شديدی شروع شد. من فرار کردم و برگشتم خانه. از لباس نظامی می ترسيدم، می ديدم که فرزندان همسايه به جنگ می رفتند و کشته می شدند. به مرور زمان به آن وضع عادت کرديم، وضعيت از لحاظ خوراک و آشاميدنی و اين جور چيزها خوب بود و همه چيز فراهم بود، همين طور گذشت تا دوازده سالگی. در آن سال برادرم به سربازی رفت و من مجبور شدم با پدرم کار کنم. دبستان را که تمام کردم به مدرسه شبانه رفتم، روزها با پدرم کار می کردم و شبها درس می خواندم. شانزده سالم که شد مغازه خودم را باز کردم و ديگر برای پدرم کار نمی کردم، برای خودم درآمد پيدا کردم و از آن وقت زندگی ام عوض شد. با دوستانم برای تفريح بيرون می رفتيم، به هتل فلسطين می رفتيم که دخترها برای تفريح می آمدند و همه چيز فراهم بود. اين در حالی بود که کشورم در حال جنگ بود. ياد می آيد که هر وقت از راديو خبر حمله به جايی می آمد، همه اهل خانه و همسايه ها ابراز ترس و نگرانی می کردند، چون می دانستند که خبر حمله به معنی کشته ها و ويرانيها و بچه های بی سرپرستی بيشتری است. هنوز آن وقتی را يادم می آيد که همسايه ما که افسر ارتش بود از حمله ايرانيها به فاو تعريف می کرد و اينکه چطور توانست از جهنمی که به پا شده بود، فرار کند. جنگ ايران و عراق برای من چيزی جز دريچه ای بسوی ويرانی آينده نبود، به خاطر جنگ نصير فلک، ۴۶ ساله اسم من نصير فلک است و روزنامه نگار هستم. جنگ ايران و عراق حادثه ای غيرمنتظره بود که نه مردم عراق دليل آن را می دانند و نه مردم ايران. من آدمی ام که هيچوقت در زندگی ام حتی يک مورچه را هم نکشته بودم، چطور می توانستم در جنگ شرکت کنم و انسانها را بکشم، تصميم گرفتم خودم را از اين جنگ و کسی که آن را فرماندهی می کرد، خلاص کنم.
از شهر چومان که در نزديکی مرز ايران است دست به فرار زدم، همه چيز را خوب طرحريزی کرده بودم اما همه نقشه هايم نقش برآب شد. در 24 آوريل 1983 وارد دشتی شدم و از اين دشت به يک جنگل وارد شدم که با عبور از آن به شهر پيرانشهر در ايران فرستاده شدم. از پيرانشهر به اروميه رفتم و از آنجا به عنوان پناهنده به اردوگاهی در تهران انتقال داده شدم. حدود سه سال در اردوگاه زندگی کردم و پس از آن، از اردوگاه هم فرار کردم و در تهران با دستفروشی روزگارم را می گذراندم. وضعيت همين طور تا پايان جنگ ادامه پيدا کرد تا اينکه پس از جنگ حکومت عراق برای همه فراريان از جنگ که در خارج عراق بودند، عفو عمومی صادر کرد. ما نمی دانستيم که اين عفو خدعه است، وقتی برگشتم من را در دادگاه انقلابی محاکمه و به حبس ابد محکوم کردند، خيليهای ديگر که با من بودند به من تبريک می گفتند، چون آنها به اعدام محکوم شده بودند. همه ما قربانی جنگ بوديم، هم مردم عراق و هم مردم ايران. من بلايای جنگ را هم در طرف ايران و هم در طرف عراق ديدم و طعم تلخيها و آثار غيرانسانی آن را چشيدم. اعتقاد داردم که اين جنگ بازی بزرگی بود که دولتهای زيادی بر ادامه آن اصرار داشتند. ندا شوقی، روزنامه نگار زن در دوران جنگ عراق و ايران حملات هوايی زيادی رخ داد به خصوص عليه بغداد. حملات هوايی هم هميشه موقعی صورت می گرفت که ما سرکار بوديم. ما صدای انفجارها را می شنيديم اما نمی ترسيديم، چون عاشق کشورمان هستيم. درگيری های زندگی روزمره زياد بود و من هر روز بی صبر بودم تا سرکارم حاضر شوم. من حتی برخی روزها دو شيفت کار می کردم. خيلی از همکاران من در راديو تلويزيون يا سازمان اطلاعات شيفت های اضافی کار می کردند. زنان در آن زمان نقش عمده ای در رسانه ها داشتند. مطبوعات عرصه ای باز برای ما بود و زنان خبرنگار به طور مداوم گزارش تهيه می کردند. هرگز از کار کسل نمی شديم چون هميشه کاری برای انجام دادن، بود. تماشاچيان هم از حاصل کار ما خيلی راضی بودند و با نامه از ما تشکر می کردند. اياد کامل سبتی، 42 ساله اسم من اياد کامل سبتی و متولد 1963 هستم. من دانش آموز سال ششم دبيرستان، يعنی پيش دانشگاهی بودم که البته تحصيلاتم در همان حد متوقف شد و نتوانستم وارد دانشگاه بشوم. به خاطر اينکه مشمول خدمت نظام وظيفه بودم دو راه بيشتر نداشتم، يا به سربازی بروم يا اينکه آن مرکز برايم پناهگاهی بود از خطر مرگ. تا دوازدهم آوريل 1987 در آن مرکز ماندم و در اين مدت دردسرهای زيادی برای خودم درست کردم، دردسرهايی از ميخوارگی گرفته تا تشويق سربازان به فرار از مرکز آموزشی. سرانجام دوران خدمتم در مرکز آموزش هواپيمايی تمام شد و از آنجا به يگانی فرستاده شدم که کارمان در آن خنثی کردن بمبهايی بود که منفجر نشده بودند. بدين ترتيب تا پايان دوران خدمتم در ارتش يعنی سال 1991 توانستم از رفتن به جنگ خودداری کنم، اما شاهد سختيها و گرفتاريهايی بودم که واقعا هيچ دليل و توجيهی برايشان نمی شود يافت. تعدادی از دوستانم را از دست دادم که دو تا از آنها در حمله ايرانيها به فاو در سال 1986 کشته شدند، در محله رساله غربی در بغداد که ما در آن زندگی می کرديم. چيزی که از جنگ يادم مانده، اشک مادرانی است که بدرقه جنازه پسرانشان در تشييع بسوی گورستان می شد. صالح صحن، کارگردان تلويزيونی من صالح صحن، کارگردان تلويزيون سابق عراقم. ما در رسانه ها، بخصوص رسانه های دولتی کارمان اين بود که اخبار جنگ ايران و عراق را به گونه ای عرضه کنيم که مردم به نفع جنگ تهييج شوند. اساسا رسانه های دولتی تابع قوانين و بخشنامه هايی بودند که آنها را در شرايط جنگی مجبور به پشتيبانی از نيروهای نظامی می کرد. از لحاظ حرفه ای کار ما اين بود که تمام امکانات راديويی و تلويزيونی را برای به تصوير کشيدن دلاوريها و قهرمانيهای سربازان عراقی به کار بگيريم و همزمان طرف مقابل ايرانی را ضعيف نشان دهيم. ما بايد کاری را می کرديم که از ما خواسته می شد، چه به آن اعتقاد داشتيم و چه نداشتيم، وگرنه به خيانت متهم می شديم. ما خودمان هم بايد مثل سربازها رفتار می کرديم و بايد هر وقت و هرجا که از ما می خواستند حاضر می شديم. ساهد عبدالجبار، اسير جنگی ماجرای من در سال 1981 آغاز می شود. ايرانی ها ما را از ناحيه ای به نام هويزه مورد حمله قرار دادند و همه ما را به اسارت گرفتند. ايرانی ها بعد از انتقال ما به دو اردوگاه اسرا سرانجام به تهران منتقل کردند. در تهران هم ما را پس از دو سال اقامت در هر اردوگاه جا به جا می کردند. يکی از بدترين خاطرات من از اين اردوگاه ها اين بود که ما را هميشه گرسنه و تشنه نگه می داشتند. ما را وادار می کردند که طبق قوانين سخت اسلامی زندگی کنيم و چه بخواهيم و چه نخواهيم سر ساعت نماز بخوانيم و روزه بگيريم. تمام ماه رمضان روزه بوديم و برای افطار به ما غذای بدی می دادند که حتی مقدارش هم برای سير شدن کافی نبود. افطار ما معمولا يک کاسه کوچک سوپ بود. در اردوگاهی به نام برندق حتی آب هم جيره بندی بود و گاهی يک ليوان آب را بايد با يک گروه بزرگ از اسرا تقسيم می کرديم. بعد از پايان جنگ ما با کمک سازمان صليب سرخ جهانی آزاد شديم و من در سال 1990 به عراق بازگشتم. وقتی به ما گفتند که اسرای جنگی تعويض خواهند شد، بقدری سختی کشيده بوديم که با بی تفاوتی به اين خبر واکنش نشان داديم. اصلا حرف ايرانی ها را باور نمی کرديم. من حتی وقتی به مرز عراق نزديک شدم هنوز باورم نمی شد که آزاد شده ام و به خانه ام باز می گردم. وقتی وارد ارتش شدم متاهل بودم و پسرم فقط دو ماه داشت. پسرم وقتی من را برای اولين بار ديد اصلا نمی دانست من کی هستم. پسرم به من نگاه کرد و گفت: " حالت چطور است عمو؟!" من بهترين سالهای عمرم را در اسارت بسر بردم و نتيجه مثبتی هم از آن عايد من نشد و فقط زندگی من کلا از دست رفت. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||