|
رنگ دنيای مهاجر | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
برای خيلی از دختر و پسرهای مهاجرافغان مقيم ايران پيش آمده که وقتی با يک دوست ايرانی رابطه ايجاد می کنند و بعد از مدتی اين دوست می فهمه که اونها افغان هستند در اکثر اوقات اولين سوالی که همراه با تعجب زياد هم پرسيده می شه اينه که جدی می گی واقعا افغانی هستی؟ ولی اصلا بهت نمی ياد! جوونهای افغان هم هميشه در جمع های خودشون می گن تصوری که دوستان ايرانی از يک افغان دارند تصاويری هست که اکثر اوقات از تلويزيون ايران پخش شده ،کودکانی با سر روی خاکی، خانه های خرابه و جنگ و ويرانی ومردان وزنانی با پوشش های طالبانی ، که همه اينها تاثير زيادی در شناخت تقريبا ناقص خيلی از دوستان در ايران گذاشته. البته که شناخت افغانستان به عنوان يک همسايه با اين اطلاع رسانی ضعيف واقعا هم شايد مشکل باشه و تصويری جز جنگ رو تداعی نکنه. اما دنيای يک مهاجر افغان در ايران هم زياد دنيای روشنی برای ديگران نيست. پس شايد بد نباشه کمی از زبان اين مهاجران بشنويم. خاطرات گذشته بخشی از زندگی مهاجرت برای جوان افغانی دو بخش داره. يکی دسته ای که در ايران متولد شدن و به غير از داستان های بزرگتر ها اصلا خاطره ای از افغانستان ندارند و با اين خاطره ها به کشور نديده افتخار می کنن وديگر بچه هايی که در کودکی به ايران مهاجر شدن و خاطرات کم رنگی رو در ذهنشون ثبت کردن که هيچ وقت هم فراموش نمی کنن. فرشته بيست ساله در ايران متولد شده، می گه خاطرات پدر و مادراز دانشگاهها، لباسهای فرم و شاد دخترها در مدارس، کنسرتهای احمدظاهر خواننده بزرگ افغانی در شب های جشن، خانه های کاه گلی روی کوهها، هوای پاک کابل، زيبايی تفريحگاههای اطراف شهر، جشن های گل سرخ مزار در عيد نوروزهمه و همه اون رو هميشه به ياد کشورش ميندازن.
تاليا شش سالش بوده که به ايران اومده. يعنی دقيقا در سالهای حضور طالبان. اون می گه:" هميشه ياد خونه های آپارتمانی خودمون در تخنيکم کابل می افتم.پدرم مهندس بود مادرم استاد دانشگاه.بوی غذاهای کودکستان هنوز به مشامم می رسه و دوستانم رو اصلا نمی تونم فراموش کنم.قشنگ ترين خاطرات من مال افغانستانه." تاليا در مورد اسمش می گه : " تاليا در اصل از اسامی حضرت خضر بوده. من چون در زمان جنگ های داخلی در افغانستان متولد شدم، مادرم اين اسم رو برام گذاشت تا زنده بمونم و از خطرات به سلامت بگذرم." داشته ها و نداشته های کودکانه وقتی يک کودک يا نوجوان مهاجر در ايران يا شايد هر کشور ديگه خودش رو با شهروندان عادی مقايسه می کنه احساس خيلی از نداشتن ها آزارش می ده و در عوض چيزهايی داره که شايد ديگران نتونن درک کنن. ميترا پانزده سالشه وبه نداشته های خودش اشاره می کنه:" اونها وطن دارن، ما حس بی وطنی می کنيم.به خاطر در آمد خوب پدرهاشون خيلی از امکانات رو دارن که ما از داشتنش محروميم. اين بچه ها اتاق شخصی دارن. ما اگر هم داشته باشيم مستاجريم. و مثلا من هيچ وقت اجازه ندارم اتاقم رو مطابق ميلم تزئين کنم. پدرم می گه اگر ميخ به ديوار بکوبی صاحبخانه ناراحت می شه." ميترا می گه:" اما بزرگتر از اين غصه ها اينه که مادر من در افغانستان دکتر بوده، اما امروز نمی تونه حتی يک شغل ساده اداری داشته باشه و من خيلی ناراحت می شم وقتی جايی مجبورم بگم شغل مادر من خانه داريه." پسران مهاجر و دنيايی سخت تر از ديگران
پسرانی که در مهاجرت بزرگ می شن هميشه عنوان می کنن که نسبت به دخترها سختی های بيشتری پيش روی دارن. حبيب بيست و هشت سالشه :" شش ساله بودم که مهاجر شدم.ديپلم گرفتم ولی به دليل مشکلات اقتصادی نتونستم ادامه تحصيل بدم. يک پسر مهاجر مجبوره علاوه بر درس به خاطر بقای خانواده کار کنه ." عده ای از پسران افغان که نتونستن ادامه تحصيل بدن امروز می گن در ازدواج با دخترهای تحصيلکرده افغان دچار مشکل هستند چون اين دخترها مشکل پسند شدن. و درنقطه مقابل خيلی از پسرهايی هم که به دانشگاه رفتن هنوز اسير سنت های خانوادگی هستن و به طور مثال خانواده ها می خوان دختر مورد علاقه خودشون رو به پسر تحصيلکرده افغان برای ازدواج تحميل کنند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||