شادی و اندوه بازگشت به زادگاهم، موصل

- نویسنده, بشیر زیدی
- شغل, بیبیسی عربی
همیشه آرزو داشتم به موصل برگردم. شهری که در آن به دنیا آمدم و بزرگ شدم، همیشه جای خاصی در دلم داشته و برایم پر از خاطرات خوش بوده است.
شهر من موصل، شهری بود که درختان سرسبز برخیابان هایش سایه میانداختند، خیابانهایی با خانههای زیبای قدیمی که روبروی رودخانه دجله قرارداشتند.
موصل شهر کتاب و دانشگاه معروفی بود که پدرم در آن تدریس میکرد و من هم تحصیلاتم را همان جا به پایان رساندم.
موصل شهری بود که مردم دیگر نقاط عراق تعطیلاتشان را در آن میگذراندند تا هوای خوب و تازه نفس بکشند و از آثار باستانی معروف دیدن کنند.
بیش ازده سال بود که به موصل نرفته بودم و میدانستم بعد از دو سال اشغال گروه موسوم به دولت اسلامی (داعش ) صدمات زیادی دیده است، اما وقتی شهر را به چشم خود دیدم واقعیت بیش از حد تصور شوکآور بود.
بازگشت دردناک
وقتی با اتومبیل از خیابانهایی می گذشتیم که در دوران کودکی محل بازیام بود، نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم.
هیچ یک از مکانهای آشنا دیگر قابل شناسایی نبودند.
به هر جایی نگاه میکردم ویرانیهای به جامانده از بمباران و دیوارهایی با آثارشلیک گلوله به چشمم میخورد.
خیابانها پوشیده از لاشه خودروهای سوخته و آهن پاره بود.

جاده اصلی منتهی به شهر پرازکامیونهای حامل تدارکات بود و آمبولانسهایی که آژیرکشان درحال نقل و انتقال بیماران و مجروحان بودند.
شرق موصل، محل زندگی من، ماه ژانویه از کنترل داعش خارج شده بود اما جنگ شدید برسر قسمت غربی شهر هنوزادامه دارد.
نیروهای داعش روزانه شرق موصل را هدف آتش خمپاره و گهگاه بمب گذاریهای انتحاری قرارمیدهند.
در شرق موصل آرامش کامل برقرارنیست و ما مجبور شدیم که با همراهی نیروهای عراقی به این منطقه برویم.
اولین دیدار من از خانه کریم، دوست نزدیک قدیمیام بود.
ما باهم بزرگ شدیم و همیشه در تماس بودیم، تا وقتی که داعش شهر را تصرف کرد و پس از آن برقراری تماس خطرناک شد.
وقتی ماشین ما خارج از خانه کریم توقف کرد ناگهان او را پیش رویم دیدم.
یکدیگر را درآغوش کشیدیم و از شادی و اندوه گریستیم. شاد از دیدار دوباره و اندوهگین از تمام آن چیزهایی که بعد از آخرین دیدارمان ازدست داده بودیم.

وقتی چای میخوردیم کریم برایم از زندگی تحت حکومت داعش گفت.
او هم مثل بسیاری دیگر اول از دیدن شبه نظامیان داعش خوشحال شده بود. شنیدن این موضوع هرچند تکان دهنده، برایم تعجبآور نبود.
در دوران پر هرج و مرج و خشونت بار پس ازصدام حسین، موصل شهری غرق در فساد و تنشهای فرقهای شده بود.
مردم اکثرا سنی شهر از حکومت مرکزی با اکثریت شیعه و ارتشی که آن را مسبب تمام مشکلات می دانستند، بیزار بودند.
کریم گفت: "ما فکر میکردیم داعشیها انقلابیونی هستند که برای کمک به مردم و برقراری عدالت اجتماعی آمدهاند."
اما مدت زمان زیادی طول نکشید که کریم به واقعیتهای زندگی روزانه تحت کنترل حکومت موسوم به "خلافت اسلامی" داعش پی برد و دست از حمایت آن برداشت.
با بازداشت، اعدام و شلاق زدنهای هرروزه درملاء عام خیلی زود ترس جای امید را گرفت.

منبع تصویر، Reuters
افراد داعش خانههای محلههای من و کریم را اشغال کرده بودند.
برادر بزرگتر کریم که برای کمیسیون انتخاباتی عراق کارمیکرد بازداشت و اعدام شد.
کریم گفت: "آخرین خواسته او درآغوش گرفتن و بوسیدن پنج فرزندش قبل از مرگ بود، اما به او اجازه ندادند."
اما کریم گهگاه حکایتهای متفاوت و خنده دارهم داشت.
ازجمله حکایت دوست مشترکمان که کفترباز بود و برای دوست دیگرمان در آن سوی شهر با کفتر سیگار قاچاقی میفرستاد. کفتربازی یکی از سرگرمیهای رایج در موصل بود اما تحت حکومت داعش این بازی و سیگار کشیدن ممنوع شده بود.
گرچه هر دو به این داستان خندیدیم اما من پی بردم که کریم دیگر آن کریم سابق نیست. در چشمانش ترس و نااطمینانی را میدیدم.
گرچه کریم به خانهاش بازگشته اما مثل سایر اهالی موصل آب و برق ندارد. بسیاری از مردم موصل میگویند که تا زمان آزادی کامل شهر آرامش نخواهند داشت و همه از بازگشت داعش وحشت دارند.

در این میان نیروهای امنیتی به دنبال افراد مخفی داعش هستند.
یک روز صبح من این نیروها را در یورش به خانه افراد مظنون به همکاری با داعش همراهی کردم. این تجربه باورنکردنی بود.
خانه در خیابانی واقع شده بود که در دوران مدرسه محل زندگی ما بود.
وقتی از اتومبیلهای زره پوش نیروهای امنیتی و تحت محاصره نفرات مسلح پلیس پیاده شدم یکی از همسایههای قدیمی مرا شناخت و برایم دست تکان داد.
ما شاهد یورش پلیس به خانه افراد مظنون و بازداشت آنها در مقابل چشم زن و بچههای وحشت زده بودیم.
نیروهای امنیتی گفتند که هفتهها درباره این افراد تحقیق میکردند و من امیدوار بودم که بازداشت آنها بی دلیل نباشد.
برقراری امنیت در این منطقه موصل دشوار است و نحوه رفتار نیروهای امنیتی بر جلب یا سلب اعتماد مردم نقش مهمی دارد.
بارقه های امید
آخرین روز دیدارم از موصل با اتومبیل به اطراف شهر رفتم.
مغازههای پوشاک و آرایشگاه های زنانه دوباره باز شده بودند و مردان با تی شرت و شلوار جین می گشتند.

اما از همه بهتر باز شدن مدارس بود.
دیدار من از موصل همزمان با هفتهای بود که صدها کودک به مدرسه باز می گشتند.
بسیاری از این کودکان از ترس آموزشهای داعش در خانه نگه داشته می شدند.
دیدن صورت خندان دختران و پسران دانش آموز که کیف به پشت،اطراف دوربین های ما حلقه زده بودند، باعث شادیام شد.
صدای خنده کودکان فضا را پرکرده بود و برای مدتی کوتاه بارقه هایی از امید به آینده در دلم ایجاد کرد.











