|
فرياد از عمق زخم | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
جنگ هشت ساله ايران و عراق سالهاست به پايان رسيده، اما برای بازماندگان و آسيب ديدگان زخم آن هنوز تازه است. در طی سالهای جنگ چند ميليون ايرانی در جنگ شرکت کردند. چند صد هزار نفر از آنها هرگز به خانه و کاشانه برنگشتند. آنها که برگشتند هر کدام کولباری خاطره به همراه داشتند. بيشتر شرکت کنندگان در جنگ به بازگو کردن خاطرات خود، که يادآور دردهای جانکاه است، علاقه ای ندارند. ما تنها توانستيم روايت چند نفر را ثبت کنيم. اسارت در پانزده سالگی
من رضا هستم. چند روز پس از پذيرفته شدن قطعنامه ۵۹۸ در تکی که عراقيها در منطقه شلمچه داشتند زخمی و اسير شدم. من پانزده ساله بودم که اسير شدم و جزو کوچکترين اسرای اردوگاه بودم. ما را به بصره بردند و سه روز تحت شرايط بسيار بد، بدون آب و غذا قرار گرفتيم که در آن مدت بسياری از اسيران کشته شدند. بعد از آن ما را به بغداد بردند و يک سال در بغداد بوديم. پس از آن ما را به تکريت و اردوگاه هفده نهروان منتقل کردند. من الآن که به گذشته نگاه می کنم اصلاً ناراحت نيستم، چون در هر حال به کشور ما حمله شده بود و به عنوان يک ايرانی ما بايد از خاک خود دفاع می کرديم. ما بعد از اينکه برگشتيم بر خلاف آنچه گفته می شود مزايايی به ما تعلق نگرفته و ما يک زندگی کاملا عادی داريم. من حتی چند سال است که به قسمتهايی که مربوط به آزادگان است مراجعه نداشته ام و هيچ امتياز خاصی به من داده نشده است. خانواده ام بر باد رفت من حسن و از شهر اصفهان هستم. يکی از اثرات مخرب جنگ روی هستی خانواده من بود. يکی از برادرانم در جبهه شهيد شد و يکی ديگر در جنگ مجروح شد و اين مسائل اثر بدی بر روحيه پدرم که مرکز ثقل خانواده و تکيه گاه همه بود، برجای گذاشت و موجب فوت ايشان در سن پنجاه و شش سالگی شد.
پدرم بعد از شهادت برادرم دچار سردرگمی و بی قراری شد و در خانه نمی توانست دوام بياورد و پای پياده به سر قبر برادرم ميرفت و بر می گشت. بعد از مدتی دچار افسردگی شده بود و در کنج خانه زانوی غم به بغل می گرفت و در خودش فرو می رفت و گاهی وقتی که به بيرون از خانه می رفت راه بازگشت را گم می کرد. البته فشارهای روحی روی مادرم هم بود و حتی الآن نيز دچار ناراحتی اعصاب است. يکی از خواهرانم نيز دچار افسردگی شديد است و تحت نظر روانپزشک می باشد و چندين بار اقدام به خودکشی کرده است. برادر بزرگم هم که در جبهه جنوب مجروح شد، گلوله به فک و صورتش اصابت کرده بود و مدت پنج سال در کشور آلمان تحت مداوا بوده و عملهای زيادی روی صورتش انجام شده است. به ندای وظيفه جواب دادم من صحرايی نام دارم، جانباز پنجاه درصد شيميايی هستم. هنگامی که دانشجوی دوره کارشناسی بودم بنا بر احساس وظيفه ای که می کردم به جبهه اعزام شدم و در عمليات کربلای پنج واقع در شلمچه در سال ۶۵ دچار مسموميت شيميايی شدم و از آن به بعد از ناراحتی شديد تنفسی رنج می برم. در حال حاضر حدود ۵۰ درصد از ريه های من آسيب جدی ديده به طوريکه هيچ آنتی بيوتيکی نمی تواند عفونت ريه های مرا از بين ببرد و من مجبورم که آنتی بيوتيک همراه با کورتن مصرف کنم و اين کورتن باعث درد شديد دست و پا و پوکی استخوان شده است. در ابتدا از زندگی نا اميد شدم و فکر می کردم که هر لحظه خواهم مرد، اما با استقامت و توکل به خدا همه چيز را تحمل کردم و حتی تصميم به ادامه تحصيل گرفتم که به موفقيتهايی نيز دست پيدا کردم. وقتی به حضورم در جبهه های جنگ فکر می کنم، به هيچوجه ناراضی و پشيمان از گذشته نيستم، چون ما جوانان ايرانی چاره ای جز دفاع از کشورمان نداشتيم. بسيجی بودم
من مجيد هستم. در اوايل سال ۶۵ برای اولين بار داوطلبانه به جبهه رفتم. در چند عمليات شرکت داشتم، از جمله عملياتی در منطقه حلبچه بود که برای رسيدن به منطقه عملياتی حدود هفت ساعت در برف راه می رفتم و از آنجا که از سرما بيزارم، آن عمليات به خوبی در خاطرم مانده است. من اگر در شرايط مشابه قرار بگيرم همان کار را دوباره تکرار خواهم کرد، البته با اعتقاداتی که دستخوش تغيير شده است. وقتی به گذشته نگاه می کنم می بينم که علاوه بر عرق ملی، احساسات مذهبی هم در اقدام من دخيل بوده. البته نه اينکه الآن آن احساسات نباشند ولی با توجه به اتفاقاتی که بعد از جنگ افتاد می خواهم خاطر نشان کنم که اين دفعه عرق ملی بيشتر خواهد بود. وقتی از جنگ برگشتم ديدم که ظلم زيادی به ما شده است. البته ما انتظار نداشتيم که مورد تکريم جامعه قرار بگيريم. امروز از اين ناراحتم که پسر من در جمع دوستانش نتواند بگويد که پدرش يک بسيجی بوده است و اين احساس کشنده ايست. تمام گذشته ام دود شد و به هوا رفت من متولد خرمشهر هستم ولی الآن در تهران زندگی می کنم. در شروع جنگ، من خانواده ام را از دست دادم. فقط توانستيم به اتفاق دايی ام از منطقه فرار کنيم. مدتها در اصفهان زندگی می کرديم تا اينکه به تهران آمديم و در تهران ساکن شديم.
روزی که جنگ شروع شد را هيچوقت از ياد نمی برم. سه يا چهار گلوله توپ به خانه ما اصابت کرده بود و پدرم، مادرم و خواهرم که در خانه بودند، متأسفانه کشته شدند. من در بيرون از خانه بودم و تنها زخمی شدم و موج انفجار مرا گرفت. من تمام گذشته ام نابود شده است و زندگی جديدی را شروع کرده ام ولی ياد خانواده ام و تمامی بستگانی که از دست داده ام تا ابد با من است و هيچوقت آنها را فراموش نمی کنم. من از وقتی که به تهران آمدم به خرمشهر برنگشتم و دوست هم ندارم که برگردم چون می دانم که آن خرمشهر به ويرانه تبديل شده است. از نظر عاطفی هم مطمئن هستم که اگر برگردم تمامی خاطرات تلخی که از اول جنگ دارم دوباره تداعی خواهد شد، به همين خاطر ديگر دوست ندارم هيچوقت به اين شهر برگردم. گرچه خرمشهر را دوست دارم اما فقط ياد و خاطرات گذشته است که با من می ماند. در بهار زندگی بيوه شدم من سپهری هستم و ۴۲ سال دارم. همسرم در سال ۱۳۵۹ در جبهه کرخه به شهادت رسيد. جنگ جنبه های بسيار مثبت و بسيار منفی در زندگی من داشته است. جنبه مثبت اين بود که با وجود به دنيا آمدن فرزندم بعد از فوت پدرش به تحصيلات دانشگاهی ام ادامه دادم. با کمک مادر و پدر و برادرم توانستم موقعيت سخت يک زن جوان بيوه در اجتماع را با موفقيت سپری کرده و پيشرفت کنم.
جنبه منفی آن اين بود که در ۱۷ سالگی و با داشتن دو کودک بايد سخت کار می کردم. من در سال 1359 فقط ۴۰۰۰ تومان حقوق داشتم و مستاجر بودم. ولی بيشتر خرجم را برادر و پدرم برای کمک به تحصيلات می دادند. نمی توانستم در جامعه بدون کمک خانواده ام زندگی کنم چون بی نهايت از طرف مردم عامی و ارگان هايی مثل بنياد شهيد يا ارتش و بطور کلی از همه طرف در خطر بودم. اين محيط برای يک زن ۱۷ ساله بيوه راحت نبود و بدترين عذابش برای بچه ها بود که نياز به پدر داشتند. پدرم محبت پدرانه را جايگزين می کرد و بچه ها تا ۷ و ۸ سالگی پدر مرا پدر خودشان می دانستند. ولی هر قدر که بزرگتر می شوند کمبود پدر را بِيشتر احساس می کنند، مثلا دختر من که امروز ۲۴ سال دارد روز ازدواجش خيلی دلتنگ بود که چرا نمی توانست با پدرش جشن بگيرد. جبهه درس خوبی در زندگی بود من کريم متقی، کارمند آموزش و پرورش هستم. من اواخر جنگ سال ۶۶ و ۶۷ به جبهه رفتم و جزو يکی از نيروهای بسيجی داوطلب بودم. يک جراحت جزئی هم از جبهه دارم.
بچه ها در آن زمان در جبهه خيلی پاک بودند، حتی خود من در آن زمان پاکتر از الآن بودم. جرياناتی که بعد از جنگ اتفاق افتاد باعث شد که اين پاکی را از دست بدهيم. آن موقع ما ايثار می کرديم ولی الآن انتظار داريم. آن موقع ما فکر مال و منال دنيا نبوديم ولی الآن هستيم. اگر آن موقع اين آگاهی امروز را داشتم زودتر به جبهه می رفتم، چون وقتی الآن به زندگی خودم نگاه می کنم، فکر می کنم که جبهه درس خوبی برايم بود. در ميان گازهای سمی من عليرضا بيات خاطرات زيادی از دوران جنگ دارم. در سال ۶۶ و اوايل ۶۷ در لشگر قهرمان سرافراز ۲۳ دو بار، يک بار توسط گاز خردل و بار ديگر توسط گاز اعصاب مجروح شدم و چند بار هم با خطرهای انفجاری روبرو شدم. ما در حوالی سردشت با بولدوزرها راه را برای ماشين های پشتيبانی باز می کرديم که تغيير مکانشان بدهيم. من بالای بولدوزر ايستاده بودم که صدای هواپيما های جنگی را شنيدم و بعد صدای فرياد مردم را. اولين صحنه ی که ديدم يک سرباز پشتيبانی بود که بر اثر گاز اعصاب مثل يک مارگزيده سياه شد و بلافاصله جان داد. من خواستم خودم را به ماشين برسانم، اما بدنم بی حس شده بود و حتی دستم نمی توانست در ماشين را باز بکند. راننده ماشين زود يک ماسک به صورتم کشيد و مرا به بيمارستان صحرايی در کنار پل شکسته برد. اين گاز روی معده و مخصوصا اعصاب من اثر زيادی گذاشت که خودم و زندگی ام را به طور کلی عوض کرد. مرگ بر زندگی چيره بود من بهزاد صفری، ساکن اهواز هستم.
ما سال ها بعد از جنگ به خرمشهر برگشتیم تا خانه مادرم را ببينيم. برای ما خيلی مشکل بود که مکانش را پيدا کنيم. بالاخره با استفاده از نشانه ها توانستيم محله آن خانه را پيدا کنيم. اين محله يک زمين صاف شده بود که پيدا کردن خانه امکان پذير نبود. همه چیز از بین رفته بود. دوران جنگ سال های بسيار سختی بودند. امنيت که مهمترين اصل زندگی است وجود نداشت. زندگی هيچ لذتی نداشت چون هر لحظه امکان داشت که آدم کشته شود. بيش از چهار سال اسارت من کمال يحيی پور هستم و در لشکر ۱۶ زرهی قزوين خدمت می کردم. در تاريخ دهم ارديبهشت 1365 اسير شدم و در تاريخ دوم شهريور 1369 آزاد شدم. مرا اول در حدود ۲۵ روز در پاسگاه ابوغريب در منطقه فکه نگه داشتند و بعد برای يک روز به بغداد انتقال دادند. در تمام اين مدت ما را با کابل و چوب خرما شکنجه می دادند. بعدش حدود ۴ سال و سه ماه در زندان رماديه بسر بردم. در آنجا هم عراقی ها با ما رفتار خوبی نداشتند و کمترين امکانات را در دسترس ما قرار داده بودند. بعد از بازگشت از اسارت با استقبال گرم مردم روبرو شدم که خيلی به من کمک کرد سختی های آن دوران را فراموش کنم. از طريق دولت هم برای ما امکانات تحصيل دادند و همچنين کمک های ديگری مثل وام و زمين و غيره. من هم از اين طريق توانستم ليسانس بگيرم و الان هم به عنوان معلم کار می کنم. فرار از هيولای جنگ
من مريم محمد نژاد از آبادان هستم. در همان اوايل جنگ که پالايشگاه را منهدم کردند، من با دو بچه کوچکم و يک نوزاد ۴۰ روزه با ۱۰ خانواده ديگر با هم يک وانت گرفتيم و به طرف مسجد سليمان رفتيم. آنجا هم بمباران شديد بود. مثل آواره ها همه جا دور دهات می گشتيم تا اينکه به اصفهان رفتيم و آنجا يک خانه گرفتيم. من همه اش در نگرانی بودم چون شوهرم در جبهه بود. برای يک مدتی از همديگر خبری نداشتيم. اصلا روز و شب نداشتم و همه اش در دلهره و اضطراب با بچه های کوچک زندگی می کردم. همه خيلی ناراحت بوديم. وقتی جنگ دامن گرفت، بمباران شهرها به آبادان هم سرايت کرد. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||