کتابداری که به طالبان اعتراض کرد

وحیده امیری قبل از تسلط طالبان بر افغانستان در ماه اوت گذشته به عنوان یک کتابدار عادی مشغول به کار بود. اما زمانی که ستیزه‌جویان شروع به سلب حقوق زنان کردند، او به یکی از صداهای اصلی اعتراض علیه آنها تبدیل شد. او به سودابه حیدری از بی‌بی‌سی گفت که چگونه اعتراض به حکومت طالبان منجر به دستگیری او شد - و او را مجبور به ترک کشورش کرد.

«طالبان می‌گفتند من جاسوس هستم. کمک کرده‌ام علیه آنها قیام شود. این که به خیابان‌ها رفتم و اعتراض کردم فقط برای کسب شهرت بوده است. یکی از آن‌ها به من گفت «برو خانه و آشپزی کن».

اما حقیقت این است که من فقط یک چیز می‌خواستم: حقوق برابر برای زنان افغان. حق مدرسه رفتن، کار کردن، شنیده شدن. آیا توقع خیلی زیادی است؟

روزی که برای دستگیری ما آمدند، سکوت وهم‌انگیزی بر کابل حاکم شده بود. چند روز پیش از آن، تعدادی از زنانی که علیه طالبان تظاهرات کرده بودند، دستگیر شده بودند. در نتیجه، ما به خانه امن منتقل شده بودیم.

در چند ماهی که از زمان تسلط طالبان بر افغانستان گذشته بود، من یک زن قوی و مغرور بودم و در خیابان‌ها برای اعتراض علیه آنها راهپیمایی می‌کردم. به چشمانشان نگاه می‌کردم و می‌گفتم: «نمی‌توانید با من مثل یک شهروند درجه دو رفتار کنید. من یک زن هستم و با شما برابر هستم.

اکنون در این مکان نامعلوم پنهان شده‌ام، بدون اینکه جرمم را بدانم، اما به این فکر می‌کنم که آیا آنها به دنبال من خواهند آمد.

ناگهان صدای کشیده شدن لاستیک‌هایی بر زمین آمد که در بیرون ساختمان متوقف شدند. نمی‌توانستم تعداد ماشین‌ها و سربازها را بشمارم. به نظر می‌رسید که آنها برای دستگیری یک روستای کامل مهیا شده بودند و نه برای دستگیری تنها چند زن که برای زندگی آزادانه در کشور خود راهپیمایی می‌کردند.

وقتی به زور وارد اتاق شدند، در میان همه فریادها و وحشت دوستانم می‌شنیدم که می‌گویند: «وحیده امیری را گرفتی، پیدایش کردی؟ او کجاست؟» من با خودم فکر کردم، «کارم تمام شد، می‌میرم».

کتاب‌ها و مکانی شاد

قبل از روز غم‌انگیز ۱۵ اوت ۲۰۲۱، من یک زن معمولی بودم. در رشته حقوق فارغ التحصیل شده بودم و آن زمان در ۳۳ سالگی یک کتابخانه را در قلب کابل اداره می‌کردم. 

کتابخانه محل شادی من بود که همه، به ویژه زنان، می‌توانستند به آنجا بیایند. گاهی اوقات ما درباره موضوعاتی مانند فمینیسم به هنگام نوشیدن چای سبزی، چای سبز هل‌دار سنتی افغانستان، بحث می‌کردیم. افغانستان کامل نبود، ولی آزادی داشتیم.

کتاب‌ها عمیقاً برایم مهم بودند چون خودم تا ۲۰ سالگی توانایی خواندنشان را نداشتم. 

من تازه مدرسه را شروع کرده بودم که طالبان برای اولین بار وارد افغانستان شدند و پرچم‌های سیاه و سفید خود را به اهتزاز درآوردند. سال ۱۹۹۶ بود. یکی از اولین دستورات آنها تعطیلی مدارس دخترانه بود.

همه اقوام ما به پنجشیر، دره‌ای کوهستانی در شمال و خانه اصلی ما گریختند. اما پدرم تصمیم گرفت بماند و بعد از فوت مادرم دوباره ازدواج کرد. سال‌های پس از آن به شدت دردناک بود.

ما به پاکستان نقل مکان کردیم، و تمام کارهای روزانه و مسئولیت‌های خانه بر دوش من افتاد. تمام روز آشپزی و تمیزکاری می‌کردم و زمین می‌ساییدم. فکر می‌کردم زندگی من همین خواهد بود. سپس ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ فرا رسید.

فروریختن برج‌های دوقلو را از تلویزیون تماشا کردم. مدت‌ها بعد بود که ماجراهای ۱۱ سپتامبر را به درستی فهمیدم و این که چقدر آن روز زندگی مردم عادی افغان مانند ما را تغییر داد. دیری نگذشت که با پاکستان خداحافظی کردیم. طالبان شکست خورده بودند و رفتن به خانه خطری نداشت - فکر می‌کردم ما دیگر هرگز پناهنده نخواهیم شد و من هرگز به اینجا باز نمی‌گردم. 

۱۵ ساله بودم که به کابل برگشتیم و دیدم حالا که طالبان در رأس امور نیستند، چقدر زندگی متفاوت است - دختران به مدرسه می‌رفتند، زنان می‌توانستند کار کنند. اما وضع من خیلی تغییر نکرد. برای خانواده‌ام مرتب نگه داشتن خانه و رسیدگی به مهمانان از تحصیلاتم ارزش بیشتری داشت - بنابراین من به مدیریت خانه ادامه دادم تا پنج سال بعد که پسر عمویم به من کمک کرد دوباره در مدرسه ثبت نام کنم. 

حروف داخل کتاب‌ها شکل عجیبی داشتند - کلمات بدون هيچ احساسی چشم در چشم من بودند. همزمان امتحان می‌دادم و کف خانه را می‌ساییدم. و هر بار که رد می‌شدم، دوباره و دوباره تلاش می‌کردم، تا زمانی که قبول می‌شدم.

وقتی که به شکل معجزه‌آسایی در دانشگاه برای تحصیل در رشته حقوق پذیرفته شدم، هنوز یک دختر خجالتی و کم‌رو بودم - تا اینکه زنی وارد زندگی من شد. نام او ویرجینیا وولف بود. مانیفست او «اتاقی از آنِ خود» بود. احساس می کردم دوباره متولد شده‌ام. کتاب این نویسنده مهم انگلیسی همه چیزهایی را که مدت‌ها پیش باید می‌دانستم به من آموخت. هر چه بیشتر مطالعه کردم، بیشتر متوجه شدم که من زنی قوی هستم که اندیشه‌های خودم را دارم.

سقوط کابل

در یک روز گرم در ماه اوت، کابوسی که یک بار در آن زندگی کرده بودم به زندگی‌ام بازگشت. طالبان با همان پرچم‌های سیاه و سفید وارد کابل شدند. 

فقط این بار ۱۹۹۶ نبود، ۲۰۲۱ بود. و من بچه نبودم. بی‌سواد نبودم. برای ساختن یک زندگی از جهنم گذشته بودم و قرار نبود آن را به همین سادگی به آنها بسپارم. 

وقتی دیدم زنان دیگر هم همین افکار را دارند، خیالم راحت شد. ما خطرات سرپیچی از طالبان را می‌دانستیم، اما همه می‌گفتیم بیایید اعتراض کنیم. برای گروه خودمان نامی پیدا کردیم: جنبش خودجوش زنان مبارز افغانستان. 

در این مرحله طالبان چهره واقعی خود را نشان داده بودند. آنها یک بار دیگر قول خود مبنی بر اجازه دادن به زنان برای بازگشت به کار را شکستند و مدارس دخترانه را بستند. آنها «دولت» جدید خود را معرفی کردند و حتی یک زن در آن حضور نداشت.

در همان روزهای اول، زمانی که ما برای احقاق حقوق خود در خیابان‌ها راهپیمایی می‌کردیم، طالبان ما را در گوشه‌ای گیر انداختند. به سمت ما گاز اشک‌آور پرتاب کردند و تیر هوایی شلیک کردند - حتی برخی از زنان را کتک زدند. سپس هر اعتراضی را یکسره ممنوع کردند.

بیشتر زنان تصمیم گرفتند ادامه ندهند، این کار بسیار خطرناک بود. اما نتوانستند جلوی من را بگیرند.

من به سازماندهی اعتراضات ادامه دادم. شب قبل از هر کدام از اعتراضات نمی‌توانستم بخوابم. بی‌قرار بودم و می‌ترسیدم. مدام به این فکر می‌کردم که «فردا آخرین روز زندگی من خواهد بود».

بازداشت

در افغانستان، بازداشت یک زن معادل بی‌آبرویی اوست. یک فرض کلی وجود دارد که لابد به او تجاوز جنسی شده است و در جامعه افغانستان، این بدترین ننگ برای زن است. 

آن روز فوریه ۲۰۲۲ که طالبان برای بازداشت ما به خانه امن هجوم آوردند، به ما دستور دادند که تلفن‌هایمان را تحویل دهیم. نمی‌توانستم نفس بکشم. فکر می کردم بعدش چه؟ مرا خواهند کشت؟ به من تجاوز گروهی خواهند کرد؟ شکنجه‌ام می‌کنند؟ احساس می‌کردم جسمی دارم ولی روحم از من جدا شده است.

ما را سوار وانت‌بارهای خودشان کردند و به وزارت کشور بردند. از راهروی طولانی با موکت قرمز رد شدیم و به اتاق کوچکی هدایت شدیم که قبلا مهد کودک وزارتخانه بود، اگرچه شبیه یک مهدکودک نبود. نقاشی و هیچ اسباب بازی‌ای نبود، فقط چند پرچم ملی افغانستان در گوشه‌ای انباشته شده بود و یک نقشه غول‌پیکر از کشور روی دیوار بود.

۱۹ روز ما را در این مکان نگهداشتند.

روز بعد از دستگیری ما، یکی از طالبان در را هل دارد و به داخل اتاق هجوم آورد. او قد بلند بود و سیمای تیره‌ای داشت. چشمانش اتاق را کاوید و وقتی مرا پیدا کرد کلمات توهین آمیزی را فریاد زد - او گفت من «کثیف» و«نجس» هستم. «تو در شش ماه گذشته به امارت [اسلامی] توهین کرده‌ای. با چه کسی همکاری می‌کنی؟»

به او گفتم: «هیچ کس، من خودم همه کارها را انجام می‌دهم.» بعد قلم و کاغذی به من داد و گفت: «تو جاسوسی. نام همه همکاران‌ات را بنویس.» 

از آنجایی که من اهل پنجشیر بودم، ولایتی که به مقاومت در برابر طالبان معروف است، آنها فکر می‌کردند که از سوی جبهه مقاومت ملی، یک گروه مسلح که در شمال با آنها می‌جنگد، حمایت می‌شوم. 

روزهای بعدی به کندی می‌گذشت. زنان دیگر یکی یکی آزاد شدند، اما من نه. سپس یک روز دوربینی آوردند و به ما که باقی مانده بودیم گفتند که قرار است از ما سؤال بپرسند و ما رو به دوربین به آنها پاسخ دهیم. 

وقتی خواستیم بدانیم این فیلم برای چه ضبط می‌شود، گفتند فقط تشریفات است و در بایگانی وزارتخانه نگهداری خواهد شد. به ما گفتند نام خود را بگوییم که اهل کدام ولایت هستیم و چه کسانی به ما کمک می‌کنند. به زور ما را وادار کردند که بگوییم فعالان افغان در خارج از کشور به ما گفته‌اند که اعتراض کنیم.

ما در آن زمان نمی‌دانستیم، اما این فیلم می‌توانست به مردم این تصور را بدهد که ما فقط برای مشهور شدن و کمک گرفتن برای خارج شدن از افغانستان راهپیمایی کرده‌ایم.

اندکی بعد، این اعترافات اجباری را در اختیار رسانه‌ها قرار دادند. در یک تلویزیون کوچک در راهرو شاهد پخش این ویدیو توسط طلوع نیوز، یکی از بزرگترین ایستگاه‌های تلویزیونی در افغانستان بودیم.

همگی به گریه افتادیم. حالا همه می‌دانستند ما به دست طالبان گرفتار شده‌ایم. آنها به ما تجاوز نکردند، اما از نظر بسیاری از مردم به ما تجاوز کرده بودند.

دو روز پس از اعترافات اجباری به ما گفتند آزادیم که برویم. اما به این قیمت که قول بدهیم دیگر اعتراض نکنیم.

کابل سرد بود، خیابان‌ها خالی بودند. در راه خانه، برادر بزرگم نتوانست جلوی خودش را بگیرد و مرا سرزنش کرد: «وحیده چه فکری می‌کردی؟ آیا واقعا فکر می‌کردی که می‌توانی طالبان را سرنگون کنی؟». شرمنده بودم. شغلم، آزادی‌ام، و اگر دیگر نمی توانستم اعتراض کنم، حالا معنای زندگی‌ام را هم از دست داده بودم.

یک روز مصاحبه ناشناسی را با زن معترض دیگری خواندم که گفته بود طالبان ما را در زمانی که در بازداشتشان بودیم کتک زدند. آنها چنین نکرده بودند. خانواده‌ام به من التماس کردند که کابل را ترک کنم زیرا نگران بودند که طالبان از این مقاله عصبانی شوند و دوباره به دنبال ما بیایند.

بنابراین، دو ماه پس از آزادی، کیف کوچکی از لباس‌ها و تعدادی از کتاب‌های مورد علاقه‌ام، از جمله «اتاقی از آن خود» را جمع کردم و با سرزمین مادری‌ام خداحافظی کردم.

سحرگاه خانه را ترک کردم و بار دیگر به پاکستان رسیدم.

قفسه‌های کتابم را رها کردم. کتابخانه را رها کردم. آخرین باری که آنجا بودم ۱۴ اوت، یک روز قبل از سقوط کابل بود. گاهی فکر می‌کنم چه اتفاقی برای آن کتاب‌ها افتاده است - آیا آنها هنوز آنجا هستند. 

من در زندگی قبلی‌ام کتابدار بودم، اکنون پناهنده هستم.

یک زندگی جدید

من با تعدادی از خانواده های دیگر در پاکستان زندگی می‌کنم. به کتاب‌هایم خیره می‌شوم، اما توانی برای ورق زدن صفحاتشان ندارم. احساس می‌کنم در دام افتاده‌ام، انگار نمی‌توانم رویاپردازی کنم یا به واقعیت دیگری پناه ببرم، ولو یک لحظه هم که شده.

زنان را هنوز در کشور من ساکت می‌کنند و بسیاری از آنها از مخالفت آشکار با طالبان می‌ترسند. به پارک می‌روم تا ذهنم را خالی کنم اما فکر مردم کشورم مرا رها نمی‌کند. دلم برای خانه، خانواده و گربه‌ام تنگ شده است.

تنها چیزی که به من کمی شادی می‌دهد و من را به یاد خانه می‌اندازد، یک رستوران افغانی در آن نزدیکی است.

این روزها زمان زیادی را در کتابخانه محلی می‌گذرانم و سعی می‌کنم کلماتی را در مورد زنان معترض کنار هم بگذارم. در مورد زندگی‌‌هایمان و اینکه چقدر آنها به خاطر طالبان تغییر کردند.

امیدوارم آنچه می‌نویسم بتواند روزی به کتاب تبدیل شود. می‌خواهم زنان سراسر جهان بدانند که زنان افغان فقط تسلیم نشدند، بلکه جنگیدند و هنگامی که ساکتشان کردند و شکست خوردند، باز هم به طریقی به پا خاستند.

من بقیه وقتم را صرف صحبت با زنان افغان در سراسر جهان، از آلمان تا ایالات متحده، می‌کنم و یک جنبش جهانی علیه طالبان را سازماندهی می‌کنم.

هدف من این است که مطمئن شوم جامعه بین‌المللی هرگز طالبان را به عنوان یک دولت رسمی به رسمیت نمی‌شناسد. من از آنها می‌خواهم که بر طالبان فشار بیاورند تا مدارس را بازگشایی کنند، بگذارند دختران ما بیاموزند، اجازه دهند ما در کشور خود آزادانه زندگی کنیم.

به این دلیل که خواندن نمی‌دانستم، زمان زیادی را تلف کرده‌ام. حتی تا به امروز حروف خاصی هستند که هنوز نمی‌توانم آنطور که باید آن‌ها را تلفظ کنم. من همین را برای نسل‌های آینده کشورم نمی‌خواهم».

عکس‌ها از منزه انوار و موسی یاوری