
ویدیویی که مخفیانه فیلمبرداری شده بود و در آن میت رامنی، کاندیدای جمهوریخواهان در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، از این که ۴۷ درصد مردم آمریکا مالیات پرداخت نمیکنند، انتقاد میکرد، در مقایسه با لحن تفرقهانگیزی که برخی از سیاستمداران آمریکایی، مجریان برنامههای رادیویی و وبلاگنویسها به کار میبرند، عددی نبود.
امروز اولین روز زندگی جدید ما در آمریکا است. من به عنوان خبرنگار بیبیسی به آمریکا آمدهام. هنگامی که به اتفاق همسرم در حال بیرون آوردن چمدانهایمان از اتومبیل بودیم، همسایه جدید ما با کیک و نوشابه به استقبالمان آمد و در همان حال با لحن هشداردهنده ای گفت: "نمیخواهید جای پارک اتومبیلتان را عوض کنید؟"
من درست جلوی نردههای خانه جدیدم پارک کرده بودم و از نظر خودم خلافی نکرده بودم. ولی اتومبیل من خلاف جهت ترافیک پارک شده بود. یک چنین کاری در پایتخت مهد آزادی، یک کار خلاف محسوب میشود. در واشنگتن شما باید اتومبیلتان را در همان جهت حرکت ترافیک پارک کنید. آمریکاییها استدلالشان این است که با رعایت این قانون، موقعی که دوباره میخواهید اتومبیلتان را به راه اندازید، روی در روی اتومبیلهایی که از مقابل می آیند قرار نمیگیرید. خوب تکلیف آزادی و اختیار عمل من چه میشود؟ بهتر است فراموشش کنم.
آمریکاییها، که همواره فکر میکنیم از استقلال فردیشان کوتاه نمیآیند، در حقیقت ملتی هستند پیرو قواعد و مقررات و اگر لازم باشد قانون روح جمعی را به فرد تحمیل میکند.
گذشته از این که قانون اساسی چه میگوید، شمای آمریکایی نمیتوانید هر کاری را که می خواهید انجام دهید و هر حرفی را که دلتان میخواهد بزنید. از شما انتظار میرود که مانند یک فرد خوب رفتار کنید و همه آمریکایی ها در این مورد متفقالقول و متحدند.
حال این سوال پیش میآید که با توجه به یک چنین انتظاری، چگونه میت رامنی در فیلم ویدیویی که مخفیانه تهیه شده و اخیرا به خارج درز کرده، خطاب به اشخاص ثروتمندی که به حزبش کمک مالی میکنند میگوید که تقریبا نیمی از ملت آمریکا برای او اهمیتی ندارند؟
چنین اظهاراتی نه تنها از نظر سیاسی اشتباه است، مغایر با خصوصیات یک شهروند آمریکایی بودن نیز هست. ولی در مقایسه با تنفر زیادی که طبقات سیاسی آمریکای مدرن نسبت به یکدیگر دارند، سخنان میت رامنی، انتقادات ملایمی به نظر میرسد.
یک نمونه تاسف آور این مورد را من از رادیوی اتومبیلم شنیدم. هنگامی که در ایالت فلوریدا از یک طوفان استوایی عبور میکردم، رادیو صدای مردی را پخش میکرد که در مورد رقیب خود در انتخابات محلی کنگره صحبت میکرد و میگفت رقیبش و نیز خانواده او از تعهد پرداخت بدهیهای مردم توسط بانکها در جریان بحران مالی، استفاده مالی شخصی کردهاند. به عبارتی وی رقیب خود را به دزد بودن متهم میکرد.
"تنفرها جنبه ایدئولوژیکی هم دارند. برخی آمریکایی ها فکر نمیکنند که تعهدات اساسی نسبت به هموطنانشان دارند"
مایکل اسلوت، استاد دانشگاه میامی
یک چنین جریانهایی پیآمدهای واقعی به دنبال دارد و منجر به بنبست در کار کنگره آمریکا میشود. در نتیجه ملتی که با مشکلات عاجل روبرو است، که بدهیهای ملی شاید جدیترین آنها باشد، نمیتواند توافق فراحزبی را که برای حل مشکلات لازم است، به دست آورد.
در اینجا سوالی مطرح میشود که به وضوح از این که چه کسی برنده انتخابات ریاست جمهوری خواهد بود مهمتر است. این سوال که دلیل تغییر ویژگیهای جامعه آمریکا چیست؟ چه اشتباهاتی رخ داده و چگونه میتوان آن را جبران کرد؟
سه شهروند آمریکایی از طیفهای سیاسی جداگانه آمریکا، به این سوال های من جواب دادهاند.
در پایان سفرم در هوای بارانی، به خانه ساحلی کارل هیاسن، نویسنده و روزنامه نگار مقیم فلوریدا رسیدم. او به نکته جالبی اشاره کرد یعنی صرف وجود منابع متعدد اطلاعات و خبر برای یک آمریکایی معمولی در این عصر دیجیتال.
تلویزیون و رادیو که جای خود را دارند ولی از شبکه های وبلاگ و ویدیوهای یوتیوب و نیز اظهار نظرها در توییتر و فیسبوک نباید غافل ماند. گردابی از واقعیتها، اظهارنظرهای شخصی و نیز حرفهای مهمل محض. تمام اینها در هم آمیختهاند.
کارل هیاسن، وضعیت دشوار شهروندان آمریکایی را درک میکند. او میگوید: "توانایی تحریف و پیچاندن خبرها سبب میشود که تشخیص بین درست و نادرست برای مردم دشوار شود. تلاش برای درک واقعیت را باید دو برابر کرد."
در یک چنین شرایطی جای تعجب نیست که بسیاری از مردم به مکانیسم دفاعی روانی شخصی روی میآورند، یعنی آن چیزی را که با عقیده کنونیشان همخوانی دارد میپذیرند و بقیه را نادیده میگیرند.
از این گذشته، آنها از این که سایرین این همه "اطلاعاتی" را که نظر شخصی آنان را تایید میکند، قبول نداشته و عقیده متفاوتی دارند، عصبانی میشوند. در واقع انبوه "حقایق" سبب کاهش توانایی شخص برای توجه به نظر دیگران می شود.

مایکل اسلوت، استاد اخلاق در دانشگاه میامی با قبول این استدلال، موضوع مهمتری را عنوان میکند و به این مسئله میپردازد که چرا آمریکاییها احساس همبستگی اجتماعی را از دست میدهند وبه فردگرایی روی میآورند؟
وی معتقد است که یک چنین پدیدهای یعنی کاهش ویژگیهای آمریکایی بودن، انحرافی است که به تازگی رخ داده و قلدری و زورگویی درصحنه سیاسی امری عادی شده است.
به گفته او پس از رکود اقتصادی دهه ۱۹۳۰ با اجرای سیاستهای دولتهای وقت برای نجات مردم از تبعات این رکود، آمریکاییها حس همدردی پیدا کردند و به این نتیجه رسیده بودند که زمانی که وضع اقتصادیشان خوب است این امکانات را دارند که به بقیه برای رفع مشکلاتشان کمک کنند.
مایکل اسلوت، از این که اکنون امکاناتی برای احساس یک چنین همدردی و کمک به دیگران وجود ندارد، متاسف است ولی به عوامل دیگری نیز اشاره میکند: "حس تنفر از دیگران جنبه ایدئولوژیکی نیز دارد. برخی از آمریکایی ها فکر نمیکنند که تعهدات اساسی به هموطنانشان دارند."
ولی در جریان صحبت با مردم، به اشخاصی برمیخورم که هنوز به جامعه خود متعهدند.
جویس کافمن، مجری یک برنامه گفتگوی تلویزیونی که قبلا به دلیل اظهارات تحریک آمیزش در ارتباط با مهاجرت و اسلحه دچار درد سر شده بود، ادعا میکند که قلبا حامی تمام آمریکاییها است.
او، که محافظه کار است، میگوید: "حتی اگر روزی آمریکا سوسیالیست شود باز حامی مردم خواهم بود ولی البته اگر آمریکا را دوست نداشته باشم، مجبور نیستم اینجا بمانم."





















