|
سيد جمال الدين واعظ اصفهانی | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
سيد جمال الدين واعظ اصفهانی را شايد بتوان پرآوازه ترين خطيب پايتخت در دوران مشروطه ناميد که سادگی زبان و نفوذ کلامش همواره جمعيت انبوهی را به پای منبر می کشاند. سيد جمال الدين پسر سيد عيسی صدرعاملی بود، که نسبش به سادات جبل عامل می رسد و در کوی و باغ خانه همدان محضر شرع داشته است. سيدجمال به سال ۱۲۷۹ هجری قمری در همدان به دنيا آمد؛ پنج ساله بود که يتيم شد و همراه مادر خود راه تهران را در پيش گرفت. در تهران چند سال به مکتب خانه رفت و خواندن و نوشتن آموخت؛ سپس به راهنمايی مادر نزد دايی خود به کارگاه بافندگی رفت و تا ۱۴سالگی با اين حرفه دستی مشغول بود،اما سپس به کسب دانش همت گماشت. در ۲۰سالگی برای تحصيل رهسپار اصفهان شد، اصفهان در آن زمان از مراکز علمی ايران به شمار می آمد و مدارس قديمی در آنجا رونق داشت و مدرسان عالی مقام در رشته های مختلف علوم عقلی و نقلی و ادبيات و وعظ و خطابه به تدريس اشتغال داشتند. در سن ۲۲ سالگی ازدواج کرد و بعد در زمره اهل منبر داخل شد. کم کم در اين کار پيشرفت کرد و به زودی جزو وعاظ درجه يک اصفهان شد. چون جسته گريخته حرف های تازه ای می زد و از ترس ظل السلطان و آقا نجفی در ماه محرم و صفر به اتفاق رفيق خود ميرزا نصرالله بهشتی ملک المتکلمين از اصفهان خارج شده برای وعظ به شهرهای ديگر می رفتند.از آن جمله سيد جمال الدين به تبريز رفت. در تبريز به حضور محمدعلی ميرزا وليعهد رسيد؛ وليعهد به سخنوری و حسن محاوره سيد علاقه مند شد و به او عبا و انگشتر و مبلغی پول داد. سيد با توجه وليعهد در تبريز هم مجالس بسياری به دست آورد و کار او رونق گرفت. در سال ۱۳۲۱ قمری وليعهد به سيد خلعت داد و او را به سيدالمحققين ملقب نمود و خرج سفر کافی در اختيارش گذاشت، در مقابل سيد جمال نيز در منبر به وليعهد توجه ويژه ای می کرد.
ظل السلطان که داعيه سلطنت داشت وقتی از توجه محمد علی ميرزا به سيد آگاه شد، برای آنکه او را به سوی خويش جلب کند و از بيان و زبانش به سود خود بهره ببرد، به وسيله ميرزا اسدالله خان وزير که از سران بابی بود و با سيد دوستی داشت خلعت و لقب صدرالواعظين و مبلغی پول برای او فرستاد. همان سال سيدجمال از تبريز به تهران بازگشت ولی هنگامی که عازم حرکت اصفهان شد در شهر اصفهان بلوا به راه افتاده بود و چند بابی و بهايی را حد زده و کشته بودند. سيد جمال که متهم به بابيگری بود جرات نکرد به اصفهان باز گردد، به خصوص که رساله «رويای صادقه» در اين اوقات بر ضد آقا نجفی و ظل السلطان منتشر شده بود و با آنکه نويسنده اصلی آن رساله مجدالاسلام کرمانی بود، ولی رساله را به او نسبت داده بودند. با برانگيخته شدن خشم و کينه ظل السلطان و آقا نجفی، سيد جمال احساس می کرد رفتن به اصفهان برايش خطر دارد، از همين رو در تهران ماند و زن و فرزند خود را هم به تهران آورد. سيد جمال پس از يکسال اقامت در تهران به حاج سيد ابوالقاسم امام جمعه نزديک شد و منبر مسجد شاه در اختيار او درآمد و جای سيد عبدالحسين عرب را گرفت. سيد واعظ چون ساده حرف می زد و مطالب جالب و تازه سياسی را با لهجه اصفهانی بر زبان می راند و باب ذوق مردم کوچه و بازار موعظه می کرد، منبر او در تهران رونق کم نظيری به دست آورد. هرشب صدها نفر برای شنيدن موعظه او حاضر می شدند بخصوص در ماه رمضان و شب های عزاداری مستمعان وعظ سيد به چندهزار نفر بالغ می شد که از در و بام مسجد شاه هجوم می آوردند،دوسال به همين منوال گذشت و سيد در تهران به اندازه کافی معروف شد. در ۱۴شوال ۱۳۲۳ه.ق به دنبال واقعه تنبيه بازرگانان توسط احمدخان علاءالدوله حاکم تهران به واسطه اين اهانت بازار بسته شد و مردم در مسجدشاه اجتماع کرده، جمعی از علما از قبيل سيد عبدالله بهبهانی و سيد محمد طباطبايی را هم به مسجد آوردند و سيد جمال الدين اصفهانی هم برای صحبت به منبر رفت در ضمن صحبت گفتگو از عدالت و مظالم حکومت به ميان آمد. سيد ابوالقاسم امام جمعه تهران چون داماد شاه و طرفتار جدی حکومت وقت بود به سيدجمال الدين پرخاش کرد و چندين بار به او خطاب نمود "سيد بابی بيا پايين از منبر." مردم به هم برآمدند و غوغا درگرفت و سيد را فرار دادند و در خانه سيد محمد طباطبايی پنهان کردند. دراين بين به سيد عبدالله بهبهانی ازطرف کسان امام جمعه توهين کردند و او را زدند و سيد جمال الدين نيز به همراه مهاجرين به عبدالعظيم رفته و در آنجا اقامت نمود. در تاريخ ۲۳ جمادی الاولی ۱۳۲۶ قمری که مجلس شورای ملی به توپ بسته شد سيد جمال مخفيانه به عبدالعظيم رفت و بعد خواست که از راه همدان به بين النهرين برود. در ورود به همدان به واسطه سابقه دوستی که با ميرزا محسن خان مظفرالملک داشت و در اين هنگام حاکم همدان بود، ورود خود را به او اطلاع داد و او هم مراتب را به دربارتهران گزارش کرد و از تهران به امير مفخم همدانی که از طرف محمد علی شاه به حکومت بروجرد تعيين شده بود دستور داد که سيد را با خود به بروجرد برد و در انجا زندانی نمايد. پس از چندی به دستور محمد علی شاه وی را در زندان خفه کردند و شايع نمودند که خود به مرگ طبيعی مرده است. | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||