از لندن تا کابل؛ سفر در مسیر گمشده هیپیها
- نویسنده, محجوبه نوروزی
- شغل, بیبیسی
در تابستان یکی از سالهای دهه ۱۹۷۰ میلادی، در خیابانهای خاکی کابل، جوانانی با موهای بلند، لباسهای رنگارنگ و لبخندهای بیدغدغه در کافههای کوچک و مهمانخانههای ساده دور هم مینشستند. بوی چای سبز و چرس در هوا میپیچید و ترانههای بیتلز از رادیوها پخش میشد.
آنها مسافران «مسیر هیپیها» بودند، جادهای طولانی از لندن تا دهلی که از قلب افغانستان میگذشت. این مسیر نه فقط راهی برای سفر، بلکه جستوجویی برای معنا بود؛ معنایی که نسل خسته از جنگ، مصرفگرایی و فشارهای اجتماعی در غرب آن سالها در شرق میجست.
امروزه، نیم قرن بعد، تنها خاطرهای از آن جاده در ذهن مسافران باقی مانده؛ جادهای که با جنگ، انقلاب و افراطگرایی از نقشه جهان محو شد.
جادهای از آزادی تا آسیا

منبع تصویر، AFP via Getty Images
«مسیر هیپیها» که از اواخر دهه ۱۹۵۰ شکل گرفت و در دهه ۱۹۷۰ به اوج رسید، راهی زمینی که هزاران جوان اروپایی و امریکایی را از لندن و آمستردام تا هند و نیپال میکشاند.
آنها با بسهای رنگی، ونهای فولکسواگن یا گاهی با «هیتچهایک» یعنی دست دادن به موترهای عبوری و سوار شدن در موترهای دیگران، از ترکیه، ایران و افغانستان عبور میکردند.
افغانستان برای بسیاری از آنها مقصدی افسانهای بود؛ سرزمینی میان شرق و غرب، جایی که زندگی آرامتر، سادهتر و انسانیتر جریان داشت. کابل در آن دوران شهری باز و پذیرنده بود. در خیابانهای وزیر اکبرخان و کارته سه، مهمانخانههای مخصوص مسافران خارجی رونق داشت.
مارتین فنلی، ترانهسرای بریتانیایی معروف به «میلیونرز فرام روم» که در اواسط دهه ۷۰ از لندن تا دهلی سفر کرد، هنوز خاطراتش را با جزئیات به یاد دارد. او در گفتوگو با بیبیسی میگوید:
«من بسی را از لندن تا دهلی و از آنجا تا افغانستان راندم. سفر به ترکیه و ایران واقعاً دشوار بود، بهخصوص که زوجهای جوان را با خود داشتم. از رفتار بعضی مردم در خیابانهای ترکیه و ایران دلگیر شده بودم و برای ورود به افغانستان نیز کمی دلهره داشتم.»
اما تجربهاش از افغانستان چیز دیگری بود.
«شب اول که به هرات رسیدیم، همهچیز خیرهکننده بود، شهری پر از رنگ و زندگی، با مردمی مهربان و مهماننواز. وقتی از ترکیه و ایران میآیی، این تفاوت را بهروشنی حس میکنی.»
«بهشتی میان شرق و غرب»

منبع تصویر، Gordon Adam
گوردن آدام، خبرنگار پیشین بیبیسی و نویسنده کتاب «پدر و مادر عزیز: نامههایی از افغانستان ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۴»، میگوید بسیاری از جوانان غربی آن دوران افغانستان را «چیزی شبیه به بهشت» میدانستند.
اما سفر او دلیل دیگری داشت:
«دو سال در افغانستان تدریس کردم و ناچار بودم از همان مسیر معروف آن روزها، یعنی مسیر هیپیها، عبور کنم. چون کمی فارسی بلد بودم، وقتی به مردم میگفتم معلم هستم، فوراً احترام خاصی قائل میشدند.»
برای هیپیها، افغانستان فقط یک توقف نبود؛ نمادی از نوعی «سادهزیستی اصیل» بود. در ایران آن زمان، محدودیتهای اجتماعی بیشتر شده بود و در پاکستان جامعه مذهبیتر و محافظهکارتر بود. اما افغانستان هنوز میان سنت و مدرنیته در تعادل بود؛ محمد ظاهر شاه، آخرین پادشاه افغانستان، دوران اصلاحاتش را آغاز کرده بود و مرزهای فرهنگی هنوز باز بودند.
هزینه سفر در افغانستان بسیار پایین بود، یک وعده غذا کمتر از یک دالر، و اقامت شبانه تنها چند سنت. با اینحال، آنچه بیش از همه مسافران را جذب میکرد، احساس امنیت و صمیمیتی بود که در برخورد با مردم تجربه میکردند.
مارتین میگوید: «وقتی به کابل رسیدیم، به کلوپی شبانه در هوتل رفتیم. فضای آنجا واقعاً شگفتانگیز بود. مردم اجتماعی بودند و آشکارا با خارجیها ارتباط داشتند. نوازندهای طبله مینواخت، دیگری ساز زهی، و در کنار موسیقی، غذای خوشمزه و شراب سرو میشد. مردم مینشستند، مینوشیدند و به آن موسیقی شگفتانگیز گوش میدادند.»
گوردن تجربهای از کلوپهای شبانه نداشت، اما یادآور میشود که در آن سالها «افغانها خودشان شراب تولید میکردند».
«کارخانهای به نام کاستلینو بود که شراب سفید و سرخ میساخت.»
نامههایی از کابل و نورستان

منبع تصویر، Gordon Adam
کتاب گوردن از مجموعه نامهها و ایرگرامهایی تشکیل شده که او تقریباً هر هفته برای پدر و مادرش در بریتانیا میفرستاد.
«در این نامهها از چیزهایی مینوشتم که برایم جالب بود. خوششانس بودم که توانستم به جاهای دورافتادهای مثل نورستان سفر کنم.»
نورستان، یکی از ولایتهای کوهستانی افغانستان، بعدها برای او چنان خاطرهانگیز شد که هنوز آرزو دارد روزی دوباره به آنجا برگردد، هرچند با نگرانی.
«جنگ تأثیر زیادی بر نورستان گذاشت؛ هم به خاطر رادیکال شدن بخشی از مردم، و هم به دلیل قاچاقچیان و چوببرانی که جنگلهای شگفتانگیز آن را از بین بردهاند.»
بازتاب جهانی یک سفر

منبع تصویر، AFP via Getty Images
در آن دوران، مسیر هیپیها تنها یک جاده نبود، بلکه تجربهای فرهنگی بود. سفر از غرب به شرق نوعی اعتراض به نظم موجود جهانی در آن زمان محسوب میشد؛ تلاشی برای بازگشت به طبیعت، صلح و معنویت.
در کابل و هرات، مسافران غربی اغلب با هنرمندان و موسیقیدانان محلی دیدار میکردند، و برخی بعدها از آن سفرها الهام گرفتند.
مجلههای غربی در آن زمان کابل را «پایتخت هیپیها در شرق» میخواندند. حتی گروهی از جوانان افغان نیز تحت تأثیر این سبک زندگی قرار گرفتند، موسیقی راک، موهای بلند و لباسهای رنگی در میان طبقه تحصیلکرده کابل محبوب شد.
گوردن اما بیش از هر چیز شیفته بامیان بود.
«بامیان برای من با آن بوداهای عظیم و درههای رؤیاییاش فراموشنشدنی بود. در ارتفاع حدود ۱۰ هزار فوت، بند امیر قرار دارد که رنگ آبی آبهایش باورنکردنی است. فکر میکنم همین طبیعت بکر و منحصربهفرد، برای بسیاری از مسافران جاذبهای جادویی داشت.»
او میگوید:
«روی شانه یکی از بوداها نشستم و به فرسکوهایی نگاه میکردم که درون غارها نقاشی شده بودند — نقشهایی از قرن ششم و هفتم که هنوز رنگهایشان تازه بود.»
پایان یک رؤیا

منبع تصویر، Gordon Adam
اما آن دوران طلایی کوتاه بود.
در اواخر دهه ۱۹۷۰، با کودتای کمونیستی و سپس حمله شوروی در سال ۱۹۷۹، مسیر هیپیها ناگهان خاموش شد. همان جادههایی که روزی پر از ونهای رنگی و چهرههای خندان بود، به مسیر جنگ و مهاجرت بدل شد.
با انقلاب ایران و جنگ در پاکستان، راه زمینی میان اروپا و جنوب آسیا عملاً بسته شد؛ سفری که زمانی نماد آزادی بود، دیگر ممکن نبود.
در مارچ ۲۰۰۱، طالبان با فتوای رهبرشان، ملا محمد عمر، مجسمههای بودای بامیان را از بین بردند. تا شامگاه یازدهم مارچ، از آن دو پیکره عظیم تنها دو حفره بر جای مانده بود.
مارتین، که در سفرش به افغانستان فرصت دیدن بوداها را نیافته بود، از شنیدن خبر نابودی آنها «شدیداً مایوس» شده بود.
«تخریب آنها عملی شرورانه بود. عجیب است که انسانها میتوانند با چیزی که تا این حد برای مردم با ارزش است، چنین بیرحمانه رفتار کنند. واقعاً غمانگیز بود، آنها در دنیا بینظیر بودند.»
بازماندههای یک جاده

منبع تصویر، AFP via Getty Images
امروز، تنها نشانههای آن دوران در عکسها، خاطرات و یادداشتهای پراکنده باقی مانده است. در سالهای اخیر، برخی موزیمها و مستندسازان در اروپا تلاش کردهاند مسیر هیپیها را بازسازی کنند؛ از لندن تا دهلی، اما بیآنکه بتوانند از افغانستان بگذرند.
در کابل، اثری از آن روزها نیست. مهمانخانههای قدیمی یا از بین رفتهاند یا تغییر کاربری دادهاند. با این حال، در بازارهای قدیمی هنوز میتوان کارتپستالها و نقشههایی یافت که جوانان غربی رویشان یادداشتهایی نوشتهاند؛ یادداشتهایی از جستوجوی «خود» در سرزمینی که روزی برایشان اهمیت خاصی داشت.
گوردن میگوید: «کتاب من ترکیبی از تاریخ و تجربه شخصی من است. یکی از رویدادهایی که در آن سالها شاهدش بودم، کودتای ۱۹۷۳ بود، سرآغاز دههها جنگ در افغانستان. مردم ابتدا خوشحال بودند، چون فکر میکردند تغییر میآید. اما بسیار زود اوضاع به سمت اشغال و فروپاشی رفت.»
همین تجربهها الهامبخش مارتین نیز شد تا ترانهای بسازد:
«آهنگم کلمات فقط میوزند درباره این است که گاهی حرفها مثل برف در هوا پخش میشوند و کسی نمیشنود. مردم میدانستند روسها در افغانستاناند، اما عمق فاجعه را درک نمیکردند. از بین رفتن آن روحیه مستقل مردم افغانستان، برای من بسیار دردناک بود.»
نگاهی دوباره از امروز

در جهانی که سفرها با ویزا، پرواز و امنیت دیجیتال تعریف میشود، تصور آنکه روزی جوانان غربی با چند دالر و بدون نقشه از مرزهای آسیا عبور کنند، عجیب به نظر میرسد. اما در حافظه جمعی نسل گذشته افغانها، هنوز تصویر آن مسافران خارجی با چهرههای خندان و گیتار بهدست، نمادی از دورهای آرامتر و انسانیتر است.
مارتین اکنون سه دختر دارد. یکی از آنها میخواهد روزی از افغانستان دیدن کند.
«برایم جالب است بدانم بعد از این همه سال چه چیزهایی هنوز باقی مانده. مطمئن هستم مردم افغانستان هنوز همانقدر گرم و مهرباناند.»
گوردن هم با او همنظر است، هرچند با نگرانی.
«فشارهایی که امروز زنان در افغانستان تحمل میکنند، واقعاً سنگین است. اما افغانها مردمانی تابآور و مقاوماند. من اطمینان دارم که از این دوره دشوار هم عبور خواهند کرد، همانطور که دیگر دورهها کردهاند.»





