از جدایی تلخ تا دیدار دوباره؛ روایت عشقی که چهار دهه دوام آورد

    • نویسنده, آسیا فوکس، توماس هاردینگ آسیندر، رافائل ابوشیب
    • شغل, بی‌بی‌سی

اولین بار که کوین کرول و دبی وبر یکدیگر را ملاقات کردند، در همان نگاه اول عاشق هم شدند. سال ۱۹۶۷ بود و هر دو دبیرستان می‌رفتند و عضو باشگاه نمایش مدرسه‌شان بودند.

کوین در گفتگو با بی‌بی‌سی می‌گوید: «من دبیرستان پسرانه و دبی به دبیرستان دخترانه می‌رفت. در سالن نمایش وقتی همه در تالار بودیم و نقش‌های خود را تمرین می‌کردیم به یکی از دوستانم گفتم آن دختر را می‌بینی؟ من می‌خواهم او را به مراسم رقص مدرسه دعوت کنم».

دبی هم واکنش مشابهی داشت او در گفتگو با بی‌بی‌سی می‌گوید: «من در سالن نمایش تنها نشسته بودم چون هیچ‌ کدام از دختر‌های مدرسه را که به باشگاه نمایش می‌آمدند نمی‌شناختم اما یادم هست وقتی کوین را دیدم فکر کردم جذاب‌ترین پسری است که تا به‌ حال دیده‌ام».

آن دو نه فقط به مهمانی رقص رفتند بلکه از آن زمان می‌خواستند همیشه با هم باشند. آنها حتی تصمیم گرفتند به شهری در مریلند فرار کنند که در آن افراد می‌توانستند بدون اجازه والدین از ۱۵ سالگی با هم ازدواج کنند.

اما دو هفته پیش از آنکه برنامه فرار خود را عملی کنند خبر بارداری دبی همه برنامه‌ها را نقش بر‌آب کرد و باعث شد آن دو بیش از ۴۰ سال از هم جدا شوند، دوران دشواری که عشق آن دو به یکدیگر همچنان باقی ماند.

کوین جزئیات ماجرای دبی را برای همسر متوفی خود تعریف کرده بود. کوین می‌گوید: «پیش از ازدواج با همسرم به او گفتم ببین من باور ندارم که وقتی به یک نفر می‌گوییم تو را دوست دارم بتوانی این عشق را پس بگیری. این بخشی از قلب و زندگی من است که هرگز از آن تو نخواهد شد».

اکنون پس از فراز و فرود‌های فراوان زندگی دبی و کوین دوباره باهم هستند و هر روز با عشقی که نتوانستند در جوانی تجربه کنند زندگی می‌کنند. برای رسیدن به این نقطه آن دو سفر پر‌ماجرایی را پشت سر گذاشته‌اند که به نظر می‌رسد ساخته ذهن خلاق بهترین داستان‌پردازان هالیوود باشد.

خبر غیر‌منتظره

واکنش والدین دبی به خبر بارداری او حمایت کامل بود. چنین حمایتی که والدین او از دبی کردند در زمانی بود که ارزش‌های مرسوم در جامعه آمریکا با آنچه امروز رواج دارد تفاوت داشت.

دبی می‌گوید: «آنها آدم‌های پر‌مهری بودند و عاشق کوین بودند. آنها می‌دانستند کوین پسر خوبی است و ما چقدر عاشق همدیگر هستیم اما در آن زمان شرایط برای دخترانی که باردار می‌شدند با امروز خیلی فرق داشت».

«ترتیب کارها داده شد تا مرا به مرکز ویژه مادران مجرد بفرستند جایی که مادرم می‌توانست آخر هفته‌ها بیاید و مرا به خانه بازگرداند و همراه با او شام می‌خوردم و با هم به پیاده‌روی می‌رفتیم».

در این زمان دبی و کوین هر دو امیدوار بودند که وقتی دبی از این مرکز بیرون بیاید بتوانند عشق خود را رسمیت ببخشند و هر دو برای بزرگ کردن فرزند‌شان که در آستانه تولد بود تلاش کنند.

کوین به قدری دلش می‌خواست که این کار را انجام دهد که مادرش را متقاعد کرد که در ۱۷سالگی در نیروی دریایی ثبت‌نام کند: «من می‌دانستم که اگر در نیروی دریایی ثبت‌نام کنم حتی اگر نتوانیم با هم ازدواج کنیم می‌توانم برای دبی پول بفرستم و نیروی دریایی می‌تواند مراقبت‌های لازم پزشکی او و کودک را تقبل کند».

«رویای من این بود که پس از دوران آموزش بتوانیم با هم ازدواج کنیم».

اما این فقط یک رویا بود و در حد خیال باقی ماند.

در دوره آموزش نظامی کوین نامه‌ای از دبی دریافت کرد که او تصمیم دارد کودک را برای فرزند‌خواندگی به خانواده دیگری بدهد.

کوین در حالی که صدایش می‌لرزد می‌گوید: «من به خاطر دارم چه احساسی پیدا کردم، من در پادگان آموزشی با سربازان نیروی دریایی بودم، جایی که نمی‌توانستی احساسات خود را نشان دهی اما دنیای درونی‌ام ناگهان در‌هم‌ شکست».

«برای من فقدان عظیمی بود. من دبی را سرزنش نکردم. او را به‌خوبی درک می‌کردم و می‌دانستم چرا چنین تصمیمی گرفت، می‌دانم که این بهترین تصمیم ممکن بود اما برای من دشوار بود».

فراز و فرود‌های زندگی

دبی رابطه‌اش را با کوین که قرار بود به ویتنام اعزام شود قطع کرد. دبی می‌گوید کابوس رها کردن نوزادش در خانه‌ای که مراسم فرزند‌خواندگی و انتقال نوزاد انجام ‌شد شکنجه مدام شبانه او شده بود.

به همین دلیل وقتی پزشک خصوصی که در ماه‌های پایانی بارداری از او مراقبت می‌کرد گفت که خانواده‌ای را پیدا کرده است که مایلند کودک را به فرزندی قبول کنند احساس آسودگی کرد.

«پزشک به من گفت خانواده‌ای با چهار فرزند و مادری پیدا کرده‌ام که دیگر نمی‌تواند فرزندی به دنیا بیاورد. اگر تو دختر به دنیا بیاوری آنها مایلند او را به فرزندی قبول کنند. شاید بتوان گفت این موضوع همه چیز را برای من آسان‌تر کرد، باعث شد نسبت به کل وضعیت احساس بهتری پیدا کنم».

دبی دختر کوچولوی زیبایی به دنیا آورد که به گفته خودش شبیه کوین بود و او را برای فرزند‌خواندگی به خانواده‌ای بخشید بدون اینکه واقعاً خانواده جدید نوزاد را به خوبی بشناسد.

«از محوطه بیمارستان بیرون آمدیم. در پارکینگ بودیم و خودرویی آمد و زنی که مرا یاد ژاکلین کندی ‌انداخت از ماشین پیاده شد در حالی که چند کودک دیگر از پنجره خودرو بیرون را تماشا می‌کردند».

«مادرم آمد، دخترم وال را برد و تحویل خانواده جدیدش داد».

پس از آن خانواده دبی خانه خود را فروختند و به ناحیه دیگری در کشور رفتند جایی که کسی آنها را نمی‌شناخت تا بتوانند زندگی جدیدی شروع کنند.

در تمام این مدت کوین به عنوان عضو نیروی دریایی ویژه برای جنگ به ویتنام اعزام شده بود.

«وظیفه من یافتن خلبان‌هایی بود که در جریان نبرد سقوط می‌کردند و ۱۰ اکتبر ۱۹۶۹ برای نجات سرنشینان یک هلیکوپتر اعزام شده بودیم».

«وقتی خلبان را پیدا کردم دیدم حدود ۸۰ یا ۹۰ نفر از نیرو‌های ویتنام شمالی تلاش می‌کنند به او برسند. بازو و پاها و پشتم ترکش خورد و سعی کردم با گل‌ و‌ لای رودخانه‌ جلوی خون‌ریزی زخم‌هایم را بگیرم».

کوین با صدای لرزان به بی‌بی‌سی می‌گوید: «فکر نمی‌کردم جان سالم به در ببرم و در دلم با خدا زمزمه کردم خدایا باور نمی‌کنم بگذاری زندگی من در اینجا، ۱۵۰۰۰ کیلومتر دورتر از خانه‌ام و جایی که هیچ‌ کس را نمی‌شناسم تمام شود. باور نمی‌کنم که دیگر دبی و فرزندم را نبینم».

در حالی که از هوش می‌رفت پاسخ دعای خود را دریافت کرد، سرباز دیگری او را نجات داد و توانست او را به موقع برای درمان زخم‌هایش از منطقه دور کند. کوین را به فیلیپین فرستادند و پس از آن به ژاپن و در نهایت توانست به آمریکا بازگردد تا مراحل دشوار و پیچیده درمان خود را ادامه دهد.

«در آن زمان ۱۸ عمل جراحی انجام دادم. پس از آن هم ۲۰ عمل جراحی دیگر روی من انجام گرفت. در نتیجه به جای نشستن روی صندلی چرخ‌دار توانستم از واکر استفاده کنم و پس از آن با عصای زیر بغل و بعد فقط با عصا راه بروم و هیچ به گذشته فکر نکنم».

در طول این سال‌ها کوین تلاش کرد دبی را پیدا کند اما محدودیت‌های فناوری در آن زمان باعث شد او اطلاعات کمی از او به دست آورد. دبی هم به سهم خود تمام تلاش خود را به کار بست تا موقعیتی را که برای او با احساس گناه رها کردن فرزندش همراه بود فراموش کند.

دبی چند بار ازدواج کرد و صاحب سه دختر شد و کوین همسر خود را از دست داد و هیچکدام از آنها هیچ خبری از دختری که سال‌ها پیش با هم داشتند پیدا نکردند.

پس از سال‌ها دبی به این نتیجه رسید که باید با احساس گناه خود کنار بیاید و تصمیم گرفت به دختران دیگر خود بگوید که در جوانی چه اتفاقی برای او افتاده است.

«روز مادر بود. در آشپزخانه نشسته بودیم و من به آنها گفتم موضوعی هست که می‌خواهم به شما بگویم، وقتی جوان بودم فرزندی داشتم و کل ماجرا را برای آنها تعریف کردم و اینکه چگونه من و کوین عاشق همدیگر شدیم».

یکی از دخترانش خواست تا اطلاعات بیشتری در این مورد به دست آورد و از او خواست تمام چیزهایی که به یاد می‌آورد را تعریف کند شاید به یافتن کودک کمک کند.

«نام فامیلی آنها را می‌دانستم و می‌‌دانستم چهار پسر دارند و منطقه‌ای که در آن زندگی می‌کردند را می‌شناختم».

اطلاعات برای دختر دبی کافی بود تا خانواده‌ای که کودک را به فرزندی قبول کرده بودند پیدا کند و دبی یکی از برادران را انتخاب کرد تا با او تماس بگیرد.

پیام او با تماس تلفنی پاسخ داده شد و آن طرف تلفن وال بود.

وال در گفتگو با بی‌بی‌سی می‌گوید: «من ساعت ۸ صبح با او تماس گرفتم. در آن لحظه به‌قدر کافی پخته بودم که گفت‌وگو را با این جمله آغاز کنم که ما حرف‌های زیادی برای گفتن داریم، اما از کاری که او کرده و از آنچه اتفاق افتاده قدردانم. هیچ‌گونه دلخوری یا کینه‌ای در میان نبود.»

برای دبی پاسخ او اثری شفا‌بخش داشت، او می‌گوید: «تمام احساسات شرم و گناه ناگهان ناپدید شد».

آنها همان شب با هم دیدار کردند و در طول دیدار این پرسش مطرح شد: چه بر سر کوین آمده است.

آنها دوباره به کمک اینترنت و به دلیل آگهی ترحیم همسر کوین که به تازگی فوت کرده بود توانستند او را پیدا کنند. دبی تصمیم گرفت نامه‌ای بنویسد.

او همراه با ارسال شماره تماس خود چنین نوشت: «مرگ همسرت را تسلیت می‌گویم، امیدوارم بتوانیم درباره روزهای مدرسه با هم حرف بزنیم و حالت خوب باشد».

برای کوین این نامه مثل معجزه بود: «هرگز لحظه‌ای که نامه را دریافت کردم فراموش نمی‌کنم. مستقیم سراغ تلفن رفتم و به او گفتم که باورم نمی‌شود که ما دوباره با هم حرف می‌زنیم».

اما خبر خوب ادامه داشت، دبی به خاطر می‌آورد: «به او گفتم مطلبی هست که دلم می‌خواهد با تو در میان بگذارم. من دخترمان را پیدا کرده‌ام. آیا می‌خواهی او را ملاقات کنی؟».

پس از پاسخ مثبت دبی و کوین قرار گذاشتند تا در خانه وال یکدیگر را ملاقات کنند. وال لحظه‌ واکنش مادر واقعی خود را با خنده به یاد می‌آورد: «او گفت اوه! چقدر او زیباست!».

در مدتی که وال و کوین با هم حرف می‌زدند دبی ساکت بود اما در پایان او به رابطه واقعی میان آن دو پی برد و آنها را تنها گذاشت. آن دو ساعت‌ها در خودرو نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند.

کوین پس از آنکه آن دو دوباره به هم پیوستند گفت هرگز شعله عشق او در دلش خاموش نشده است. دبی تحت تاثیر قرار گرفت و به او گفت اگر در طول شش ماه او هنوز همان آدم فوق‌العاده‌ای که می‌شناخت باشد آن دو می‌توانند با هم ادامه دهند.

دبی درباره مردی که سالیان طولانی از او جدا مانده بود و اکنون در کنار او زندگی می‌کند می‌گوید: «شش ماه و چهارده سال گذشته و او هنوز آدم خارق العاده‌ای است».

بیش از ۴۰ سال پس از شکست نقشه فرار، سرانجام کوین و دبی با هم ازدواج کردند. اکنون هر دو حدود هفتاد سال دارند و هر دو تلاش می‌کنند یکدیگر را شادمان و تندرست نگه دارند. دبی در پایان می‌گوید: «ما در این مرحله از زندگی می‌توانیم از یکدیگر مراقبت کنیم و عاشق همدیگر باشیم. از صمیم قلب می‌گویم هیچ چیز بیش از این نمی‌خواهم».