قتلهای زنجیرهای؛ نگاهی به زندگی و مرگ پروانه فروهر

- نویسنده, محمد حیدری
- شغل, روزنامه نگار
پروانه فروهر در طبقه دوم همان خانهای به قتل رسید که همسرش داریوش فروهر را کشتند. تعداد ضربههای دشنهای را که ماموران حکومتی بر تن او وارد کرده بودند دو بار بیشتر از ضرباتی بود که بر پیکر همسرش داریوش زدند. پروانه فروهر، عضو ارشد حزب ملت ایران، خود یکی از چهرههای سیاسی تاثیرگذار در ایران بود. اما انتقادات تندی که او درباره جمهوری اسلامی ایران و شیوه زمامداری حاکمان طرح میکرد، فراتر از مواضع حزب و بیپردهتر از آن محسوب میشد.
پروانه فروهر در کنار همسرش از آخرین بازماندههای اثرگذار نیروهای مصدقی غیرمذهبی در داخل ایران محسوب میشدند که از یک طرف به تغییر ساختاری حکومت باور داشتند و از طرفی دیگر کوشش برای این تغییر را در داخل ایران پیگیری میکردند.
او در آبان سال ۱۳۷۴ و در پاسخ به خبرنگاری که با اشاره به تلاشهای آنان برای اتحاد نیروهای اپوزیسیون میپرسید که آیا قرار است این یك جبهه در خارج از كشور باشد یا داخل ایران گفته بود: «آیا میتواند به تنهایی در خارج از كشور این جبهه مفید واقع شود؟ در ایران است كه این جبهه باید پدید آید و نیروهایی كه در خارج ابراز همبستگی میكنند، یك پشتیبانی معنوی است و نیروهایی هم كه در اینجا پیرو آنها هستند یقینا" از آنها دنبالهروی خواهند كرد ولی اصل ایران است، در ایران باید به چنین همبستگی برسیم.»
پروانه فروهر بعدها در یکی دیگر از گفتگوهایش که پس از قدرت گرفتن اصلاحطلبان صورت گرفت، در پاسخ به پرسشی درباره نومیدی از امکان تغییرات اساسی گفت: «وقتی یك چارچوبی نادرست است و از انسجام برخوردار نیست و قوانین واپسگرایی بر آن حاكم است ، چگونه میتوانیم تصور كنیم كه در این مجموعه، یكی از این مهرهها، هر چقدر هم خوب و پاكیزه و با پشتوانهی خوب، ولی این مهره را بردارید و به جایش مهرهی دیگری بگذارید، آیا كارساز خواهد بود؟ در جمهوری اسلامی امروز كل نظام است كه به زیر علامت سوال رفته است. ما معتقدیم تا زمانی كه دین به این شكل در حاكمیت قرار دارد، ممكن نیست بتوان به بهروزی و بهكرد دسترسی پیدا كرد. به همین دلیل هم بر این باوریم كه باید دین از دولت جدا شود و مردمسالاری را حاكم بر جامعه بكنیم. آن وقت وقتی مردم اعتبار واقعی و انسانی خودشان را به دست آوردند، در راستای برداشتن این سدهایی كه در برابرشان پدید آمده، خودشان تلاش خواهند كرد.» خبرنگار پرسیده بود: « این برداشتها و نظراتی كه شما این طور با جرات ، واقعا باید بسیار جرات داشت و چنین چیزهایی را بدین ترتیب عنوان كرد، كه آیا اینها در ایران امروز جانبدارانی هم عملا در میان مردم دارند؟» و پروانه فروهر تاکید داشت: «خوشبختانه بله، در اثر ایستادگی و پافشاری پیوسته بر سر این شعار و بودن در جامعه هم، بله، هواداران بسیاری دارد. و باز باید بگویم كه جوانها این مساله را خیلی خوب درك كردهاند و به این رهیافت ملی دست زدهاند.»

پروانه فروهر در کنار همسرش از یک طرف معتقد به تغییر بنیادین در حکومت بودند و از سوی دیگر برای تحقق این خواسته به دنبال روزنهای در داخل ایران میگشتند. آنها البته شاخصه دیگری هم داشتند که با صدای بلند بارها از آن سخن گفته بودند. فروهرها همچنان مصدقی بودند.
در یکی از نوشتههای ستایش آمیز پروانه درباره مصدق که در اردیبهشت سال ۱۳۷۴ بر سر مزار او خواند، آمده است: «وقتی به او میاندیشم، از او میگویم، قطره قطره آب میشوم. از او گفتن تاریخ را ورق زدن است. مصدق آفتاب زندگی بخشی است كه از كوهساران تاریك و خاموش و فراموش شدهی تاریخ طلوع كرد و جامعهی زیر سلطه و ستم كشیدهی ایران را در راستای هدفی روشن به تكاپو برانگیخت.»
و در همان جا بار دیگر تاکید میکند که: «باید سازمانهای سیاسی در ضرورت یك فرآیند سنجیده همداستان گردند و به هم اعتماد نمایند .وجود اشتراك دیدگاهها را نباید دست كم گرفت. باید آنها را بازشناخت و بر بعدهایی كه دارد پافشرد و با مدارای فرهنگی و سیاسی به بحث و گفتگو نشست و از برخورد عقاید و آرا سود جست.» کوششهای جسورانه پروانه فروهر و همسرش، برای نزدیک کردن مخالفان حکومت، چیزی نبود که قابل تحمل باشد. و بیپروایی او ریشه در سنتی داشت که از آن برمیخاست.
پروانه اسکندری(فروهر) در اسفند ماه سال ۱۳۱۷ در تهران متولد شد. خانوادهاش مصدقی بودند و پدرش حامی جسارتهای او. یکبار حتی پدرش را دستگیر کردند، چرا که دختر بر دیوار مدرسه شعار نوشته بود! پروانه فروهر با سری پرشور وارد دانشگاه تهران شد و بلافاصله به یکی از چهرههای اصلی جنبشدانشجویی در اواخر دهه سی و اوایل دهه چهل تبدیل شد.
پروانه فروهر میگوید: «در سال ۱۳۳۹ وارد دانشگاه تهران شدم [...] این سال، سال جوشش و نضج جنبش دانشجویی در کشور بود. من مبارزات سیاسی خود را از قبل آغاز کرده بودم و در دوران دانشجویی و حتی دانشآموزی به زندان رفته بودم.» پروانه فروهر در مراسم ۱۶ آذر ۱۳۳۹ به عنوان سخنران مراسم انتخاب شد. او میگوید: «این مراسم به دعوت جبهه ملی برپا شده بود و من از طرف شورای جبهه ملی- هیات اجرایی جبهه ملی- که آن زمان دکتر شاپور بختیار مسئولیت شاخه دانشجویی را بر عهده داشت، مامور شده بودم که سخنرانی کنم. در این مراسم من پیرامون رویداد خونین ۱۶ آذر صحبت کردم.» او تاکید میکند که شعار «اصلاحات آری، دیکتاتوری نه» که بعدها به شعار جبهه ملی تبدیل شد، اولین بار توسط دانشجویان معترض در دانشگاه تهران سر داده شده بود.

پروانه فروهر چند هفته بعد و در بهمن ۱۳۳۹ به همراه تعداد دیگری از دانشجویان دستگیر شد. این بازداشت بیست و یک روز طول کشید و در نهایت با پادرمیانی اللیار صالح که گویا به دیدار شاه رفته بود، آزاد شدند. چند ماه بعد و در اردیبهشت سال ۱۳۴۰، پروانه که هم دانشجو بود و هم معلم، در جریان اعتراضهای معلمان بار دیگر برای مدت کوتاهی بازداشت شد. در همان روزها بود که با داریوش فروهر ازدواج کرد. دوستی او با بیژن جزنی و همسرش نیز از همان مبارزات مشترک در دانشگاه آغاز شد. پروانه فروهر یکی از دانشجویانی بود که در تابستان سال ۱۳۴۰ برای گفتگو با علی امینی، انتخاب شدند. و بعدها در کنگره جبهه ملی ایران، نخستین زنی بود که شرکت کرد و به عضویت آن انتخاب شد. در تمامی آن سالها، فشارهای سیاسی بر آنان ادامه داشت. بعدها پروانه فروهر ممنوعالتدریس شد. همسرش داریوش فروهر نیز از زندانی به زندان دیگر میرفت.
پرستو فروهر به یاد دارد که در سال ۱۳۵۴ وقتی خبر اعدام بیژن جرنی به خانهشان رسید، مادرش چه اندازه خشمگین و نومید شده است: «پدر و بویژه مادرم در جریان فعالیتهای جبهه ملی دوم و سوم و جنبش دانشجویی اوایل دهۀ چهل با بیژن جزنی همكاری و رابطۀ نزدیك داشتند. مادرم خبر اعدام «بیژن» را پای تلفن ازدوستی شنید. صدای هق هق گریهاش قطع نمیشد. سرگردان در هال خانه راه میرفت و با کف دست محكم به دیوارها میکوبید. سرش را بیوقفه به علامت نۀ محكمی تكان میداد و هی تكرار میکرد: بیشرفها … بیشرفها »
او مینویسد: «پدرومادرم همان روز به خانۀ آنها رفتند و چند روز بعد ه دوباره به آنجا میرفتند مرا هم همراهشان بردند. چشمهای درشت میهن خانم سرخ و متورم بودند و پیكر شیده و لاغرش در آغوش مادرم بیصدا میلرزید. من نمیدانستم که چه بكنم یا چه بگویم. بابك و مازیار در آن اتاق نبودند و من در خفا آرزو میکردم که آنها را نبینم. آنجا حتی نگاه کردن به اطراف برایم دشوار شده بود. او اولین اعدامی سیاسی بود که من خانه اش را میشناختم و با بچههایش بازی كرده بودم.»
پرستو فروهر خاطره چنین خشمی را بار دیگر هم به یاد آورده است. وقتی که مادرش بعد از اعدام برخی از سران حکومت شاه، با پدرش که وزیر کار دولت موقت بود روبرو میشود: «پدرم به همراه آقای کریمخانی و یكی از بازاریهای حزبی، که مرد کوتاه قد و خوشرو و پرحرفی بود، در حیاط خانه ظاهر شد. مادرم با دیدن آنها از جا بلند شد و انگار خیز گرفت. وقتی پدرم در شیشهای هال را باز کرد، او بیمقدمه شروع به داد زدن کرد: «پس تو چه کارهای؟ … آخر پس تو چه کارهای؟ » او داد میزد و تنها همین جمله را تكرار میکرد، باکف دستهایش محكم روی میز میزد، اشکهایش میریختند و تكرار این جمله در هق هق گریهاش فرو میرفت. آن روز خانم فرخرو پارسا، که سالها وزیر آموزش و پرورش بود و محمدرضا عاملی تهرانی، نمایندۀ مجلس، که تنها دورۀ کوتاهی به وزارت رسیده بود، اعدام شده بودند.»
بیشتر بخوانید:
پروانه فروهر هم پیش از انقلاب ۱۳۵۷ و هم پس از آن، جای خود را در رادیکالترین بخش از اپوزیسیون علنی داخل ایران تعریف کرده بود. رفتار سیاسی او معیاری داشت که از همراهانش متمایزش میکرد و آن خشم بیپروایی بود که در برابر آنچه بیعدالتی میدانست، بیان میکرد. در اسفند ماه سال ۱۳۷۲، بعد از خودکشی هما دارابی، یکی از اعضای حزب ملت ایران که در اعتراض به حجاب اجباری خودسوزی کرد، در یک سخنرانی علنی گفته بود: « از او هیچ شكوه و ناله به یاد هیچكس نمیآید، تا آخرین لحظههای سوختن. و چنین بود كه زندگی زنی آزاده، سربلند، بیهمانند، با اندوختهای بزرگ از دانش زمان، وقتی در محدودهای تنگ به زندان كشیده شد، با شعلههای آتش، جهان را فرا گرفت و فریاد شد. فریاد اعتراض به پلشتی و فساد، ستمكاری و خودكامگی، مردم فریبی و واپسگرایی. در برابر زور تسلیم نشد، با ستم نساخت، آتشی كه در درونش از آنهمه بیداد شعله ور بود، آتش فشان گردید، فروزان شد، شراره بر تن شب كشید، شعر شعله ور آزادی شد.»
پروانه فروهر در این سخنان، گویا که در حال توصیف خود نیز بوده است.
برای فهمیدن جایی که پروانه فروهر ایستاد، بجز سیاست باید به سرودههای او توجه کرد. سیمین بهبهانی در متنی که با عنوان مقدمه بر اشعار پروانه فروهر نوشت، آورده است: «پروانه جویای نور بود و سراپا شعله شد و درخشید و جان داد، باشد که خون ناحق او ستمگر را چندان امان ندهد که شب را سحر کند.» بهبهانی نوشته است: «وطن جان اوست، بیجان نمیتواند زیست، و مصدق پدر است، پناهگاه است، مظهر سربلندی ایران است.»
پروانه فروهرمیسراید:
«یک روز
شاید
همراه پرواز پرستوی عاشقی
واژه لبخند، به سرزمین سوخته من بازگردد
امید، کوبه در را بفرشارد
و سپیدی، جای تمامی این سیاهیها را پر کند
آن روز بر مردگان نیز
سیاه نخواهم پوشید
حتی بر عزیزترینشان»











