|
یک هفته با سربازان آمریکایی در گرمسیر هلمند | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
وقتی کاروان خودروهای زرهپوش آمریکایی به گرمسیر نزدیک می شد، آنچه از دور نمایان بود، ویرانی و خانه های خالی از سکنه بود که حس عجیب توام با ترس را به آدم می داد. مغازه های درهم شکسته، داروخانه های تاراج شده و به هم ریخته، شیشه های شکسته، دیوارهای که بر اثر برخورد گلوله تفنگ و توپ ویران شده و تنها مشتی از خاک و گل از آن برجا مانده و دروازه ها و خانه های شکسته و ریخته ای که معلوم نیست صاحبان اصلی آن به کجا آواره شده اند. از پنجره کوچک موتر (خودرو) نظامی که من در آن نشسته بودم، به بیرون نگاه می کردم اما هیچ فرد غیرنظامی را در کنار جاده ندیدم. از من، به عنوان یک خبرنگار عکاس دعوت شده بود تا تفنگداران دریایی آمریکا را در "برد سختی" با گروه طالبان در گرمسیر همراهی کنم. خانه روستایی یا پایگاه نظامی از درون شهرک گرمسیر گذشتیم و از یک پل موقت جنگی عبور کردیم و بعد از آن هم، حدود یک ساعت راه پیمودیم تا به روستایی رسیدیم که به دلیل عدم دسترسی من به مردم محل، هیچگاه نتوانستم نام آن روستا را بدانم. نظامیان آمریکایی، این روستا را نیز به نام گرمسیر می شناختند.
از یکی از تفنگداران آمریکایی پرسیدم که چه شواهدی دارند که این خانه، زمانی محل بود و باش طالبان بوده است؟ جوابی که از او گرفتم، برایم جالب بود. او گفت که در این خانه چند جلد کتاب مذهبی و سه جلد قرآن را یافته اند و یک اسلحه کهنه و فرسوده ای که استفاده از آن تقریبا ناممکن بود. یافتن این وسایل از این خانه، برای سربازان آمریکایی، دلیل حضور طالبان در آن بود، در حالی که در هر خانه در سراسر افغانستان، چندین قران و کتاب های مذهبی وجود دارد، اما هیچکدام پناهگاه طالبان نیست. به اتاق های دیگر در این خانه سر زدم. لباس های زنانه و کودکانه، وسایل ساده و ابتدایی آرایش زنانه، گوشواره و برخی از وسایل دیگری که در یک زندگی ساده از آن استفاده می شود، در اطراف اتاق ها پخش و پلا شده بود. دو خانه دیگر در پهلوی این خانه نیز به سنگر آمریکایی ها تبدیل شده بود و سلاح های سبک و نیمه سنگین خود را به آنجا منتقل کرده بودند. جنگ هالیوودی
این سربازان خیلی جوان بودند، به شکلی که جنگ با طالبان برای بسیاری از آنها به مثابه صحنه های از فیلم های پرهیجان هالیوود می نمود، و زمانی که برایم از کارکردهای خود تعریف می کردند، این حس در حرفهایشان به صورت واضح خود را نشان می داد. جنگ گژدم و چلپاسه تفنگداران آمریکایی روزها خود را با حیوانات و خزنده ها سرگرم می کردند. بخشی از این سرگرمی این بود که یک گژدم (عقرب) و یک چلپاسه (مارمولک) را یکجا در درون یک ظرف می گذاشتند تا با هم بجنگند و بعد فریادهای شادی سر می دادند. آن عده از سربازانی که من با آنها صحبت کردم، درست نمی دانستند افغانستان چگونه کشوری است و آنها برای چه به اینجا آمده اند، ولی همه معتقد بودند که به افغانستان فرستاده شده اند تا "آموزش ببینند و تجربه کسب کنند." عملیات بامدادی
این فرماندهان با تقاضای من که خواهان حضور در محل بودم، موافقت نکردند و از من خواستند بار و بستره خود را جمع کنم و با یک کاروان زرهپوش دیگر که قصد ترک محل را داشت، همراه شوم. کاروان جدید ما حوالی ساعت ۹ شب، در میان یک تاریکی سنگین حرکت کرد. اندکی بعد صداهای مهیب انفجار زمین را می لرزاند و صدای غرش جت های جنگی، خبر از آغاز جنگ سختی در گرمسیر می داد. فرار حیوانات ما سرانجام به یک دشت رسیدیم و در قلب آن، موتر حامل ما توقف کرد. یکی از تفنگداران آمریکایی که چهره اش را به دلیل تاریکی هوا نمی دیدم، به من گفت که باید تا پایان این عملیات در همین دشت باقی بمانیم.
بدین گونه اقامت یک هفته ای ام در گرمسیر پایان می یافت، بدون اینکه قادر شوم با مردم محل در مورد زندگی شان و برخورد نیروهای درگیر با آنان، صحبت کنم. در این مدت، هیچگاه از سوی فرماندهان آمریکایی اجازه صحبت با مردم غیرنظامی گرمسیر را نیافتم. ما شهرک گرمسیر را ترک می کردیم و زمانی که نگاهم به خانه های فروریخته ناشی از جنگ در این شهرک افتاد، با خود فکر کردم که آیا این نبرد چه زمانی پایان خواهد یافت؟ |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||