|
خرداد ۱۳۸6: انتخابات در هشت پرده | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
پرده اول: سردار رضايی رئيس جمهور می شود
ساعت هفت و نيم صبح بچه ها را رساندم به مهدکودک. سارا را بردم فرودگاه. رفت سمنان سرکار. وزارتخانه شان را از تهران به سمنان منتقل کرده اند، هفته ای سه روز آنجاست و روزی شانزده ساعت کار می کند و هفته ای چهار روز تعطيل است و رئيس جمهور را نفرين می کند. خودم رفتم بانک، يک ميليون تومان از حسابم برداشتم، چون هزارتومانی و تراول چک نبود همه را به صورت سکه های پنجاه تومانی دادند. مجبور شدم کارگر بگيرم تا پولها را تا خيابان جمهوری بياورد. يک ميليون تومان را در خيابان جمهوری فروختم به نهصد و پنجاه هزار تومان اسکناس و با آن ۵۴۰ دلار خريدم. بعد رفتم دفتر روزنامه، يکی از بچه ها گفت اکبر گنجی قسمت هفتم مانيفست جمهوری خواهی را از زندان بيرون داده است و سه سال ديگر زندان گرفته است. بعدازظهر زنگ زدم به حاج خانوم و با ايشان خداحافظی کردم. ساعت چهار با سارا رفتيم فرودگاه؛ ميدان آزادی بسته بود. عشاير ممسنی برای تظاهرات به نفع غنی سازی اورانيوم جمع شده بودند. ساعت يک ربع به شش رسيدم به فرودگاه. سردار رئيس جمهور با هفتاد نفر از کارشناسان سپاه و سه نفر از حراست وزارت خارجه و دو خبرنگار رفته بودند داخل پاويون دولتی. من دير رسيدم. پرواز تاخير داشت. قرار است برای مذاکره با آمريکايی ها برويم بغداد، البته همه فکر نمی کنند می خواهيم برويم پاريس برای اجلاس يونسکو. پرواز با سه ساعت تاخير انجام شد. پرده دوم: هاشمی رفسنجانی، مردی که نمی توانست سلطان نباشد
ساعت هفت و نيم بچه را رساندم به مهد کودک و سارا را بردم سرکارش. خودم هم رفتم بانک. می خواستم يک ميليون تومان پول بگيرم، اما بانک فقط دلار داشت، ۸۰۰ دلار به جای آن گرفتم. بعد رفتم دفتر روزنامه. هيچ کس جز اکبر گنجی در دفتر روزنامه نبود. همه بچه ها استعفا داده بودند و رفته بودند دفتر روزنامه "تهران اکونوميک". حقوقشان در آنجا دوازده برابر روزنامه خودمان است. اکبر گنجی مانيفست جمهوريخواهی جديدش را نوشته بود، اما هيچکس نبود که آنرا حروفچينی کند. بعد از ظهر مامان زنگ زد به من، تازه دو روز است که از لارناکا آمده است و قرار است فردا برود مکه، می خواست خداحافظی کند. ساعت چهار با سارا رفتيم ميدان آزادی. ميدان آزادی بخاطر استقبال از جورج بوش بسته بود. پرده سوم: سردار دکتر خلبان رئيس جمهور ماست
ساعت شش صبح با صدای جيغ شهين خانم از خواب بيدار شدم. جواد آقا شوهرش مست آمده بود خانه و داشتند با هم کتک کاری می کردند. ساعت هفت و نيم صبح بچه را رساندم به مهدکودک و سارا را بردم سرکارش. داشتم می رفتم سرکار که يک دختر خوشگل سرخيابان چراغ زد، سوارش کردم. گفتم پول ندارم، بايد برويم بانک، گفت هرچی تو بگی. رفتم بانک، يک ميليون تومان پول گرفتم. بعد رفتيم خيابان جمهوری از يک مامور نيروی انتظامی يواشکی با يک ميليون تومان ۱۲۰۰ دلار خريديم. برگشتم و با دختره رفتيم خانه. تا ساعت دو با هم بوديم، بعد رفتيم محضر عقد کرديم. بعد رفتم دفتر روزنامه. در دفتر روزنامه بچه ها می گفتند هاشمی شاهرودی در اوين برای آزادی اکبر گنجی اعتصاب غذا کرده است، اما آيت الله مرتضوی رئيس قوه قضائيه به همه روزنامه ها اعلام کرده که حق انتشار خبر را ندارند. بعد از ظهر زنگ زدند به اداره و گفتند مامان را دزديده اند و برای آزاد شدنش ده ميليون تومان می خواهند. گفتم فقط ۱۲۰۰ دلار دارم، می توانم ۶۰۰ دلار بدهم، اما آنها گفتند دلار قبول نمی کنند، چون دلارها تقلبی است، من هم شماره برادرها و خواهرم را دادم تا از آنها پول بگيرند، ساعت سه رفتم دنبال سارا و رفتيم محضر برای اينکه وکالت طلاق بدهم. ساعت چهارو نيم در ميدان آزادی راه بندان بود، سپاه با نيروهای مسعود ده نمکی درگير بودند. بالاخره هليکوپترهای مسعود ده نمکی خيابان را آرام کردند و بچه های سپاه تسليم شدند و آنجا را ترک کردند. ساعت يک ربع به شش رسيدم فرودگاه. هفتاد نفر از خانم های واحد تشريفات رياست جمهوری و ۴۵ نفر از متخصصان انرژی اتمی دانشگاه امام جواد( امام حسين سابق) و سی نفر از وبلاگ نويسان وزارت اماکن در پاويون دولتی آماده بودند. چون کراوات نداشتم مجبور شدم در فرودگاه کراوات بخرم. کاپيتان دکتر سردار پرزيدنت خودش خلبان هواپيما بود. ساعت هشت شب رسيديم کابل، کونداليزا رايس منتظرمان بود. پرده چهارم: دکتر احمدی نژاد، رئيس جمهوری برای مستضعفان
ساعت نه صبح از خواب بيدار شدم و به بچه صبحانه دادم. تلفن سه روز است که قطع شده و سارا هر روز برای اينکه ببيند چرا تلفن قطع شده به وزارت کشاورزی می رود. رئيس جمهور وزارت مخابرات را برای صرفه جويی منحل کرده و وزارت کشاورزی وظايف وزارت مخابرات، ارشاد و صنايع را انجام می دهد. رفتم خانه جواد آقای همسايه که پول هايم را پيش او نگه می دارم و يک ميليون تومان از پولم را گرفتم. با يک ميليون تومان رفتم سرکوچه از کيوسک روزنامه فروشی سابق ۴۰۰ دلار خريدم. بعد رفتم دفتر روزنامه، مرتضوی اعلام کرده است که بزودی اکبرگنجی را به اتهام کلاهبرداری و غارت بيت المال محاکمه می کند. زنگ زدم به صغرا خانم همسايه مادرم تا مادرم را صدا بزنند و با او خداحافظی کنم. صغرا خانم گفت که نه من را می شناسد و نه مادرم را می شناسد. ساعت چهار به آژانس زنگ زدم تا يک موتوری بفرستد، در اين ساعت با ماشين در خيابانهای تهران نمی توان حرکت کرد. در ميدان آزادی راه بندان بود، لباس شخصی ها موتورسوارهايی را که عينک آفتابی داشتند می زدند، من را هم با وجود اينکه عينک آفتابی نداشتم کتک زدند. از آنجا پياده دويدم تا فرودگاه مهرآباد. ساعت يک ربع به شش رسيدم درحالی که عرق کرده بودم. رفتم به پاويون دولتی. برادر رئيس جمهور تا مرا ديد بغلم کرد و از اينکه مثل قبل بوی ادوکلن نمی دادم احساس خوشحالی کرد. رئيس جمهور با دويست نفر از برادران بخش رايانه و زبان خارجی بسيج منطقه ده و پنج نفر از خبرنگاران منتظر هواپيما بودند. هواپيمای اختصاصی العال آماده بود. سوار شديم و رفتيم به دبی تا در آنجا با پسرعمه جرج بوش که نماينده آمريکا برای مذاکره با ايران است مذاکره کنيم. آمريکايی ها گفته اند اگر يک ساعت هم دير برسيم با ما مذاکره نمی کنند. پرواز سر ساعت انجام شد و بموقع به دبی رسيديم. پرده پنجم: مهرعليزاده، رئيس جمهوری که شناخته نشد
ساعت نه صبح دخترم مرا از خوب بيدار کرد، زنم خوابش می آمد، گفت که چون حوصله ندارد به اداره نمی رود. دخترم را بردم مهد کودک، بعد رفتم بانک تا يک ميليون تومان پول از بانک بگيرم. بانک پول نداشت. تحويلدار بانک زنگ زد به بازار تهران و بخاطر دوستی با من از او درخواست کرد يک ميليون تومان پول به حسابش بفرستد، يک ساعت بعد موتوری يک ميليون تومان آورد. رفتم خيابان جمهوری و با يک ميليون تومان ۴۶۰ دلار خريدم. بعد رفتم دفتر روزنامه، هاشمی رفسنجانی يک مانيفست جمهوريخواهی نوشته و در آن از اکبرگنجی دفاع کرده است. و يک نسخه از آنرا به مهدی مهدوی کيا داده است که در صورت ملاقات با رئيس جمهور آنرا به او بدهد. بعد از ظهر زنگ زدم به مامان تا از او خداحافظی کنم. ساعت چهار سارا آمد دنبالم تا برويم فرودگاه، ساعت چهارو نيم رسيديم به کاخ رياست جمهوری و مهرعليزاده را صدا کرديم. آمد پائين و رفتيم به طرف فرودگاه مهرآباد. ميدان آزادی بسته بود، بازی تراکتور سازی تبريز با پرسپوليس اردبيل بود. در راه بندان مانديم، آخرش به ماموران نيروی انتظامی گفتم که رئيس جمهور همراه من است، نمی شناخت. محسن زنگ زد به شورای تشخيص مصلحت نظام و از حاج آقا کروبی درخواست کرد تا با نيروی انتظامی صحبت کند تا راه باز شود. ساعت يک ربع به شش حکم حکومتی رهبری برای رئيس پليس تهران رسيد و آنها راه را باز کردند و ما به فرودگاه رسيديم. در فرودگاه رئيس مجلس و سه نفر از قوه قضائيه با دو مترجم همراه حاج آقا ناطق آماده بودند، چون در پرواز جا نبود قرار شد مهرعليزاده با پرواز بعدی بيايد. قرار است برای مسابقه فوتبال ايران و آلمان برويم به برلين، اما در آنجا با نمايندگان آمريکا قرار ملاقات داريم، هنوز مهرعليزاده در جريان نيست، قرار است فردا ماجرا را به او بگوئيم. پرده ششم: مهدی کروبی، جنگ تا آخرين قدم
صبح دخترم با چوب زد توی سرم و مرا از خواب بيدار کرد. بعد دوتايی زنم را کتک زديم و از خواب بيدارش کرديم. ساعت هفت و نيم در خيابان تصادف کردم و با راننده ماشين جلويی کتک کاری کردم. بعد دخترم را رساندم به مهدکودک و زنم را بردم سرکارش. بعد رفتم بانک تا يک ميليون تومان پول بگيرم، کارمند بانک گفت چون اصلاح طلب حکومتی هستم به من پول نمی دهد، نمی دانستم چکار کنم، نيم ساعت بعد آن کارمند را اخراج کردند و کارمندی که به جای او آمد چون مشارکتی بود به جای يک ميليون تومان، يک و نيم ميليون تومان به من داد. رفتم به خيابان جمهوری تا با يک ميليون و نيم، دلار بخرم، اما دلار نبود و به جايش دينار و ين و يورو داد. از آنجا رفتم دفتر روزنامه، به محض اينکه وارد شدم بچه های گروه گزارش مرا کتک زدند، گفتم چرا می زنيد؟ گفتند چون تو با آزادی اکبر گنجی مخالفی. من گفتم که مخالف نيستم، ظاهرا از مقاله ديروز من در مورد نمايشگاه گل و گياه اينطور برداشت کرده بودند که من با گنجی مخالفم. از دفتر روزنامه زنگ زدم به خانه مامان تا با او خداحافظی کنم، مامان خيلی ناراحت بود، چون يک تانک دوساعت بود جلوی خانه شان پارک کرده بود و نمی رفت. ساعت چهار رفتم دنبال سارا تا با هم برويم به فرودگاه، سارا با من نيامد، گفت که ديگر با من حرف نمی زند، مگر اينکه من هم از رفراندوم طرفداری کنم. تنهايی رفتم فرودگاه مهرآباد، ميدان آزادی بسته بود. داشتند ميدان آزادی را برمی داشتند و می بردند به ميدان فاطمی و قرار بود ميدان تجريش را بياورند به جای ميدان آزادی، سينه خيز تا فرودگاه رفتم. ساعت شش و نيم خودم را رساندم به پاويون دولتی، هشتاد نفر از اصلاح طلبان پيشرو، نود و سه نفر اصلاح طلب دولتی و شصت و چهار نفر محافظه کار همراه با يک نفر مترجم و يک خبرنگار در هيات بودند، آقای محتشمی معاون اول رئيس جمهور هم بود. قرار است برويم لندن يا نيويورک برای مذاکره با آمريکايی ها، به محض اينکه هواپيما بلند شد محتشمی هواپيما را دزديد و رفتيم کوبا. پرده هفتم: علی لاريجانی، مردی فقط برای يک فصل
صبح ساعت هفت و نيم بچه را رسانديم به مهدکودک و سارا را بردم سرکارش. خودم رفتم بانک، يک ميليون تومان پول از حسابم گرفتم و رفتم خيابان جمهوری. از يک صرافی هزار دلار خريدم. وقتی برگشتم ديدم پليس راهنمايی و رانندگی ماشينم را که دوبله پارک کرده بودم جريمه کرده است. سرش داد زدم که چرا جريمه کردی؟ پليس ترسيد و برگه جريمه را پاره کرد و گفت: ببخشيد قربان! نفهميدم. رفتم دفتر روزنامه. جلوی دفتر روزنامه ده هزار نفر دانشجو جمع شده بودند و شعار می دادند: مرگ بر استبداد. رفتم داخل. اکبر گنجی داشت مقاله عاليجناب نارنجی را می نوشت. باهنر رئيس مجلس، کوچک زاده را به دليل اهانت به گنجی از مجلس بيرون کرده بود. به مامان زنگ زدم، گفت که دارد برای شرکت در راهپيمايی به دانشگاه تهران می رود. امروز احمدی نژاد رهبر اصلاح طلبان تندرو سخنرانی دارد. از مامان خداحافظی کردم. ساعت چهار رفتيم فرودگاه. ميدان آزادی بسته بود. اصلاح طلبان اصولگرا در ميدان آزادی سخنرانی داشتند، آقای ناطق نوری داشت سخنرانی می کرد. ساعت شش رسيديم فرودگاه. دکتر لاريجانی رئيس جمهور همراه با گروهی از هنرمندان و تعدادی از فيلسوفان و چند منجم و ۲۴۰ نفر خبرنگار در پاويون دولتی منتظر بودند تا به لندن برويم و با جرج بوش مذاکره کنيم. هواپيما سرساعت پرواز کرد. پرده هشتم: مصطفی معين، مردی که کسی نمی خواست سلطان باشد
صبح ساعت هفت و نيم بچه را رسانديم مهدکودک و با سارا رفتيم جلوی دانشگاه تهران برای تظاهرات. در تظاهرات سارا دستگير شد و من به سرعت برگشتم دفتر روزنامه. رضا خاتمی مانيفست جمهوری خواهی اش را منتشر کرده و در آن از اکبر گنجی دفاع کرده است. قرار است فردا تظاهرات بزرگی برگزار شود تا مجلس وادار شود که مسجد جامعی را به عنوان وزير ارشاد بپذيرد. آمدم به بانک و يک ميليون تومان پول گرفتم، رفتم خيابان جمهوری و با آن ۹۰۰ دلار خريدم، بعد رفتم انجمن صنفی تا اطلاعيه بدهم در مورد دستگيری سارا. ساعت چهار راه افتادم به طرف ميدان آزادی، ميدان آزادی بسته بود. لباس شخصی ها داشتند بچه های وزارت اطلاعات را شناسايی می کردند و آنها را کتک می زدند. ساعت يک ربع به شش رسيدم به فرودگاه، دکتر معين و اعضای جبهه مشارکت با گروهی از وزارت خارجه و چند نفر از مجمع تشخيص مصلحت نظام و چند نماينده از رهبری و بيست خبرنگار در پاويون دولتی آماده بودند. نيروی انتظامی اجازه پرواز نمی داد. وزير کشور آمد، اما نيروی انتظامی قبول نکرد. بالاخره خود آقای خامنه ای آمد و در حالی که حکم حکومتی را خودش می خواند به مسئول حراست فرودگاه دستور داد تا اجازه پرواز را به ما بدهد. قرار است ساعت نه صبح در مقر سازمان ملل زير نظر سازمان کنفرانس اسلامی و سازمان وحدت آفريقا و اجلاس غيرمتعهدها و اتحاديه اروپا نمايندگان ايران با نمايندگان آمريکا مذاکره کنند. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||