|
قلقلک تا سر حد مرگ | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
چند روز پیش، برای دیدن نمایش "ماه برای حرامزاده"، نوشته "یوجین اونیل"، نمایشنامه نویس آمریکایی به تئاتر "اولدویک" لندن رفتم.
تئاتر "اولدویک"، با اینکه متعلق به دو قرن پیش است، ساختمانی نورانی، بی تجمل و ساده دارد. ساختمان از بیرون بسیار کوچک به نظر می آید، سالن انتظار هم چندان بزرگ نیست، اما سالن نمایش بزرگی دارد و صحنه آن در طول این همه سال همیشه جای هنرمندان بزرگی چون "سر لارنس اولیویه"، "ریچارد برتون" و... بوده است. از پله ها که بالا می رفتم تا وارد سالن نمایش شوم، به عکسهای روی دیوارکه مربوط به اجراهای سالهای گذشته بود نگاه می کردم. احساس کردم به دیدن 200 سال هنر تئاتر آمده ام. اما 200 سالی که رنگی از پیری و کهولت نداشت. در سالن باز شد. وارد شدم و پیش رفتم. آنقدر که احساس کردم اگر یک قدم دیگر بردارم روی صحنه خواهم بود. اما شانه چند تماشاچی که به شانه ام خورد و بوی عطرهای مختلف را که حس کردم، فهمیدم که نه تنها روی صحنه نیستم، بلکه هنوز وارد سالن هم نشده ام. همینطور در چهارچوب در ایستاده بودم و صحنه پردازی "باب کراولی"، مرا با خود برده بود. صحنه یک خانه روستایی مخروبه بود که جلوی آن یک مبل پاره زهوار در رفته قرار داشت، آنطرف یک شیر و مجرای عبور آب و دورتر، یک تخت خواب کهنه که به نظر می رسید به دور انداخته شده و در طول نمایش هم از آن استفاده ای نمی نشد. کف صحنه خاکی بود وپرده عقب صحنه آسمان آبی با چند لکه ابر را نشان می داد وهمه اینها فضایی واقعی را تداعی می کرد.
نمایش شروع شد. ژوسی (ایو بست)،دختری که از رفتارش معلوم بود، کسی روی حرفش حرف نمی زند یا اگر هم بزند او باز کار خود را می کند، روی صحنه آمد. در حرف زدن بسیار صریح و بی پروا بود. در طول نمایش ازلا به لای حرفهای خودش می شد فهمید که چندان خوشنام هم نیست. او و پدرش (کلم مینی) در این خانه روستایی مخروبه زندگی می کردند. و با وجود تمام کشمکش ها ی میانشان هر دو به شدت برای گذراندن زندگی تلاش می کردند. اما روی دیگر جوسی وقتی پدیدار شد که داستان نمایش به عشق او به "جیم تایرون" (کوین اسپیسی) پرداخت. "جیم تایرون" صاحب خانه آنها، هم پیاله پدر جوسی و یک هنر پیشه درجه سه بود که رویای ستاره شدنش را می خوارگی بر باد داده بود.
در یک صحنه از نمایش جیم و جوسی با هم قرار ملاقات گذاشتند، اما جیم آنشب در می خوارگی زیاده روی کرد و به قول خودش تنها به خاطر علاقه و احترامی که نسبت به جوسی داشت از رفتن سر قرار سر باز زد. اما پدر جوسی که از احساسات دخترش با خبر بود، با دسیسه چینی جیم را به سمت خانه خود کشاند و او را با جوسی تنها گذاشت... حدس می زدم که این شب نمی تواند خیلی شب رمانتیکی باشد ولی منتظر یک اتفاق بزرگ بودم. در طول شب جیم دوران تلخی از زندگی اش را بازگو کرد و عاقبت در آغوش ژوسی "به خواب رفت، و ژوسی تا صبح همچنان که سر او را در آغوش دارد، روی پله های جلوی خانه نشست. از دیدن خستگی تدریجی شخصیتها در این صحنه و نورپردازی ظریف "پل کانستیبل" احساس کردم واقعا یک شب گذشته است. طراح نور این نمایش کارش را آنقدر با ظرافت انجام داده بود که حضورش اصلا احساس نمی شد. صبح، جیم رفت و زندگی جوسی و پدرش حتی دردناکتر از پیش ، ادامه پیدا کرد. در این صحنه با اینکه تماشاگرروی دیگر شخصیتها را می دید، اما "هاوارد دیویس"، کارگردان این نمایش، صحنه را آنقدر روان و عادی کارگردانی کرده بود که اصلا فضای نمایش سنگین نشد و با اینکه آدمهای داستان به هیچ وجه شاد به نظر نمی رسیدند، قصد نداشتند برای گریاندن تماشاگر به وصف بدبختی هایشان بپردازند. بازیگران بر روی صحنه به زندگی عادی پرداخته بودند و با اینکه داستانشان غم انگیز بود مانند هر انسان واقعی می خندیدند، دسیسه می چیدند، می جنگیدند، دروغ می گفتند و آنچه که در مورد زندگی غم انگیزشان گفتنی بود تنها درلحظاتی از نمایش مثل جرقه ای از لابه لای زندگی چند بعدیشان، پدیدار می شد.
آنچه در لحظه اول دیدن صحنه نمایش مرا مجذوب خود کرده بود هم همین بود، باب کراولی همه صحنه را طوری طراحی کرده بود که انگارهمه چیز دارد فرو می ریزد، مخصوصا خانه روستایی، که هر چند حتی مایل و کج نبود اما به خاطر اشکال هندسی نا متعارف اجزای آن، دور نمایی از خانه ای در حال سقوط را تداعی می کرد. برای مثال در و دیوار های این خانه کاملا مستطیل شکل نبودند بلکه ذوزنقه هایی با زاویه کمی کمترو کمی بیشتر از 90 درجه بودند، همینطور شیروانی خانه مثلثی بود که دو ساق آن با هم هم اندازه نبودند. این طراحی تماشاگر را به خنده می انداخت اما در عین حال به او نشان می داد که اینجا چیزی رو به ویرانیست. نمی توانم بگویم کدام لحظه نمایش مرا تحت تاثیر قرار داد. همه لحظات نمایش بصورت یک اتفاق واحد تاثیرگذار بود. نمایش تمام شد. هنرپیشه ها برای ادای احترام به تماشاگران روی صحنه بازگشتند، تازه آنوقت بود که احساس کردم، چقدرنمایشی که دیدم، نه تنها به واقعیت نزدیک بود بلکه عین واقعیت بود. به این فکر می کردم که من نه بازیگری دیدم، نه صحنه ای، نه کارگردانی، نه نویسنده ای، اما تحت تاثیر همه اینها بودم و به یاد نویسنده نمایش "یوجین اونیل" و جمله ای از او افتادم: "من از بدبینی و یاس به دورم، حتی به رغم زخمهایم، زندگی مرا تا سرحد مرگ قلقلک می دهد." و این نمایش مرا تا سرحد مرگ قلقلک داده بود. | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||