|
روزنگار بنگلادش - روز دوم، رودخانه بالشا | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بعد از گشت و گذاری در داکا عصر به هتل بر می گردم. قرار است فردا اول وقت ماشینی ما را به سمت رودخانه بالشا ببرد. روستا ها ی دو سوی این رودخانه در جنوب غربی بنگلادش متحمل بیشترین خسارت شده اند. بعد از دود و دم و گرد و خاک داکا، شهر چرب و چیلیک دوازده میلیونی، دوش گرفتن لذتی وصف ناپذیر دارد. اما لحظاتی بعد صدای تلفن شنیده می شود. جیمز، مسئول برنامه ها، می گوید به او اطلاع داده شده که اگر بخواهیم فردا صبح به قایق برسیم باید همین حالا حرکت کنیم و گرنه تا سه روز آینده وسیله ای برای دسترسی به قایق در اختیارمان نخواهد بود. یعنی اینکه باید تمام شب را در راه باشیم. بعد از گذران شب اول در هواپیما (از لندن به دوبی) و شب دوم در هواپیما (پرواز روزانه از دوبی به داکا به دلیل بدی هوای منطقه لغو شد و دوازده ساعت در فرودگاه دوبی معطل بودیم) حال باید شب سوم را هم در راه باشیم. با بی میلی ساکم را می بندم و در لابی هتل منتظر می مانم. دقایقی بعد ماشین از راه می رسد.
و این شروع یک سفر ده ساعته است. اصلا تصورش را نمی کردم که در جهان پر سرعت موجود باید سه شب در راه باشی تا به جایی در سواحل بنگلادش برسی. در بخشی از راه دو ساعت منتظر می مانیم تا لنجی از راه برسد و ما را به آنسوی رودخانه ای به نام مغنا ببرد. در تاریکی شب این رودخانه مثل یک جانور عظیم الجثه است که فعلا آرام است اما ممکن است هر گاه که اراده کند از جا بجهد و میلیون ها نفر را بی خانمان کند. شاید این حس ناشی از خبر هایی باشد که به گوش می رسد. گرد باد و طغیان در مناطق جنوبی تر، در سواحل رودخانه بالشا چند هزار نفر را بلعیده و چند صد هزار نفر را بی خانمان کرده است. ساعت ده صبح به ساحل بالشا می رسیم، خسته، گرسنه، بیخوابی کشیده. یکی از راهنما ها از فروشنده ای کنار آب چند ساقه نیشکر می خرد و در دقایقی که منتظریم تا قایق به سمت ما بیاید و در ساحل پهلو بگیرد ساقه نیشکر می جویم! در بنگلادش همه جا، حتی در مناطق سیلاب زده، می شود فروشنده های ثابت یا دوره گرد یافت، فروشنده هایی که به نظر می رسد اگر تمام جنس شان را در همان آن واحد بفروشند باز هم نتوانند به اندازه خورد و خوراک روزانه پول در آوردند. از راهنما می پرسم این مرد از محل فروش این سی ساقه نیشکر چقدر در می آورد؟ می گوید برای هر ساقه دو تاکا. به این ترتیب از مجموع این ساقه های نیشکر شصت تاکا حاصل می شود. لابد می خواهید بدانید این یعنی چقدر. هفتاد تاکا برابر است با یک دلار. درآمد آن مرد از آن ساقه ها کم تر از یک دلار است، اگر همه را امروز بفروشد.
اما ظاهرا اینجا مردم با چنین در آمد هایی روزگار می گذرانند. در داکای پر سر و صدا به نظرم می رسید که برای دوازده میلیون نفر ساکن شهر باید حدود ده میلیون مغازه وجود داشته باشد، مغازه های کوچک با در آمدی در حد بخور و نمیر. در راه و در تمام طول شب، به خصوص وقتی منتظر لنج بودیم، ردیف دکه ها و مغازه هایی را می دیدیم که باز بودند وبه ملت گرسنه غذا می فروختند، ملتی که به نظر می رسد هیچگاه دل سیر چیزی نمی خورد. تمام نان هایی که می بینیم کنار جاده پخته و فروخته می شود کوچک و نقلی ست و تمام ظرف ها یی که در آن ها غذا های تند بنگالی ریخته می شود مینیاتوری ست. و تعداد این فروشنده ها هم آنقدر زیاد است که در می مانی آیا هر کدام به بیشتر از ده مشتری جنس می فروشند؟ قایق از راه می رسد. پرچم بی بی سی بر فراز آن در احتزاز است. حتی بی بی سی هم پرچمی دارد که می تواند در چنینی مواقعی بکار آید. داخل می شویم و هر یک از ما را در کابینی کوچک جا می دهند. صدای موتور قایق مانع از آن نمی شود که به سرعت به خواب بروم. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||