BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 16:09 گرينويچ - جمعه 17 مارس 2006
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
نوروز باستانی - نوروز داستانی

 هفت سين
نوروز طلايه دار فروردين، پيک خوش خرام سال نو و فصل سبزه و جوانه با قصه ای آغاز می شود که خود به قدمت نوروز است.

قصه نوروز

آورده اند که زير اين دنيا دريای بزرگی است که سرتاسر جهان را پوشانده است. در وسط اين دريا ماهی بزرگی است که گاوی از آن بزرگتر بر پشت او قرار گرفته است. دنيا روی يکی از شاخ های اين گاو قرار دارد. گاو سالی يک بار برای رفع خستگی دنيا را از شاخی به شاخی ديگر می اندازد. و اين لحظه، لحظه نو شدن سال است. لحظه تحويل سال، لحظه چرخيدن سيب توی کاسه آب. لحظه پديدار شدن نوروز.

قصه ديگری که با نام نوروز عجين است، قصه عمو نوروز است که از دير باز سينه به سينه نقل شده، و در دوران ما از آن به عنوان قصه ملی ياد می شود.

قصه عمو نوروز

يکی بود، يکی نبود. پيرمردی بود به نام عمونوروز که هر سال روز اول بهار از کوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به سمت شهر.

بيرون از دروازه شهر ييرزنی زندگی می کرد که دلباخته عمو نوروز بود و روز اول هر بهار، بعد از آراستن خودش و خانه اش، فرشی می آورد می انداخت رو ايوان. جلو حوضچه فواره دار رو به باغچه اش که پر بود از گل های رنگارنگ بهاری. بعد سفره هفت سين اش را آماده می کرد. بعد منقل را آتش می کرد و می رفت قليان را می آورد می گذاشت دم دستش. اما سرقليان آتش نمی گذاشت. همان جا چشم به راه عمونوروز می نشست.

نمايش کوسه و کچل از آئينهای نوروزی است که همچنان در جمهوری آذربايجان اجرا می شود

چندان طول نمی کشيد که پلک های پيرزن سنگين می شد و يواش يواش خوابش می برد.
در اين بين عمونوروز از راه می رسيد و دلش نمی آمد پيرزن را از خواب بيدار کند. يک شاخه گل هميشه بهار از باغچه می چيد رو سينه او می گذاشت. قليان را چاق می کرد و چند پک به آن می زد. يک نارنج هم نصف می کرد، يک نصفه اش را می خورد و پا می شد راه می افتاد.

پيرزن که از خواب بيدار می شد، می ديد ای داد بيداد همه چيز به هم خورده. آتش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. رو سينه اش هم گل هميشه بهار است. می فهميد که عمو نوروزآمده و رفته و نخواسته که او را بيدار کند.

پيرزن خيلی غصه می خورد که چرا موفق به ديدن عمو نوروز نشده، تا اينکه يکی به او گفت چاره ای نيست تا سال ديگر بايد صبر کنی.

پيرزن هم قبول کرد. اما کسی نمی داند که سال ديگر موفق به ديدن عمو نوروز شد يا نه. البته بعضی ها اعتقاد دارند که اگر اين ها يکديگر را ببينند دنيا به آخر می رسد.

قصه نوروز گولی (گل نوروز)

نوروز در ميان اقوام ايرانی همواره قصه ساز بوده است. قصه نوروز گولی در آذربايجان از جمله اين قصه هاست.

نوروز گولی، گلی است از تيره زنبق وحشی که با وزيدن بايرام ييلی (باد نوبهاری) و با آب شدن برف ها سر از خاک برآورده، مژده آمدن بهار را می دهد. آنچه باعث رهجويی اين گل ترد و لطيف به افسانه ها شده، مقاومت جانانه اش در برابر سوز طاقت سوز بايرام ييلی است.

در باور مردم نوروز گولی، پسری است که عاشق گل سرخ است؛ اما هرگز به وصال او نمی رسد. چون گل سرخ در آذربايجان به ماه خرداد می شکفد. مردم عقيده دارند که: هر کس نوروز گولی را به گل سرخ برساند به بهشت می رود.

جايگاه نوروز در ادبيات داستانی معاصر

برگهايی از نقش نوروز در چند داستان معاصر ايرانی

۱- جزيره سرگردانی – سيمين دانشور

دانشور فصل ششم رمان جزيره سرگردانی را به مراسم نوروز و تحويل سال نو اختصاص داده است. او در اين فصل می کوشد که رمز و راز آيين بزرگداشت نوروز را با مخاطبانش در ميان بگذارد.

احمد گنجور به مناسبت تحويل سال نو در خانه خود مراسمی بر پا کرده و مهمانانی را به اين مراسم دعوت می کند که اغلب خارجی هستند. او و پسرش بيژن که به تازگی از آمريکا برگشته، هر دو لباس موبدان زرتشتی را به تن کرده اند. شلوار و لباده سفيد، با عرقچين و دور کمر طناب مانندی را سه دور پيچانده اند که گنجور می گويد اسمش "کستی" است.

سالن پذيرايی را با مخده مبل کرده و در وسط آن سفره هفت سين انداخته اند. بعد از آن که مهمان ها روی مخده ها مستقر می شوند و ننه آقا برايشان اسفند دود می کند و عود و کندر آتش می زند.

گنجور سه ترکه انار (برسم) را که گوشه سفره است برمی دارد و شروع به سخنرانی می کند:
"در نوروز کيهان از نو رويش می يابد. جشن نوروز، جشن زايش زمين و آسمان است. فرورها که نام فروردين از آن گرفته شده به زمين می آيند و مهمان بازماندگان می شوند. فرورها فرشته نگهبان آدميان در آسمان هستند. روح در گذشتگان هم هستند. آن ها به زمين می آيند که در شادی خانواده ها شرکت کنند. پس بايستی خانه تميز – لباس نو – سفره پر و پيمان – و اجاق خانواده روشن باشد. فرورها از سبزه و خرمی شاد می شوند و دعا می کنند."

ترکه های انار را که در دست داشت رو به سقف بلند کرد:" ای فرورهای درگذشتگان ما بياييد. ما آماده ايم قدمتان به روی چشم."
موری دست روی دهان گذاشت و خنديد.
گنجور ادامه داد: "انار نمادی است از سينه زنان هنگام زاييدن، پس علامت باروری است."
موری قهقهه زد: " من بگردم به قربان انار اين درخت سکسی"
گنجور با صدای جدی گفت: "ضمنا انار درخت مقدسی است. چرا که شکوفه هايش شبيه آتش است. اما هفت سين که در اين سفره می بينيد، نماد شادی و وفور نعمت و سمبل اهورمزداست که در راس شش امشاسپند قرار دارد.
بيژن پرسيد:"بابا امشا سپند ها چی هستند."
گنجور لبخند زد:" امشا سپند ها صفات اهورمزدا يا مظاهر او هستند که به کمک آن ها جهان را اداره می کند. و عدد هفت مقدس است.
لعل بيگم گفت:" در اسلام هم هفت ملک مقرب داريم، جبراييل، ميکاييل....
گنجور گفت:" زرتشتيان بالای سفره شان کتاب اوستا می گذارند. و ما مسلمان ها قرآن."
گنجور با برسم هايش به گندم و عدس اشاره کرد:" سبزه علامت وفور نعمت است. سمنو از جوانه گندم آماده می شود که مقدس ترين گياهان است. اولين غذايی که آدم خورد."
موری خنديد: " آدم را حوا گول زد. و حوا را شيطان. و خدا هر سه را از بهشت بيرون کرد."
پگی زد به پهلوی موری و گفت :" مزه نريز، بگذار حرفش را تمام کند."
گنجور گفت :" خوردن سمنو باعث باروری می شود."
موری از خنده ريسه رفت :" همه مان امشب امتحان می کنيم.
پگی گفت :" موری خفه می شوی يا نه"
گنجوربه سنجد اشاره کرد:" شکوفه سنجد محرک دلباختگی است که به زايندگی می انجامد. نمادی است از زايندگی کيهانی. اگر در بهار زير درخت سنجد بايستيد، بوی اسپرم می شنويد."
موری ريسه رفت.
گنجور به سير اشاره کرد: "سير گياه طبی است. هر چند بويش اهريمنی است. اما به علت خواص طبی اش استثناست. " رو کرد به هستی :" دخترم تلويزيون را روشن کن، اما صدايش را خفه کن. "
گنجور سپس از گل سنبل گفت که گل نايابی بوده و از سيب که نماد باروری و زايش است. و داستان مردی را تعريف کرد که به پادشاه و ملکه عقيم سيب دعاخوانده ای داد و توصيه کرد که قبل از همخوابگی نصف سيب را شاه بخورد و نصف ديگرش را ملکه و عقيم بودن آن ها درمان شد.
موری به سيب های سبد اشاره کرد:" احمد اين ها هم دعا خوانده است." و همه خنديدند.
بيژن به ساعتش نگاه کرد و به سراغ تلويزيون رفت و صدايش را بلند کرد" حول حالنا الی احسن الحال"
هستی انديشيد:" فقط حول حالنا. .. و دلنگ. .. نوروز رسما به مهمانی زمين آمد.

۲-جای خالی سلوچ – محمود دولت آبادی

دولت آبادی فصل های ۱ و ۲ از بخش سوم رمان جای خالی سلوچ را به آمدن بهار و انعکاس آن در روحيه زن و فرزندان سلوچ اختصاص داده است.

در فصل ۱ می خوانيم:
" توبره پدر را عباس برداشته بود؛ چادر مادر را هاجر، و کيسه ای از ته پاره های به هم دوخته را ابر او.

دو برادر دوش به دوش هم می رفتند و خواهر شان به دنبال. می رفتند تا به دشت پا بگذارند. علفه بود. ماه نوروز. آفتاب ديگر سرد نبود. زمين ديگر کف پاها را نمی گزيد. چهره ها ديگر کبود نبودند. آسمان فراخ بود. روزها بازتر بودند. دشت و بيابان گشاده تر می نمودند؛ و اين همه در دل فرزندان سلوچ، واتاب و جای خود داشتند. دل ها روشن تر بود. بازتاب زلالی بهار. پاها، بی بيم نه، کم بيم تر می رفتند. سرها باد داشت. بهار و جوانی ! باد مست بهار، در کله های خام. حلقه چشم ها، هم آمده و تنگ نمی نمودند. چشم ها بازتر، روشن تر و براق تر. بازی شوخ بهارانه در آهوی چشمها. بازی شوخ آهوان در بهار دشت.

فرزندان سلوچ – دست کم برای دمی – به خشم و طعنه و نيش زبان با يکديگر رفتار نمی کردند. مهربان اگر نبودند، دشمن هم نبودند. بيزار به کار نمی رفتند. نه فقط اجبار، که شوقی هم پاهای شان را پيش می برد. دل هاشان از چيزی نو به شوق بود: گذار از سياهی. اين شکفته ترين حالتی بود که می شد در رفتار ايشان ديد. باروی فروريخته زمستان زير قدم ها غبار می شد.
- به کجا داريم می رويم ؟
- به علف !
جواب هاجر را عباس داد.
ابراو از خواهر پرسيد:
- بلدی بلقست را بجوشانی ؟
- معلومه که بلدم. "

" حالا که نزديک عيد است. اهالی روستا آن هايی که دست شان به دهان شان می رسد، خانه های شان را سفيد کاری می کنند. مرگان به همراه دخترش هاجر به سفيد کاری می رود. در فصل ۲ می خوانيم:

" هاجر کمتر گاهی مادرش را اين جور سر کيف ديده بود. پيش خود اين شنگی مادر را به حساب وفور کار می گذاشت و اين که دور و بر عيدی، مرگان اقبالی يافته بود که چشمش به رنگ پول بيفتد و صدای سکه را ميان کيسه ای که به گردنش آويخته بود، بشنود. هاجر به اين فکر نمی کرد که خون جوانی هنوز در رگ های مرگان می دود. گرچه به ظاهر مرگان شکسته و پير می نمود، اما در باطن اينجور نبود. زن هايی به عمر مرگان اگر دقمصه های او را نداشتند تازه اوج زنی شان بود.

اما دريغ بعضی ها هستند که زودتر از طبيعت شان پير می شوند. مرگان هم يکی از همين ها بود. اما باور نبايد کرد که جوانی، پيش از وقت در اين جور آدم ها می ميرد. نه، جوانی پنهان می شود و پی فرصتی است تا خود را بروز دهد. و همين که روزگار نقاب عبوس را از چهره آدم پس بزند، جوانی هم زبانه می کشد و نقاب کدورت را می درد.

از اين بود که شايد مرگان جابجا در فاصله کار تا کار بشکن می زد و گاه شلنگ می انداخت و چون نو عروسی شنگول با دخترش شوخی می کرد. همين بود که شايد مرگان را وا می داشت در لای کارش آواز بخواند. و در آوازهايش بيت های عاشقانه نجما را واگويه کند."

۳-شما که غريبه نيستيد- هوشنگ مرادی کرمانی

مرادی کرمانی چند فصل اول کتاب شما که غريبه نيستيد را به آمدن عيد و مراسم ديد و بازديد در روستای سيرچ اختصاص داده است. اين کتاب که به نوعی زندگی نامه خود کرمانی است، با اين جمله آغاز می شود: " نمی دانم، يادم نيست چند سال دارم. صبح عيد است. بچه های مدرسه آمده اند به عيد ديدنی پيش عمو، عمو قاسم معلم است. .... "

بچه های ده برای عمو قاسم مرغ و خروس آورده اند که از آن ميان يک جوجه لاغر مردنی هم نصيب هوشنگ می شود.
ننه بابا می گويد:" اين جوجه مريضه، دست نزن، مريض می شی."
به روی خودم نمی آورم، و می برمش گوشه کاهدان، براش جا درست می کنم.

در فصل سوم می خوانيم:
" عمو قاسم سرشب می آيد، اخم هايش توهم نيست. ننه بابا را کنار می کشد و دو تا اسکناس می گذارد کف دستش. شستم خبردار می شود که پول رسيده. حقوق و عيديش دير رسيده بود. رفتم جلو و دست عمو را بوسيدم: " عيد شما مبارک."
عمو لبخندی زد و ۵ قران گذاشت تو مشتم.
در فصل سوم می خوانيم:
" اول می رويم پيش خاله ماهرخ، خاله ماهرخ روزهای عيد نظر می گيرد. هرکس که از در خانه اش تو می رود. خصوصا بچه ها، دستمال ابريشمی دور سرش می بندد. بعد از چند دقيقه بازش می کند. سرش را به نوک انگشت های دستش گير می دهد و آن را می کشاند.

از روی ساعدش می برد تا آرنجش و دعا می خواند. بعد دستمال را می برد لب باغچه می تکاند. گاهی هم توی آن زاج می گذارد و می اندازد توی منقل، بين آتش ها.آن وقت آدمی که پيش خاله رفته تا آخر سال چشم نمی خورد. خاله ماهرخ نظر مرا می گيرد."

" توی خانه ها يی که می رويم سينی بزرگی که قبلا آماده شده جلومان می گذارند. توی سينی انار، مويز،کلمبه، سنبوسه، تفتون،کماج و مغز بادام است.شيرينی ريزونقل های درشت هم هست که از کرمان می آوردند.
سينی را که می گذارند من حمله می کنم و ننه بابا هی چشم غره می رود که هوشو نخور، بده. "
در فصل ششم می خوانيم:
" بچه ها و بزرگترها، روز سيزده بدر تخم مرغ بازی می کردند. من بلد نبودم تخم مرغ بازی کنم. فقط روی دست ديگران نگاه می کردم و از هيجانش لذت می بردم. تخم مرغ هايم را همين جور سالم برمی گرداندم خانه. می ترسيدم ببازم. برد و باخت را دوست نداشتم."

۴- همسايه ها- احمد محمود

احمد محمود، بخش پايانی فصل پنجم رمان همسايه ها را به شب عيد اختصاص داده است.

خالد نوجوانی از طبقه فرودست جامعه که وارد فعاليت های سياسی شده و به حزب توده پيوسته است. اينک در زندان بسر می برد.

از زبان خالد می خوانيم: " شب عيد است. به دلم غم نشسته است. پتو پهن کرده ام تو آفتاب و دمر افتاده ام. دو کبوتر چاهی لب ديوار زندان پف کرده اند و کنار هم نشسته اند. هوبره ای بال ها را جفت کرده است و از دل آسمان سينه می کشد به طرف زمين. از پشت زندان اگر گوش هايم را تيز کنم، صدای غرش کارون را می شنوم. يک هو تکان می خورم. صدايم می زنند که ملاقاتی دارم. تعجب می کنم روز ملاقات نيست. نه دوشنبه است. نه جمعه...

می روم تو اتاق ملاقات، يکهو ميخکوب می شوم. پدرم پشت ميله ها ايستاده است. موی سرش پاک سفيد شده است. نگاهش رمق ندارد. اما ته چشمانش رنگی از غرور نشسته است. دستش را از لای ميله ها دراز می کند. دستم را دراز می کنم، دستم به دستش می رسد. خشونت پينه های دستش دلم را می لرزاند.
- حالت خوبه
دست همديگر را رها می کنيم.
- غصه نخور پسرم.
تو دلم غوغا به پا شده. از شوق دارم می سوزم. تمام پهنه صورتم از اشک خيس می شود.
صدای پدرم تکانم می دهد:
- غصه نخور پسرم..... امام جعفر صادق هم زندانی کشيد.
زير لب می گويم :
- نه پدر... غصه نمی خورم.... اصلا.. من اگر زندانی شدم، شايد...
حرفم را می خورم. می خواهم بگويم شايد به خاطر تو بود، به خاطر مادرم بود، به خاطر جميله... به خاطر عمو بندر...
- تموم می شه پسرم.
صدای پدرم رگدار است. گردنش را راست گرفته است.
- عوضش مرد زندگی می شی، خيلی چيزها ياد می گيری.

من ومن می کنم و می پرسم چطور گذاشته اند بيايد ملاقاتم. لبخند می زند. معلوم می شه دم بعضی ها را ديده.
- فردا عيده، من ديشب اومدم. بايد ترا می ديدم.
يک سبد پر کاهوپيچ آورده، با يک بطری سنکنجبين...
پاسبان می گويد که وقت ملاقات تما م شده. پدرم دستش را دراز می کند. دلم می خواهد چيزی بگويم که تمام محبتم را يک جا به دل پدرم بنشاند. هنوز لب باز نکرده ام که صدايش را می شنوم :
- عيدت مبارک پسرم.
دلم می لرزد و يکهو چشمانم مثل چشمه می جوشد.
- عيدت مبارک پدر."

۵- دختران دلريز- داوود غفارزادگان

غفارزادگان در مجموعه داستان دختران دلريز، داستان کوتاه کلاه لگنی را به عيد اختصاص داده و در آن تنهايی های انسانی را به تصوير کشيده است.

کلاه لگنی

می خواست چند روز عيد تنها باشد. نه کسی را ببيند، نه هيچ چيز ديگری. خودش باشد و خودش.
روز اول سفره ی هفت سين را هفت شين قديم چيد. چراغ را خاموش کرد، سيگاری گيراند و با همان آتش شمعی.
بيرون باران ريزی می باريد.

ظهر روز دوم برخاست. کرکره را کشيد، سيبی خورد. کتابی دست گرفت. چيزی آن وسط گم بود. کتاب را گذاشت کنار، خوابيد.
روز سوم، دو شاخه تلفن را زد به پريز، گوشی را برداشت و مدت ها به صدای بوق ممتد گوش داد.
صبح روز چهارم ريش تراشيد. آمد نشست روی مبل کنار درو گوش سپرد به صدای پای آمدن ورفتن مهمان های طبقه بالا. وقتی برخاست غروب روز پنجم بود.

روز ششم کلاه لگنی يادگار پدر را گذاشت سرش، دور خود چرخيد و طلوع صبح کاذب را از پنجره نگاه کرد. وقتی بيدار شد تاريکی بود. دندانش هم زق زق می کرد. مسکنی بلعيد و روز هفتم را گذاشت برای آسودن.

نوروزپيدايی نوروز
نوروز و آيينهای آن از کجا ريشه می گيرد
بهار - عکس از زائور دخدهبهار آمد
صفحه ويژه نوروز 1385
.جشن نوروز
نو کردن سال با نغمه کوسه و کچل
ماهی قرمزقربانی سفره هفت سين
ماهی سرخ نوروز، از اسطوره ها تا جوی آب
اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران