شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
از سکوت و درد تا امید؛ نقش حیاتی مراکز توانبخشی در زندگی زنان دارای معلولیت در افغانستان
- نویسنده, محجوبه نوروزی
- شغل, بیبیسی
- زمان مطالعه: ۶ دقیقه
در افغانستان، جایی که دههها جنگ، فقر و بیثباتی ساختارهای اجتماعی و خدماتی را فرسوده کرده، زنان دارای معلولیت در حاشیهایترین لایههای جامعه قرار دارند؛ گروهی که همزمان با تبعیض جنسیتی، محدودیتهای اجتماعی و ناتوانی جسمی یا حسی دستوپنجه نرم میکنند.
در چنین شرایطی، مراکز توانبخشی و آموزشی، برای بسیاری از این زنان نه یک انتخاب، بلکه تنها روزنه بقا، استقلال و بازگشت به زندگی است.
در حالیکه توجه جهانی به افغانستان کاهش یافته و منابع مالی سازمانهای کمکرسان رو به کاهش است، زندگی این زنان بیش از هر زمان دیگری در معرض نادیدهگرفتن قرار گرفته است؛ زنانی که پیش از این نیز در حاشیه بودند، اکنون با کمرنگتر شدن حمایتها، بیش از پیش از دسترسی به ابتداییترین خدمات محروم میشوند، و این همان نقطهای است که اهمیت این روایت را برجسته میکند.
زندگیهایی که دوباره آغاز میشوند
ثریا تنها ۱۶ سال داشت که اصابت گلوله توپخانه به خانهشان، زندگیاش را برای سالها متوقف کرد. شوک روانی آن حادثه باعث شد دستانش برای هشت سال از حرکت بازبماند. او میگوید: «هشت سال مادرم به دهنم غذا میداد.»
در سوی دیگر، گلبیگم، زن ۲۴ سالهای که در پی جنگ پای چپش را از دست داد، بیش از یکسال و نیم را در خانه، در انزوا و افسردگی گذراند. «وقتی کسی با من گپ میزد، فکر میکردم مرا میزند.»
این روایتها استثنا نیستند؛ بلکه بازتاب واقعیتی گسترده در افغانستاناند. بر اساس آمار سازمان ملل، حدود ۱.۵ میلیون نفر در این کشور با معلولیتهای جدی زندگی میکنند و بیش از ۴۰ درصد خانوادهها حداقل یک عضو دارای معلولیت دارند. با این حال، دسترسی به خدمات درمانی و توانبخشی برای بسیاری از آنان یا بسیار محدود است یا اصلا وجود ندارد.
در چنین خلایی، مرکز توانبخشی کمیته افغانستان ناروی در ولایت غزنی، برای افرادی مانند ثریا و گلبیگم، معنای واقعی «شروع دوباره» را پیدا میکند.
گلبیگم پس از آنکه بهطور اتفاقی توسط یکی از کارمندان این مرکز شناسایی شد، به اینجا آورده شد. برایش پای مصنوعی ساخته شد و اکنون، پس از ماهها درمان و فیزیوتراپی، دوباره راه رفتن را میآموزد. او حالا نهتنها میتواند حرکت کند، بلکه رؤیاهایی تازه دارد: «میخواهم خیاطی داشته باشم و با دیگر زنان کار کنم.»
توانبخشی؛ فراتر از درمان فیزیکی
چنین مراکزی تنها به درمان جسمی محدود نمیشوند. در کارگاههای کوچک اما تخصصی این مراکز، اعضای مصنوعی با دقت طراحی و ساخته میشوند؛ ویلچرهایی تولید میشود که متناسب با جادههای ناهموار افغانستاناند و برخلاف نمونههای وارداتی، قابل ترمیم هستند.
اما شاید مهمتر از همه، این است که این خدمات اغلب «توسط افراد دارای معلولیت، برای افراد دارای معلولیت» ارائه میشود، مدلی که نهتنها مهارتآموزی را تقویت میکند، بلکه حس تعلق و اعتماد به نفس را نیز افزایش میدهد.
برای کودکانی مانند مجیبالرحمن، که با مشکلات مادرزادی مفصل ران متولد شدهاند، این مراکز فرصتی برای داشتن کودکی عادیتر فراهم میکنند، فرصتی برای بازی، حرکت و رشد.
و برای زنانی مانند ثریا، توانبخشی به معنای بازگشت به سادهترین اما بنیادیترین جنبههای استقلال است: «حالا خودم غذای خود میخورم.»
سکوتی که به مهارت تبدیل میشود
در صدها کیلومتر دورتر، در قلب کابل، نوع دیگری از توانبخشی در حال شکلگیری است، توانبخشی اجتماعی و اقتصادی برای دختران ناشنوا.
در یک صنف ساده خیاطی، صدای چرخهای خیاطی با زبانی بیصدا اما پرمعنا همراه است: زبان اشاره.
اینجا، دخترانی که اغلب در خانههایشان حتی امکان برقراری ارتباط ندارند، با یکدیگر حرف میزنند، میخندند و یاد میگیرند.
یکی از شاگردان میگوید: «در خانه کسی با من گپ نمیزند… اما اینجا ذهنم باز میشود.»
برای این دختران، آموزش خیاطی فقط یادگیری یک حرفه نیست؛ بلکه راهی برای دیدهشدن، برای ارتباط، و برای شکستن انزوایی است که سالها بر آنها تحمیل شده است.
معلمان این صنف میگویند که بسیاری از دختران ناشنوا در افغانستان حتی به آموزش ابتدایی دسترسی ندارند، کمبود معلمان متخصص و محدود بودن استفاده از زبان اشاره، موانعی جدی در مسیر آموزش آنهاست.
این وضعیت، برای دختران، در شرایطی که آموزش بالاتر از صنف ششم محدود شده، دوچندان دشوار است.
زنانی در تقاطع چند محرومیت
افغانستان یکی از بالاترین نرخهای معلولیت را در جهان دارد، اما آنچه کمتر دیده میشود، وضعیت خاص زنان دارای معلولیت است، گروهی که در تقاطع چندین نوع محرومیت قرار دارند.
مفتی فیصل خاموش، سخنگوی وزارت شهدا و معلولین حکومت طالبان، به بی بی سی گفت که این وزارت در سال ۱۴۰۴ خورشیدی، در مجموع ۱۲ میلیارد و ۶۰۰ میلیون افغانی را از طریق سیستم بانکی، بهعنوان کمکهای نقدی ماهانه، به حدود ۶۵۰ هزار نفر از یتیمان، بیوهها و افراد دارای معلولیت توزیع کرده است.
او افزود که این وزارت با هماهنگی نهادها و مؤسسات خیریه، کمکهای غذایی و غیرغذایی به ارزش ۹ میلیون و ۷۹۱ هزار دالر را به خانوادههای نیازمند رسانده است.
آقای خاموش افزود: «تاکنون ۱۸۳۰۹۲ نفر از افراد دارای معلولیت در سراسر کشور ثبت و راجستر شدهاند. از این میان، ۴۷۷۸۴ نفر زنان دارای معلولیت هستند، ۳۷۵۶۵ نفر دچار فلجاند، ۱۶۲۴۷ نفر نابینای کامل هستند و ۷۶۲۸ نفر نیز شامل معلولان نظامی مربوط به اداره پیشین میشوند.
از سوی دیگر، نجیبالله امین وردک، سخنگوی اداره تعلیمات تخنیکی و مسلکی حکومت طالبان، به بیبیسی گفت که در سراسر افغانستان حدود ۱۹۵۲ مرد و پسر نابینا و ناشنوا و نزدیک به ۷۹۸ زن و دختر نابینا و ناشنوا در این اداره ثبت و راجستر شدهاند.
او افزود: «بسیاری از مردم ممکن است از وجود دفتر ما و خدمات تخنیکی و مسلکی که ما ارائه میکنیم آگاهی نداشته باشند.»
او همچنان تأکید کرد که این آمار احتمالا کامل و دقیق نیست، زیرا بهدلیل ملاحظات فرهنگی و محدودیتهای محلی، شمار زیادی از زنان دارای معلولیت در این اداره ثبت نمیشوند.
روزنههایی که نباید خاموش شوند
از سوی دیگر، این زنان نهتنها به دلیل جنسیتشان با محدودیتهای گسترده مواجهاند، بلکه معلولیت آنها اغلب به تبعیض، انزوا و حتی پنهانسازی در خانوادهها منجر میشود.
برای دختران ناشنوا، این انزوا گاهی به معنای قطع کامل ارتباط با جهان بیرون است.
پیامدهای این وضعیت تنها آموزشی یا اقتصادی نیست؛ بلکه ابعاد روانی عمیقی نیز دارد.
احساس طردشدگی، افسردگی و نبود هویت اجتماعی، از چالشهای رایج در میان این گروه است.
در چنین فضایی، هرگونه کاهش در خدمات حمایتی، تاثیری چندبرابر بر این زنان میگذارد، چرا که آنها پیش از این نیز دسترسی محدودی به منابع داشتهاند.
با وجود تمام این چالشها، هر روز زنانی هستند که به این مراکز میآیند، تمرین میکنند، یاد میگیرند و تلاش میکنند زندگیشان را بازسازی کنند.
در غزنی، قدمهای لرزان گلبیگم روی پای مصنوعیاش، نشانهای از بازگشت به زندگی است.
در کابل، دستان دختران ناشنوا که پارچهها را میدوزند، روایتگر آیندهای است که با وجود همه محدودیتها، هنوز قابل ساختن است.
این مراکز شاید نتوانند همه مشکلات را حل کنند، اما برای هزاران زن، همان چیزی هستند که میان ناامیدی و امکان، فاصله ایجاد میکند، فاصلهای که با کاهش حمایتهای جهانی، هر روز باریکتر میشود.
و در کشوری که بسیاری از صداها شنیده نمیشود، این روایتها یادآوری میکنند که هنوز کسانی هستند که در سکوت، برای بقا و کرامت انسانیشان میجنگند.