|
کارمندی به دنبال يک خانه مجردی | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
"با يک نقاشی مثل دسته گل می شود، صاحب خانه هم نداری، کسی کاری به کارت ندارد. جايی بهتر از اين گيرت نمی آيد، با شش ميليون تومان پول پيش و۶۰ هزار تومان، صاحب خانه را راضی می کنم." جوانی که اين خانه را برای دوستم پيدا کرده در بنگاهی شلوغ در خيابان عباس آباد تهران کار می کند و سعی دارد هر طور شده دوستم را قانع کند که بهترين قصر دنيا نصيبش شده است. ساعت چهار بعد از ظهر يکی از روزهای اواخر مرداد ماه است و من و دوستم به همراه جوان بنگاهی به آدرسی می رويم که قرار است آنجا را برای سکونت اجاره کند. زير زمينی است که بنگاهی ها اسمش را "زير همکف" گذاشته اند. جوان بنگاهی عينکی آفتابی به چشم زده و يک ريز در باره گرانی اجاره خانه و جايی که پيدا کرده حرف می زند. از يک خيابان تنگ و شلوغ می گذريم و جوان بنگاهی می گويد: چيزی نمانده، رسيديم. کوچه ای را نشان می دهد که درختی نسبتا بزرگ نبش آن قرار دارد. داخل کوچه که می شويم جوان بنگاهی می گويد همه چيز اين دور و بر پيدا می شود از شير مرغ تا جان آدميزاد. از کنار چند ساختمان نيمه تمام که کارگرها مشغول کار هستند می گذريم و جلوی يک ساختمان سه طبقه پسر جوان کليد را از جيبش بيرون می آورد؛ رسيديم. آفتاب چشم آدم را اذيت می کند اما بعد از پائين رفتن از چند پله، ديگر چشم جايی را نمی بيند. از نور خورشيد خبری نيست. همه جا مثل شب تاريک است و جز نور اندکی که از روزنه کوچکی نزديک سقف به داخل تابيده، هيچ چيز ديگری ديده نمی شود. با روشن شدن لامپ گرد و خاک گرفته وسط اتاق، منظره ای باور نکردنی جلوی چشمهايمان نمايان می شود. سوسک ها در حال رژه رفتن هستند؛ همه جای اتاق، ريز و درشت. دو اتاق تو در تو با حمام و آشپزخانه ای که به هر چيز شباهت دارد جز خانه و محل استراحت. رنگ بخش هايی از ديوار نزديک کف اتاق ها به خاطر رطوبت باد کرده و ريخته و موزائيک ها سياه شده اند. سينک ظرفشويی زنگ زده و شير آب چکه می کند، دو جعبه فلزی که قاعدتا بايد کابينت باشند وسط اتاق رها شده اند. جوان بنگاهی در طول روز بيش از پنج شش بار زنگ زده و حالا که دستش به دوستم رسيده هيچ جوری حاضر نيست او را رها کند. دوستم مات و مبهوت به گوشه و کنار نگاه می کند و غرولندش را می شنوم که اينجا ديگر کجاست. در اين حيص وبيص، آقای ميانسالی با سيگاری روشن و يک دسته کليد بزرگ از راه می رسد و با پسرک بنگاهی خوش و بشی می کند و بی مقدمه می گويد: پس فردا مثل دسته گل تحويل می دهم. با تمام وجود سعی می کند دوستم را قانع کند که اين اتاق های مجلل اگر چه بهترين نيستند اما بهتر از اين برای يک مجرد در تهران خانه ای پيدا نمی شود. با تمام شدن حرف های صاحب خانه، دوستم می گويد يعنی به نظر تو با اين پولی که من دارم و با حقوق کارمندی جايی بهتر از اين گيرم نمی آيد؟ نمی توانم چيزی بگويم. صاحب خانه و جوان بازارياب از گرانی خانه در تهران و ويژگی های منحصر به فرد جايی که در آنجا هستيم با هم حرف می زنند. دوستم بدجوری دمق شده و حرفی نمی زند. جوان بنگاهی نظرش را می پرسد اما وقتی قيافه درهم رفته اش را می بيند دست از تعريف و تمجيدهايش بر می دارد و مرا به کناری می کشد و يواشکی می گويد بهتر است برويم فردا جای بهتری برايش پيدا می کنم. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||