سرو کار ناشر به ناگزير با مؤلفان و مترجمان و نويسندگان است، و با دامنه و سطح کار انتشارات اميرکبير، طبعأ عبدالرحيم جعفری با شمار بسياری ازاين مؤلفان درعرصه های مختلف هنر و ادبيات و دانش و حرفه و فن... سروکار داشته است. جعفری در طول سی سال مديريت اميرکبير و پيش از آن شايد حدود نزديک به دو دهه کار در چاپخانه و کتاب فروشی و انتشارات علی اکبر علمی، با بسياری از اين چهره ها حشر و نشر داشته و آثار بسياری از آنان را منتشر کرده و در دسترس دوستداران کتاب قرار داده است. از اين رو حجم چشمگيری از خاطرات دو جلدی وی را ياد و خاطره اين چهره ها و شخصيت ها آکنده است که پاره ای از آن ها شايد برای نخستين بار است که باز گفته می شود. برای آشنايی با کتاب جعفری، اشاره ای نمونه وار به بخش هايی از اين خاطره ها، می تواند مفيد و جالب باشد.
 |  جلال آل احمد |
" با جلال آل احمد در همان بالا خانه چاپخانه آفتاب[ نخستين دفتر انتشارات امير کبير] و با واسطه حسن صفاری آشنا شدم؛ در همان ابتدای فعاليتم سه تار و مدير مدرسه و ديد و بازديدش را هرکدام در تيراژ هزار نسخه چاپ کردم که فروش هر يک ده دوازده سال به درازا کشيد... معمولا" با برادرش شمس می آمد که در آن هنگام جوانی بود هفده هجده ساله. جلال در خطاب به او هميشه صفت خاصی به کار می برد... انگار که اولين ملاقات مان همين ديروز بود... خطابش را به برادر انگار در اين لحظه می شنوم. او به شوخی می گويد و ما می خنديم. قبل از آن سال ها جلال در بازارچه قلی نزديک بازارچه پاچنار در خيابان جليل آباد قديم با پدرش مرحوم حجت الاسلام حاج سيد احمد سادات آل احمد زندگی می کرد که مجتهد اهل محل و مورد وثوق مردم و نيز مردی به واقع زاهد بود. او امام جماعت مسجد پاچنار هم بود و هر وقت مريض می شد يا به مسافرت می رفت، جلال لباس روحانيت می پوشيد و با عمامه و شال سبز و تحت الحنک برگردن به مسجد می آمد و نماز می خواند و مردم هم به او اقتدا می کردند. شنيده بودم که جلال برخلاف نظر پدر در کلاس های شبانه دارالفنون درس خوانده و روزها به کار و کسب و ساعت سازی و سيم کشی برق مشغول است..."  |  رسول پرويزی |
"رسول پرويزی از همکاران مجله سخن و از دوستان دکتر خانلری بود... من به توسط فريدون کار در سال ۱۳۳۶ با او آشنا شدم، او عضو هيئت مديره شرکت تلفن بود... روزی نزد او رفتم و پيشنهاد کردم اجازه دهد داستان هايش را يک جا و در يک کتاب چاپ و منتشر کنم. مدتی اين دست و آن دست کرد و من برو و بيا. ول کن نبودم. درويش مسلک بود و بی اعتنا، می گفت نمی دانم تا حالا چه چيزها نوشته ام؛ تا بالاخره پذيرفت... قراردادی تنظيم کردم و برايش بردم که امضا کند. قرارداد را که ديد گفت: " نه، آتقی، قرارداد می خواهم چيکار، برو چاپش کن!" خيلی ساده و خودمانی و لوطيانه حرف می زد، با لفظ قلم ميانه ای نداشت، بسيار خوش محضر و خوش سخن بود. کلامش هميشه با بذله گويی و لطيفه و طنز و خنده همراه بود. بلند بالا و سبزه رو بود، با عينک ذره بينی بر چشم، نسبتا چاق، با سری کم مو... متواضع و فروتن و مردمدار بود... به هر تقدير، اين مجموعه داستان ها با نام شلوارهای وصله دار منتشر شد. در مقدمه کتاب هم با همان لحن نوشته بود: "امير کبير عشقش کشيد کتاب اين حقير را چاپ کند، ما هم بهش داديم." "رسول پرويزی هم در اوايل مثل توللی 'چپ گرا' بود و در اوايل تاسيس حزب توده هر دو با آن حزب همکاری می کردند ولی بعدها از چپ ها فاصله گرفتند و به 'راست' گراييدند. پرويزی توسط جهانگير تفضلی به امير اسدالله علم وزير دربار شاه معرفی شد و کم کم به دربار راه پيدا کرد. در نخست وزيری علم در سال ۱۳۴۲ معاون نخست وزير شد و علم را خان خطاب می کرد. بعدها وکيل مجلس و سناتور انتصابی مجلس سنا و رئيس لژيون خدمتگزاران بشر شد. رسول مجرد بود ولی در اواخر عمر ازدواج کرد و در سن ۵۸ سالگی در آبان ماه ۱۳۵۶ از دنيا رفت..."  |  ابراهيم يونسی |
" يک سال بعد از اين مسافرت [ سفر به اسرائيل برای جراحی چشم – سال ۳۸] از آقای ابراهيم يونسی ترجمه کتاب اسپارتاکوس نوشته هوارد فاوست را منتشر کردم که فيلم مجللی هم از آن در تهران نمايش دادند... آقای ابراهيم يونسی متولد کردستان و از افسران نظامی حزب توده بود که در سال ۱۳۳۳ دستگير و محکوم به اعدام شد ولی بعدا با يک درجه تخفيف به حبس ابد محکومش کردند و پس از هشت سال مورد عفو قرار گرفت. قبل از کودتا در يک مانور نظامی تيری به خطا به پای او اصابت می کند که ناچار يک پايش را جراحی و از زانو قطع می کنند و سپس به خرج ارتش او را به آلمان می فرستند و برايش پای چوبی تهيه می کنند. در جريان محاکمه، دادستان چند بار مسئله کمک ارتش به او برای پای چوبی را تکرار می کند و تذکر می دهد که شما به جای قدرشناسی، برعليه امنيت ملی قيام کرده ايد. آقای يونسی هم پای چوبی را بلند می کند و روی ميز جلوی خود می گذارد و می گويد اين پای چوبی را هم نخواستيم، مال خود شما!!... آقای يونسی خودش می گفت که انگليسی را در زندان ياد گرفته و در همان جا دست به ترجمه کتاب زده است... تا امروز بيش از ۷۰ کتاب ترجمه کرده و از مجرب ترين مترجمان اين روزگار است..."  |  علی دشتی |
" علی دشتی بلند بالا و لاغر اندام بود، با چهره ای استخوانی و کشيده و گندمگون و سر بی مو و ريش زير چانه و عينکی ذره بينی... با صدای بلند و فصيح صحبت می کرد و هنگام خنده طنين قهقهه اش جالب بود...پس از چاپ شاعری دير آشنا، دشتی که از نظم و ترتيب کار امير کبير و سليقه ای که در نفاست چاپ و صحافی و حروفچينی آن کتاب به کار برده بوديم به شدت تحت تاثير قرار گرفته بود، کتاب های ديگر خود... را به اميرکبير واگذار کرد که هر يک چند بار تجديد چاپ شد... دشتی اوايل انقلاب دستگير شد و او را به زندان قصر بردند. هنگام ورود به زندان آقای خلخالی که حاکم شرع و رئيس دادگاه انقلاب بود او را احضار می کند و بين آنها سخنانی رد و بدل می شود. موضوع سخنان بر سر نامه هايی بوده که دشتی سالها قبل از انقلاب به شاه نوشته و او را نصيحت می کرده است. بهانه آقای خلخالی اين بود که اگر اين نامه ها را نفرستاده بودی و شاه به نصايح تو گوش نکرده بود اين انقلاب زودتر به ثمر می نشست و يک سيلی به او می زند و دستور می دهد او را به يکی از بندها ببرند.پس از چند روزی دشتی که بيمار و تکيده بود پيشنهاد می کند که همه دارايی خود را که همان خانه تيغستان و اثاث آن بوده واگذار کند و از زندان آزاد شود... در اول ارديبهشت ۱۳۵۸ به ديدنش رفتم. روی زمين دراز کشيده بود و از درد آرتروز رنج می برد... پس از مدتی ديگر دشتی را نديدم... تا هنگامی که خود بازداشت شدم. در تيرماه ۱۳۵۹ که من در بند ديگری بودم خبر دادند که دشتی را به خاطر کتاب ۲۳ سال به اتفاق آقايان مصطفی رحيمی و دکتر مهدی پرهام و آقای مرتضی راوندی و آقای حسين منزوی به زندان آورده اند." " بعدها از زندانيانی که آزاد شده بودند شنيدم که در زندان يکی از متعصبين به جان دشتی افتاده و استخوان پايش را شکسته به طوری که حتی قادر به راه رفتن نبوده تا با پای خود به دستشويی برود. زندانيان زير بالش را می گرفتند و به او کمک می کردند که بتواند قضای حاجت کند. تا سرانجام حالش سخت دگرگون می شود و بالاجبار تحت الحفظ پاسداران او را به بيمارستان جم می برند...پس از مدتی از بيمارستان مرخصش می کنند و او را به خانء ماحوزی [ دامادش ] می برند. دوستانش می گفتند که اين اواخر چشمانش قدرت بينايی را از دست داده و نظم ذهنش به هم خورده بود... روزهای آخر عمر آرزوی مرگ می کرده و در پنهان از دوستان نزديکی که به ملاقاتش می رفته اند می خواسته که سيانور برايش ببرند... دشتی در دی ماه ۱۳۶۰ پس از دو سال تحمل بيماری و درد و رنج و تحمل زندان و زندگی پر فراز و نشيب در سن ۸۴ سالگی دنيا را وداع گفت... "  |  سياوش کسرايی |
" در سال ۱۳۴۱ بود که از سياوش کسرايی دفتر شعری به نام خون سياوش منتشر کردم. اين کتاب در ميان مردم کتابخوان، به ويژه جوانان شعردوست، وجهه ای فوق العاده يافت...کسرايی متوسط القامه و نسبتا لاغر بود و گونه های کوچک با موهای سياه و سبيل پرپشت داشت. متين و خودمانی صحبت می کرد... بعد از انقلاب و پس از بازداشت رهبران حزب توده از کشور گريخت... با مشقات بسيار به اتريش پناهنده شد. در آن جا بود که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت و متاسفانه در سال ۱۳۷۴ در شهر وين در گذشت... عده ای از دوستان و اقوام او در مسجد حجة ابن الحسن برايش مراسم ختمی برگزار کرده بودند و من هم به آن مجلس رفتم. " "مرحوم دکتر رضا ثقفی برادر گرامی همسر محترم حضرت امام نيز در مجلس حضور داشت. هنگامی که قاری مشغول تلاوت قرآن بود، عده ای به سالن ختم وارد شدند و يکی از آنها پشت ميکروفن رفت و با لحنی خشن به قاری گفت می دانی برای کی قرآن می خوانی؟ قاری که از روشندلان بود و عينک سياهی برچشم داشت گفت برای هرکس اين جا مجلس ختم برگزار شود من قرآن می خوانم. جوانک گفت نبايد برای اين توده ای فلان فلان شده قرآن بخوانی، و ميکروفن را از دست قاری گرفت. مردم که ازاين گروه خبرهای بدی شنيده بودند مجلس ختم را به حال فرار ترک کردند. همراهان جوانک هم به هرکسی که می رسيدند يک سيلی يا مشت و لگدی به سويش می پراندند و يا هرکسی عينکی به چشم داشت عينکش را بر می داشتند و زيرپا له می کردند. آقای ابراهيم يونسی که در مجلس ختم بود به اين سرنوشت دچار شد... يکی از لگد هاهم نصيب آقای دکتر ثقفی شد..." " به پيشنهاد من کمدی الهی اثر دانته را که از نوادر آثار ادبی جهان است، آقای شجاع الدين شفا برای اميرکبير ترجمه کرد، و با اقبال بسيار روبه رو شد... شجاع الدين شفا را از سنين جوانی، از زمانی که در چاپخانه علمی کار می کردم، می شناختم. در آن سالها شجاع الدين شفا جوانی بود در حدود بيست و چند سال، خوش صورت و بلند قامت و نسبتا لاغراندام با عينک ذره بينی... شفا در آن سالها کتاب نغمه های شاعرانه اثر لامارتين و رنه اثر شاتو بريان و کتاب افکار و انديشه ها اثر گوستاو لوبون را از زبان فرانسه ترجمه کرده بود و طی سال های جنگ جهانی دوم که مردم نسبت به حکومت آلمان نازی و ايتاليای موسولينی که در مقابل انگليس قد علم کرده بودند حساسيت خاصی به طرفداری آن ها نشان می دادند، شجاع الدين خان هم يک کتاب چهارصد صفحه ای با عکس های زياد از پيشرفت های ايتاليا در زمان موسولينی ترجمه کرده بود که آقای محمد علی علمی منتشر کرد و مورد استقبال قرار گرفت." "شجاع الدين شفا مترجمی بود بسيار بد قول و نامنظم و کندکار. شجاع الدين خان حق الترجمه کتاب هايش را قبلا نقد می گرفت يا سفته می گرفت که به تدريج اخبار کتاب را تحويل دهد، ولی از تحويل ترجمه خبری نبود... سال ها طول کشيد تا ترجمه کمدی الهی به سرانجام رسيد؛ به همين جهت بود که من آن را جلد جلد منتشر کردم... تابستان ها که می شد شجاع الدين خان به هتل آبعلی که محل خوش آب و هوايی بود می رفت تا با فراغ بال کار ترجمه را در آن جا انجام دهد. و من بايد مثل چاپار بين جاده آبعلی و تهران که آن سالها خاکی بود در راه باشم تا 'خبرها' را بگيرم يا نمونه های مطبعی را برسانم و برگردم! آن وقت ها رفتن به آبعلی کار سهل و ساده ای نبود، و تازه بين آبعلی و تهران رابطه تلفنی هم مثل امروز برقرار نبود... "  |  شجاع الدين شفا |
"از دست بد قولی های او اگر می توانستم همان جلد اول دوزخ که منتشر شد، ديگر ترجمه بقيه جلدها را به او نمی دادم و کار ترجمه برزخ و بهشت را به عهده مترجم ديگری می گذاشتم، ولی او قبلا از من سفته گرفته و به ديگران واگذار کرده و پول گرفته بود و من مجبور بودم به هر طريق شده او را وادار کنم که جلدهای بعد را ترجمه کند. چاپ و انتشار کمدی الهی جانم را به لب رساند... به هرحال چاپ دوره کمدی الهی به هر زحمتی بود در سال ۱۳۳۵ به پايان رسيد و کتاب به بازار آمد و شفا هم از طرف آقای علا به عنوان رئيس روابط عمومی دربار انتخاب شد و وضع مالی اش سرو سامان گرفت و مدتی بعد در ايتاليا برنده جايزه جمهوری ايتاليا شد و از دست رئيس جمهوری ايتاليا مدال مخصوص گرفت..." |