دختران افغان که میخواستند وکیل و خبرنگار شوند، اکنون پای دار قالین نشستهاند

- نویسنده, محجوبه نوروزی
- شغل, بیبیسی - گزارشگر اعزامی به کابل
بخش زنان ملل متحد اعلام کرده است که ۹۰ درصد از بافندگان صنعت مشهور فرش افغانستان، قالین، زنان هستند.
این گزارش بهار امسال( ۱۴۰۴) منتشر شده بود که به مناسبت این گزارش ملل متحد دوباره بازنشر میشود.
صنعت فرشبافی از جمله صنایع مهم و قدیمی افغانستان است. بیشتر کارگران این صنعت را زنان تشکیل میدهند و این هنر را بیشتر آنها زنده نگه داشتهاند.
فرش ظریف و دستبافت، با رنگهایی درخشان و طرحهایی جذابی که نگاه تاجران و مشتریان را در افغانستان و فراتر از آن به خود جلب کرد، تنها یک قالین نبود؛ در هر گرهاش، رازی نهفته بود.
قصهای از کودکانی که فرصتهایشان محدود شد، رؤیاهایی که در مسیر زندگی تغییر کردند، و دستان کوچکی که به جای ورق زدن کتابهای درسی، در تار و پود قالین مهارت یافتند. هر نخ، بازتابی از ساعتها کار و تلاش و هر طرح، نشاندهنده امیدی برای آیندهای متفاوت بود.
با کنجکاوی رد این فرش را گرفتم و سفرم مرا به دشت برچی، منطقهای محروم در غرب کابل، رساند— به جایی که استقامت و سختکوشی در تار و پود زندگی مردم گره خورده است.
در یک روز سرد زمستانی، در حالی که برف جادههای باریک کابل را پوشانده بود، به درِ یک کارگاه کوچک رسیدم.
سه خواهر در خانهای اجارهای و محقر، همراه با والدین سالخورده و سه برادرشان زندگی میکردند. یکی از اتاقهای خانه به کارگاه قالینبافی تبدیل شده بود، محلی که در میان جنگ و محرومیت، سرپناهی برای امیدها و ناامیدیهایشان بود.

شکیلا، ۲۲ ساله، خواهر بزرگتر، با چهرهای آرام اما سرشار از عزم و اراده به استقبالم آمد. او روزگاری دانشآموزی با رؤیاهای بزرگ بود، اما اکنون، در چرخش سرنوشت، ناچار شده بود سرپرستی کارگاه قالینبافی خانواده را بر عهده بگیرد.
شکیلا با صدایی که گرمای خاطره و سنگینی اندوه را در خود داشت، نخستین تجربههایش از قالینبافی را به یاد آورد:
«وقتی ۱۰ ساله بودم، قالینبافی را یاد گرفتم.»
«پدرم که در یک تصادف زخمی شده بود، در دوران نقاهتش این هنر را به من آموخت.»
آنچه در ابتدا مهارتی برای گذران روزهای سخت بود، حالا به تنها راه نجات آنها تبدیل شده بود.
شکیلا با صدایی که غرور و اعتماد به نفس در آن موج میزد، گفت: «جز قالینبافی، ما کار دیگری نمیتوانستیم انجام دهیم. کاری غیر از این از دستمان برنمیآمد. کار دیگری وجود نداشت.»
او که در کنار بخاری نشسته بود، روسریاش را مرتب کرد و با لحنی محکم ادامه داد: «برخی زنان که همسرانشان گرفتار اعتیاد شدهاند، ناچارند به خانههای ثروتمندان بروند و پاککاری کنند. اما من هرگز اجازه ندادم مادرم چنین کاری را انجام دهد.» البته او تأکید میکند که بسیاری از زنان، به دلیل فقر شدید و نبود گزینههای دیگر، ناچارند به چنین مشاغلی روی بیاورند.
شکیلا رویای وکیل شدن داشت و خواهرش سمیرا ۱۸ ساله آرزو داشت خبرنگار شود. مریم، ۱۳ ساله، پیش از آنکه حتی فرصتی برای رویاپردازی پیدا کند، از ادامه تحصیل محروم شد.
اکنون اما این سه خواهر، در حرفهای که سرنوشت بر دوششان گذاشته بود، به استادی و مهارت رسیدهاند.

زمانیکه طالبان محدودیت آموزش و بسیاری از مشاغل را بر زنان وضع کردند، این سه خواهر هیچ راهی جز بازگشت به قالینبافی نداشتند؛ حرفهای که برای بسیاری از دختران جوان اکنون به راهی برای بقا تبدیل شده است.
این سه خواهر، یکی از اتاقهای خوابشان را به کارگاهی قالینبافی تبدیل کردهاند. کار از ساعت ۶ صبح آغاز میشود و تا ۸ شب ادامه دارد.
هر گرهای که روی دار قالین میزنند، بازتابی است از امیدی برای زندگی بهتر، اما همزمان نشاندهنده شرایط سخت و گاه ناگزیرشان در انجام این کار طاقتفرساست.
یک قالین ۱۳ متری، بافتهشده توسط شکیلا و خواهرانش، در اکتوبر ۲۰۲۴ در نمایشگاهی در قزاقستان به نمایش درآمد، توجه زیادی را به خود جلب کرد و در نهایت به قیمت ۱۸ هزار دالر فروخته شد.
«وقتی کارفرما به ما زنگ زد و ما خبر شدیم که قالین ما توجه خریداران را به خود جلب کرده و با قیمت خوبی فروخته شده، واقعا خوشحال شدیم.»
شکیلا با افتخار در مورد این موفقیت میگوید اما تاثیری بر افزایش دستمزد او و خواهرانش نداشته است.
چون در سرزمین خودشان، کسی توان خرید چنین قالینهایی را ندارد، دخترانی مانند شکیلا، در ازای دستمزدی ناچیز، شهکارهایی میبافند که سرنوشتشان به بازارهای دوردست گره خورده است.
اکنون، آنها چارهای جز سازگاری با شرایطی که به آنها تحمیل شده ندارند، تلاش میکنند ادامه دهند، امید را در تار و پود قالینها میبافند، هرچند آینده همچنان نامعلوم است.

قبل از بازگشت دوباره طالبان، شکیلا و خواهرانش در «لیسه سیدالشهدا» درس میخواندند.
اما پس از حملات مرگبار به مکتبشان در می ۲۰۲۱، زندگی آنها برای همیشه تغییر کرد، سه انفجار پیاپی که ۹۰ کشته، عمدتاً دختران جوان، و نزدیک به ۳۰۰ زخمی برجای گذاشت.
پدرشان که از وقوع دوباره چنین فاجعهای هراس داشت، تصمیم گرفت آنها را از مکتب بیرون بیاورد.
سمیرا، که از آن حادثه جان سالم به در برد، هنوز هم «با شنیدن عبارت حمله انتحاری، حس ترس و وحشتی غیرقابل توصیف وجودش را فرا میگیرد.»
او کمرو شده، لکنت زبان پیدا کرده و در بیان افکارش دچار مشکل شده است، همه اینها پس از آن حمله برایش اتفاق افتاده است.
آنها آرزو داشتند با بازگشت امنیت به کشورشان، تحصیلات خود را ادامه دهند.
سمیرا با آهی عمیق گفت: «خیلی آرزو داشتم که درسهایم را به پایان برسانم، اما نشد. تا صنف هفتم ادامه دادم، سپس مکتبم مورد حمله انتحاری قرار گرفت.»
سمیرا با نفسهای عمیق و اندوهی در نگاهش، ادامه داد: «حالا که طالبان به قدرت رسیده، وضعیت امنیتی بهتر شده و بمبگذاریهای انتحاری کمتر شده است. اما مکاتب همچنان بستهاند و ما دیگر نمیتوانیم تحصیل کنیم. به همین دلیل، مجبوریم از خانه کار کنیم.»

رونق صنعت قالینبافی در سایه ممنوعیت آموزش
در بازدید از دو کارگاه قالینبافی در غرب کابل، با چشم خود دیدم که چگونه دختران جوان، میان تار و پود قالین، گرفتار چرخهای از کار سخت و رؤیاهای خاموش شدهاند.
در کارگاه «المکبافت»، ۳۰۰ زن و دختر در فضایی کوچک و خفهکننده کار میکردند؛ هوایی سنگین که بهسختی جریان داشت، تهویهای که کارایی آن احساس نمیشد، و برخی از آنها ماسکهایی برای محافظت از ریههایشان نداشتند.
در میان آنها، دخترانی بودند که بیش از ۱۴ یا ۱۵ سال نداشتند، کودکانی که آیندهشان نه در صنفهای درس، بلکه در سایه کارگاههای قالینبافی شکل میگرفت.
در کارگاهی دیگر، ۱۲۶ دختر جوان، پشت ۲۳ دار قالین، خاموش و سر به زیر، گره پشت گره میزدند، گویی که نه فقط نقشهای قالین، بلکه رؤیاهای ازدسترفتهشان را میبافتند و میفروختند.

«درِ مکاتب و دانشگاهها بسته است. ما دختر خانمها دیگر نمیتوانیم درس بخوانیم.»
صالحه حسنی، ۱۹ ساله، با لبخندی محو، اما چشمانی که هنوز بارقهای از رؤیا در آنها موج میزند، میگوید: «ما دختران دیگر فرصتی برای تحصیل نداریم. شرایط فعلی به ما اجازه نمیدهد که درس بخوانیم، و همین شد که کارگاه را انتخاب کردیم و به قالینبافی روی آوردیم.»
او تا صنف یازدهم درس خوانده و دو سال از عمرش را به تدریس گذرانده بود و سه ماه هم در رشته خبرنگاری تحصیل کرد.
«اما فشارهای اقتصادی مرا از ادامه راه بازداشت. وقتی دیگر راهی باقی نماند، چارهای جز قالینبافی نداشتم.»
در حالی که فرشهای دستبافت افغانستان در بازارهای بینالمللی با قیمتهای گزاف خرید و فروش میشوند، بافندگانی که ساعتها تار و پود را به هم میتنند، سهمی ناچیز از این سود میبرند.
قالینهایی که کف خانههای مجلل را میآرایند، اما برای دخترانی که آنها را میبافند، چیزی جز دستمزد ناچیز، چشمهای خسته، دستان ترکخورده و آیندهای مبهم به جا نمیگذارند.
بافندگان میگویند که روزانه ده ساعت کار میکنند و برای هر مترمربع قالین حدود ۲۷ تا ۳۰ دالر دریافت میکنند.
اما صاحبان کارگاهها این ارقام را رد کرده و میگویند دستمزد واقعی ۴۷ دالر برای هر مترمربع، با ۸ ساعت کار در روز است.

نثار احمد حسینی، مدیر عامل شرکت قالینبافی «المک بافت» توضیح داد که پس از به قدرت رسیدن طالبان، او تصمیم گرفت برای حمایت از دخترانی که به دلیل بسته شدن مکاتب و دانشگاهها، از فرصتهای آموزشی محروم شدهاند، سه کارگاه قالینبافی ایجاد کند.
او گفت: «ما سه کارگاه برای قالینبافی و ریسندگی پشم راهاندازی کردیم که حدود ۶۰۰ زن در آن مشغول به کارند».
او افزود که «۹۰ درصد از نیروی کار این کارگاهها را دختران جوانی تشکیل میدهند که از آموزش محروم ماندهاند.»
وی ادامه داد: «بیشتر این فرشها را به خارج صادر میکنیم. قیمت هر متر مربع این فرشها بسته به دقت و کیفیت، بین ۱۰۰ تا ۱۶۰ دالر متغیر است.»
آقای حسینی همچنین گفت: «حدود ۵۰ تا ۶۰ درصد از این فرشها به پاکستان صادر میشود، و مابقی به چین، امریکا، ترکیه، فرانسه و روسیه ارسال میگردد تا تقاضای مشتریان را تامین کند.»

در این میان، شواهد نشان میدهد که عدم امکان تحصیل، نبود فرصتهای متنوع اقتصادی و کاهش دسترسی به حقوق برابر، دختران جوان را به انجام مشاغل سخت و کمدرآمد سوق داده است.
گزارش برنامه توسعه ملل متحد (UNDP) نشان میدهد که تولید ناخالص داخلی افغانستان از سال ۲۰۲۰ تاکنون ۲۹ درصد کاهش یافته است و محدودیتهای حقوق زنان باعث شده است تا اقتصاد این کشور بین ۶۰۰ میلیون تا یک میلیارد دالر ضرر کند.
گزارش سازمان جهانی کار در سال ۲۰۲۲ نشان داد که میزان مشارکت زنان افغانستان در نیروی کار در سال ۲۰۲۰ تنها ۱۹ درصد بوده است که این رقم چهار برابر کمتر از میزان مشارکت مردان با ۸۱ درصد است.
با حاکمیت طالبان، مشارکت زنان در نیروی کار حتی بیشتر کاهش یافته است.

امید به آینده
با وجود تمام دشواریها، روحیه این دختران، همچون تارهای قالین که میبافند، محکم و شکستناپذیر است.
در لحظهای کوتاه، از گرد و غبار و صدای مداوم دارهای قالین فاصله گرفتم و خود را در میان دخترانی یافتم که با تمام سختیها، هنوز لبخند میزدند.
دورهم کنار بخاری نشسته بودند، چای سبز معطرشان را جرعهجرعه مینوشیدند و از رؤیاهایشان میگفتند—رؤیاهایی که هنوز زنده بودند، هرچند در میان نخها و گرهها گرفتار شده بودند.
شکیلا، سمیرا و مریم از ادامه تحصیل دست کشیدهاند.
صالحه، با امیدی که هیچ مانعی نمیتوانست آن را خاموش کند، گفت که سه سال زبان انگلیسی خواندهاست: «حتی اگر مکاتب و دانشگاهها بسته باشند، ما یادگیری را متوقف نکردهایم.» چشمانش برق میزد و از آرزویی که در دل داشت گفت: «میخواهم روزی بهترین شفاخانه را در افغانستان بنا کنم و بهترین داکتر ارشد جهان باشم.»
لحظهای در خود فرو رفتم و به این فکر کردم که اگر مکاتب و دانشگاهها به روی دختران باز میبود، آیا شکیلا میتوانست وکیل شود؟ آیا سمیرا به آرزوی خبرنگار شدن دست مییافت؟ و آیا صالحه روزی داکتر خواهد شد؟
اما آنچه را که به وضوح میتوان دید این است که در این کارگاه، در دل هر گره و میان نقش هر قالین، شاید فریادی خاموش نهفته باشد؛ فریادی برای حق تحصیل و کار و آیندهای بهتر؛ فریادی که شاید روزی بتواند با وجود همه موانع شنیده شود.





