|
دلاکيه، شعری از عارف قزوينی | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
رفت يک شخصی که بتراشد سرش در بر دلاک از خود خرترش لنگ بر زير زنخ انداختش بر سرش پاشيد آب از قمقمه پس به کون خويش، ماليد آينه تيغ را ماليد برقيشی که بود تيغ خود را کرد تيز، آن دل دو نيم آن سر بی صاحب بدبخت را کرد زير دست و ماليدن گرفت اولين بارش چنان ضربی به سر گفت: آخ استاد، ببريدی سرم پنبه می چسبانمش تا خون ريش پنبه می چسباند، يک لختی دگر باز فرياد از دل پرخون کشيد هی بريدی آن سر، هی از جيب خويش پوست، از آن سر همه تاراج کرد تا رسيد آنجا که سرتاسر، سرش گفت: « سر اين سر از بيصاحبی است تا تو دلاکی، يقين دان مرده شوی تيغ دادن بر کف دلاک مست آن کند زخمی سر و اين سر برد | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||