BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 17:29 گرينويچ - دوشنبه 12 سپتامبر 2005
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
روايتهايی از امروز و ديروز افغانستان
بی بی سی روز سه شنبه سيزدهم سپتامبر را روز ويژه بررسی مسائل افغانستان اعلام کرده است؛ در اين روز تلاش می کنيم شما را با زندگی روزمره مردم افغانستان بيشتر آشنا کنيم.

آنچه در اين صفحه می خوانيد، روايتهای خبرنگاران بخش فارسی بی بی سی در کابل از وضعيت زندگی مردم افغانستان در گذشته و امروز است.

از پيک زمينی تا پيک الکترونيک

روايت ستار سعيدی از وضعيت ارتباطات

درست يادم نيست هفت يا هشت سال پيش بود که در اداره پست شهر هرات، برای خودم صندوق پستی باز کردم.

برای تحويل گرفتن اين صندوق مجبور شدم در شکسته آن را خودم ترمیم کنم و برایش از بازار قفل و کليد بخرم تا کارمند کهنسال اداره پست، نام من و شماره دو رقمی صندوق را در کتاب کهنه و خاک گرفته اش ثبت کند.

چهار پنج سال از آن جريان گذشت و صندوق پستی من حتی ميزبان يک نامه هم نشد تا اينکه در چند متری همان اداره پست، کلوپ اينترنتی (کافی نت) باز شد و من از آنجا صندوق پستی الکترونيک (ايميل) برای خودم باز کردم.

تا همين چند سال پيش، ارسال نامه هايم از هرات به کابل همان اندازه وقت می گرفت که يک مسافر با طی کردن نهصد کيلومتر راه ناهمواره زمينی به مرکز طی می کردند.

اما اکنون با مراجعه به يکی از نه يا ده کلوپ اينترنتی شهر هرات، يا با اتصال به شبکه جهانی از طريق کامپيوتر خانگی می توانم برای دوستم در کابل، نامه، عکس و حتی آهنگ ارسال کنم .

در افغانستان مرجع مشخصی وجود ندارد که بتوان از آن درباره شمار تقريباً دقيق دارندگان تسهيلات اينترنتی در خانه ها يا شمار استفاده کنندگان از اينترنت معلومات گرفت اما کلوپهای اينترنتی در شهرهای بزرگ کشور روز به روز در حال افزايشند و شمار مراجعه کنندگان به آنها نيز فزونی يافته است.

بی ترديد، انبوه اجتماع کنندگان پشت در خانه ملاهای تعويذ (دعا) نويس در افغانستان به هيچ وجه قابل مقايسه با شمار مراجعه کنندگان به کلوپهای اينترنتی در شهرهای اين کشور نيست، اما شايد تعجب کنيد اگر بگويم که شما هم وقتی به يکی از دهها کلوپ اينترنتی در کابل يا هرات مراجعه می کنيد، ممکن است مجبور شويد نيم ساعتی منتظر باشيد تا نوبت به شما برسد.

دسترسی به اينترنت در افغانستان، اکنون افزون بر سيستم شماره گيری تلفنی (دايل آپ) و سيستمهای کيبلی (لن)، از طريق سيستمهای بی سيم نيز ممکن است و مسئول يکی از شرکتهای عرضه کننده خدمات اينترنت بی سيم در کابل می گويد آنها اکنون اين امکان را دارند که حتی به روستاهای مناطق مرکزی و جنوبی افغانستان نيز اينترنت ببرند.

اما هنوز هم حضور کسی از داخل افغانستان در اتاقهای گفتگوی اينترنتی (چت رومها) برای خيليها در سراسر جهان غيرقابل تصور و باور نکردنی است.

در همان هفت يا هشت سال پيش که من بعد از سالها مهاجرت به افغانستان بازگشته بودم، يکی از مشکلات عمده برای من و بی ترديد برای خيليهای ديگر، ارتباط تلفنی با دوستان و آشنايان در داخل و خارج کشور بود.

در آن زمان تنها امکان ارتباط تلفنی، استفاده از سيستمهای کهنه و فرسوده دهها سال پيش يا تلفنهای هندلی بود که شاید مشابه آن را بتوان در فيلمهايی از دوران جنگ جهانی اول مشاهده کرد.

وزارت مخابرات افغانستان اعلام کرده که امروزه ارتباط تلفنی ميان تقريباً تمامی ولسواليهای (شهرستانهای) کشور برقرار است.

برخی از ولسواليهای دورافتاده از همان تلفنهای قديمی که روزی در شهرها هم کم گیر می آمد استفاده می کنند و در شهرها نيز تلفنهای دیجیتال در حال افزايش است.

افزون بر تلفنهای دیجیتال رایج در سراسر جهان، تلفنهای دیجیتال بی سیم هم که نظيرش را در کمتر کشوری می توان یافت، در تقريباً بيست ولايت افغانستان در حال عرضه است.

با گذشت سه و نيم سال از آغاز به کار نخستين شرکت عرضه کننده تلفن همراه (موبايل جی اس ام) در افغانستان، امروزه حدود يک ميليون نفر در تقريباً تمام ولايات افغانستان از اين تلفنها استفاده می کنند.

تا يک روز امن

روايت شريف وليد از آن روزهای دود و باروت

يکی از روزهای گرم تابستان سال ۱۹۹۴ ميلادی بود، صدای انفجار راکت و هاوان به صورت دوامداری از هر گوشه شهر به گوش می رسيد.

کابل در آن روزها به چندين بخش تقسيم شده بود و هر بخش آن را افراد يکی از تنظيمهای (سازمانهای) جهادی در کنترل داشت؛ من آن زمان به صفت ترجمان (به عنوان مترجم) با يکی از خبرنگاران ايتالوی (ايتاليايی) کار می کردم .

برای کاری به هتل کانتيننتال کابل رفته بوديم، هنوز ساعتی از ورود ما به هتل نمی گذشت که دونفر از افراد مربوط به يکی از تنظيمها که مسئوليت تأمين امنيت هتل را داشتند هدف شليلک گروه مخالفی که آن طرف هتل مستقر بود قرار گرفتند و شديداً مجروح شدند.

درپی اين واقعه شماری از نيروهای امينتی که لباس محلی به تن داشتند، برای انتقال اين مجروحان به بيمارستان دنبال راننده می گشتند، کسی مرا به آنها نشان داده و گفته بود اين شخص رانندگی بلد است.

سه فرد مسلح از من خواستند تا به هر قيمتی مجروحان حادثه را در آن زمان که هتل کانتيننتال کابل به مثابه هدفی نظامی در هر ساعت هدف يک رشته راکت باران قرار می گرفت به بيمارستان ببرم.

بدنه غربی هتل از فرط اصابت مرمی و راکتهای سکر سوراخ سوراخ شده بود، در همين حال تبادل شديد آتش ميان دو گروه متخاصم در نزديکی جاده باغ بالا رفت و آمد مردم و موتر (خودرو) را بسوی اين ناحيه غيرممکن ساخته بود.

سرپيچی از دستور افراد مسلح در آن وقت کار غيرعاقلانه ای تلقی می شد و ناگزير بايد آن را می پذيرفتم.

ناگزير حاضر شدم مجروحان را با استقاده از موتری کهنه در حالی که صدای راکت و هاوان در فضا پيچيده بود و هر لحظه اينجا و آنجا گلوله ای اصابت می کرد به بيمارستان ببرم.

جاده های شهر از باغ بالا تا بيمارستان جمهوريت کاملاً خالی از موتر و آدم بود، تو گويی همه آدمهای اين شهر کوچيده اند.

هنوز از جاده کارته پروان نگذشته بوديم که فرد مسلح ديگری موتر ما را توقف داد.

وقتی توقف کرديم او به ما دستور داد تا دوباره به باغ بالا برويم و مجروح ديگری را نيز با خود به بيمارستان ببريم.

حال اين دو مجروح که با ما بودند لحظه به لحظه بدتر می شد؛ قطره های خون لخته شده از کنار دروازه های عقبی موتر به بيرون رخنه کرده بود و در هر تکانی چند قطره خون به زمين می ريخت ولی ما بايد برمی گشتيم زيرا به اصطلاح، "زور قالب نداشت".

دوباره راه باغ بالا را در پيش گرفتيم و درحالی که تبادل آتش ميان گروههای متخاصم بشدت جريان داشت مجروح سوم را داخل موتر کرده، بازهم راه رفته را از سر گرفتيم.

وقتی به بيمارستان جمهوريت در مرکز شهر رسيديم پرستاران حاضر نشدند مجروحان را داخل بستر بسازند، می گفتند شمار زخميها بيشتر از آن است که ما به سايرين بپردازيم.

در حالی که مرکز شهر در هر ساعت هدف دهها راکت قرار می گرفت مجروحان را بايد به شفاخانه (بيمارستان) چارصد بستر می برديم.

قبل از اينکه از شهرنو خارج شويم چشمم به مغازه ای افتاد که هدف راکت قرار گرفته و دودش به هوا بلند بود؛ ظاهراً در اين حادثه نيز تعدادی مجروح و کشته شده بودند زيرا زير درختان پيش روی مغازه لخته های خون و توطه های گوشت سوخته انسانها به چشم می خورد.

بالاخره مجروحان را در ميان نگرانی و هراس به شفاخانه چهارصد بستر بردم ولی وقتی دوباره به نزديکيهای باغ بالا رسيدم، تبادل آتش ميان گروههای مسلح رقيب بيشتر شده و امکان رفتن به هتل نبود.

مجبور بودم موتر را که مربوط به اداره هتل کانتيننتال بود در نزديکی سينمای آريوب پارک کنم و برای حفظ جان به خانه برگردم.

وقتی به خانه رسيدم به هتل تلفون کردم و گفتم که موتر شما را در اين موقيعت پارک کرده ام و شما می توانيد زمانی که تبادل آتش فروکش کرد آن را ببريد.

يک ساعت بعد چند تن از کارکنان فنی اين اداره آمده بودند تا موتر را ببرند ولی ديده بودند که کسی باطری آن را ربوده است.

آنها رفته بودند تا باطری ديگر بياورند ولی اين بار چاپ تاير (رد چرخ) يک موتر کلان (خوردوی سنگين) را ديده بودند که موتر مربوط به هتل را کيبل کرده (يدک کشيده) و به سرقت برده است.

فردای آن روز برايم از اداره هوتل تلفون کردند و اگر قضاوت عادلانه رييس هتل نمی بود شايد با وجود کمکی که کرده بودم يک ميليون افغانی آن زمان از ناحيه مفقودی موتر جريمه می پرداختم.

امروز وقتی بسوی باغ بالا می روم اکثراً خاطرات همان روز را به ياد می آورم.

اين خاطره احتمالاً نمونه ای از خاطرات هزاران شهروند ديگر کابلی است که شبها و روزهای بيشماری با ترس وهراس ميان مرگ و زندگی سپری کرده اند.

امروز وقتی به جاده های پر رفت و آمد کابل نگاه می کنيد شايد شماری از خاطرات گذشته تقريباً به فراموشی سپرده شده باشد ولی بدون شک معنی ازدحام و شبگرديهای مردم خود نشانه بهبود امنيت است؛ حداقل برای من، مقايسه آن روز با امروز اين نتيجه را می دهد.

در دانشگاه بلخ

روايت عنايت الله فرهمند از وضعيت آموزش عالی

ساده ترين حق هر کس که تحصيل می کند، داشتن مدرک تحصيلی است اما همين حق ساده و به ظاهر دست يافتنی سه ماه مرا سرگردان کرد.

من برای ادامه تحصيلات عالی تر به صورت غيرحضوری در يکی از دانشگاههای خارج از کشور نياز به سند فراغت از دانشگاه بلخ داشتم که از آنجا فارغ شده ام اما نمی دانم به چه دليلی به هيچيک از کسانی که در افغانستان تحصيل کرده اند، مدرک فراغت به آسانی داده نمی شود.

آيا اين مدرک برای مقاصد غير انسانی به کار گرفته خواهد شد؟ آيا بايد در نهادهای علمی هم شاهد کارشکنی و آزار مراجعان بود؟

من برای گرفتن اسناد تحصيلی خود از دانشگاه بلخ يک هفته دربدر گشتم.

رئيس فاکولته طب (دانشکده پزشکی) به رئيس دانشگاه مرا ارجاع می داد و او هم به وزارت تحصيلات عالی در کابل.

هرچند فصل بهار بود اما برف سنگينی بلنديهای سالنگ را فرا گرفته بود، با زحمت زياد به کابل آمدم تا از تحصيلات عالی دستور نامه ای عنوانی (خطاب به) دانشگاه بلخ ببرم.

چند روز در کابل نيز سرگردانی کشيدم و بالاخره باز به مزارشريف رفتم اما اين همه زحمت من برای بدست آوردن فراغتنامه تحصيلی باز به هدر رفت و رئيس دانشگاه دلايل زيادی می آورد.

يکی از دلايل او اين بود که می گفت برای گرفتن سند بايد از يکی از سازمانهای غيردولتی خارجی تصديقنامه بياورم مبنی بر اينکه برای آن سازمان کار می کنم.

از او پرسيدم چرا بايد چنين شرطی وجود داشته باشد؟ خودش هم نمی دانست.

گفتم اينکه برای راديو بی بی سی که نهادی غيرافغانستانی است کار می کنم کافی نيست؟

در همان حال که با او حرف می زدم تصديقنامه دفتر بی بی سی در کابل را که از پيش آماده کرده بودم روی ميزش گذاشتم.

رئيس دانشگاه نگاهی به آن کرد و دستوری روی آن نوشت که مخاطب اين دستور معاون دانشگاه بود.

معاون هم در آن از نمايندگی وزارت خارجه در بلخ خواست تا امضا و مهر دفتر بی بی سی را تأييد کند.

اما نمايندگی وزارت خارجه مزارشريف اين کار را به وزارت خارجه در کابل ارجاع کرد.

باز با همان زحمت به کابل آمدم و نزديک به يک هفته همان آش بود و همان کاسه.

بالاخره مسئولان وزارت خارجه به اميد اينکه شماره صادره تصديقی مهر را به نمايندگی شان مخابره خواهند کرد، دوباره مرا عازم مزار شريف کردند.

پنج روز منتظر ماندنم، شماره صادره مخابره نشد.

هر روزه به دانشگاه بلخ يک بار سر می زدم، زير دهليزهای دانشگاه دهها فارغ التحصيل را می ديدم که پايين و بالا می دويدند.

بالاخره روزی به رئيس دانشگاه شکايت کردم اما او اين همه دردسر را به اساس فرمان شش فقره ای وزيرتحصيلات عالی خواند و به مثابه همدردی به من گفت: "تو برو يگان تصديق جعلی از يکی از سازمانهای خارجی بيار و من کار سند فراغتت را به دوران می اندازم".

اما در شهر مزار شريف هيچ مؤسسه خارجی پيدا نشد که به من تصديقنامه جعلی بدهد.

وقتی با دست خالی به کابل بازگشتم ديگر چانس (شانس) شرکت در امتحان ورودی را از دست داده بودم و نمايندگی آن دانشگاه خارجی بنابر گذشت زمان هيچ سندی را نمی پذيرفت، در حالی که من نزديک به سه ماه دويده بودم و هيچ نتيجه ای به دست نياورده بودم.

روزی در دفتر کار مأيوسانه به سرنوشت خودم و همقطارانم می انديشيدم که آيا قوانين اين کشور چنين است که به فارغ التحصيلان اسناد فراغت ندهند؟ چرا بايد داشتن تصديقنامه از مراجع خارجی شرط اصلی اعطای سند فراغت باشد؟

در حالی که تمام اين سؤالها سرم را گيج کرده بود، برای سرگرم شدن، شماره ای از هفته نامه اقتدار را که سر ميز بود ورق می زدم، ناگهان به شرح ماجرای دختری برخوردم که از يکی از ليسه های (دبيرستانهای) شهر کابل فارغ شده و برای بورس تحصيلی در آمريکا نامزد بود اما نتوانسته بود تصديقنامه فراغت از وزارت معارف (آموزش و پرورش) بگيرد.

آنگاه متوجه شدم که اين مشکل تنها درمراجع مربوط به وزارت تحصيلات عالی دامنگير فارغ التحصيلان نيست، در وزارت معارف نيز خيليها بعد از فراغت از صنف دوازدهم همين مشکلات را دارند.

حالا که دو سال از فارغ التحصيلی من گذشته هنوز هم نتوانسته ام سند فراغت به دست بياورم و دليل آن را هم نمی دانم.

مکتب توتيا

روايت مرضيه عديل از وضعيت معارف

سه سال پيش سری گزارشهايی درمورد عرصه های مختلف بازسازی، از جمله معارف (آموزش و پرورش) تهيه می کردم.

برای نمونه قراردادن يکی از مکاتب (مدارس) متوسطه، علاقه گرفتم (تصميم گرفتم) بروم به مکتب توتيا، مکتبی که خودم سالهای کودکی را در آن آموزش ديده بودم.

شنيده بودم مکتب بازسازی شده و دلم می خواست ببينم مکتب از آن زمان تا حالا چه تغييری کرده است.

مکتب از آن زمان تغيير زياد نکرده بود تنها کمی رنگ شده به نظر می آمد.

معلمان هم شماری همانهايی بودند که ما شاگردشان بوديم شماری از آنها هم مرا شناختند.

صنف (کلاس) ششم الف درست همان جايی بود که چندين سال پيش صنف هفتم را در آن پيش می بردم (در آن درس می خواندم).

با گرفتن اجازه از معلم داخل صنف شدم و بعد ازسلام و معرفی خودم به شاگردان از آنها خواستم در مورد امکانات، کمبودها و مشکلاتشان با من صحبت کنند.

شماری ازدستها را بلند ديدم دانستم همه آنها گپهای زيادی برای گفتن دارند.

جای نشستن خودم يادم آمد.

آن طرف ديدم جای من دخترک سبزه زيبايی نشسته و او هم دستش به هوا بود، می خواست چيزی بگويد نزديکش رفتم.

در چهره جذابش غمی خوانده می شد دخترک خودش را عطيه معرفی کرد و ديگر بغض راه گلويش را گرفت و نگذاشت سخنانش را ادامه دهد.

دخترک شروع کرد به گريه و با گوشه چادرش اشکهايش را پاک می کرد.

با اصرار پرسيدم مگر چه مشکلی داری عطيه جان؟

با گريه گفت: "برادرم، برادرم می خواهد مرا نامزد کند، بدل دختری که خودش می خواهد (در عوض دختری که خودش می خواهد)".

درحالی که دخترک گريه اش شديدتر می شد گفت: "او مرا به مکتب هم نمی ماند (اجازه نمی دهد به مدرسه بروم، می گويد همين قدر درس بس است، اما من آرزو دارم پوهنتون (دانشگاه) بروم طب بخوانم".

گفتم: "می شود ازمعلمان و همصنفانت کمک بخواهی که با برادرت صحبت کنند و مانع اين تصميم شوند"؟

گفت: "نه او گپ (حرف) هيچ کسی را قبول ندارد".

دخترک ميان گريه اش گفت پدرش چندسال پيش درجنگهای ميان گروهی از مجاهدين کشته شده و حالا برادرش اختيارهمه چيز را دارد، حتی مادرش را فحش ودشنام می دهد.

باز دخترک پرسيد: "صدای مرا ضبط کرده ای؟" گفتم: "بلی" گفت: "خواهش می کنم آن را در راديو نشر نکنی (پخش نکنی) که وضعيت بدتر می شود، برادرم خوش ندارد صدای ما از راديو بلند شود".

براستی متأسف بودم به حال اين دخترک با خودم فکر کردم چه کمکی می توانم به اين دخترک بکنم؟ اما هيچ راهی نيافتم .

اکنون سه سال از آن روز می گذرد، دلم خواست بدانم دخترک به چه سرنوشتی دچار شده است؟ دوباره به مکتب رفتم آدرس خانه اش را ازهمصنفانش خواستم.

يکی از همصنفيهايش با من آمد تا خانه شوهرش را به من نشان دهد.

پسرکی در را باز کرد، دخترک همراه من نام عطيه را گرفت (جويای کسی به نام عطيه شد).

زنی با سرووضع ژوليده آمد و با گرمی با من احوالپرسی کرد، باورم نمی شد او همان عطيه باشد که سه سال پيش ديده بودم؛ خيلی تغييرکرده بود، چهره اش گرفته و زرد شده و آثار داغ و لکه های زيادی به صورتش ديده می شد.

از او درمورد زندگی اش پرسيدم گفت دو دختر دارد و به خاطر دختر داشتن زياد اذيت و آزار می شود، بخصوص از وقتی خانم برادرش پسر به دنيا آورده او بيشتر مورد خشونت و آزار شوهر و خشويش (مادرشوهرش) قرار می گيرد و نيش زبان می شنود.

زن پيری آمد وعطيه خاموش شد، ترس و وحشت را بخوبی در چهره عطيه خواندم.

زن پير با نگاه استفهام آميز (پرسش آميز) بسويم ديد (نگاهم کرد)، مرا هم وحشت گرفت، نه به خاطر خودم که شايد با من رويه (برخورد) خوبی نکند بلکه به خاطر عطيه.

به دلم گفتم نشود آمدن من باعث اذيت بيشتر اين دختر معصوم شود.

به دلم گشت (به دلم افتاد) خودم را معلم يا همصنفی عطيه معرفی کنم اما نتوانستم، گفتم خبرنگارم و می خواهم با شماری از زنان درمورد زندگی شان صحبت کنم.

زن پير با خشونت گفت نه نه دخترجان برو، مردهای ما اجازه نمی دهند صدای ما ازراديو بر آيد.

نگاهی کردم به عطيه، در نگاهش خواندم که بايد بروم، اگرنه خشويش با من رويه بدی خواهد کرد و من با خداحافظی مختصری از درحويلی شان (حياطشان) خارج شدم .

هزاران سؤال در مورد عطيه برايم بی جواب مانده بود، در راه فقط با خود انديشيدم که چه سان آرزوی دختری فدای خواست افراد ديگر، مخصوصاً برادرش شده است.

با خود انديشديم در اين کشور چقدر دختران ديگری فدای چنين خواستها شده باشند و خواهند شد و سرگذشت عطيه نمونه کوچکی از آن است .

66گزارش تصويری
يک روز در افغانستان: بخش نخست
مطالب مرتبط
اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران