BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 10:47 گرينويچ - شنبه 15 اکتبر 2005
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
شام غريبان کشمير

نصيره محب
نصيره محب گزارشگر بخش فارسی بی بی سی از نحوه کمکهای امدادی می پرسد
روزيکه زلزله در مناطق شمالی پاکستان و هند واقع شد (شنبه 8 اکتبر) حوالی ساعت ۹ صبح بود؛ تکانهای زلزله شديد اما زودگذر بود فکر کردم پس همين است و بس.

اما پس از لحظاتی از راه امواج راديو و از صفحه تلويزيون از فرو ريختن دو بلوک مجتمع رهايشی (مسکونی) به نام "مارگله" در شهر اسلام آباد، پايتخت، خبر شدم و با عجله به سوی دفتر شتافتم و آن وقت ديدم که موضوع بزرگتر و دردآورتر از آن است که فکر می کردم.

همچنين خبرها از شهرها و روستاهای اطراف مظفر آباد مرکز کشمير تحت کنترل پاکستان که مرکز زلزله بود و مناطق شمالی ايالت سرحد حاکی از آن بود که هزاران انسان کشته و زخمی شده و عده زيادی زير آوار مدفون شده اند.

برای اينکه بتوانم بهتر از حال و هوا با خبر شوم از پيشاور راهی مناطق آسيب ديده شدم.

به سوی ويرانه ها

خسارات ناشی از زلزله در شهر پيشاور زياد نيست اما هر اندازه که به سوی مناطق آسيب ديده نزديک می شدم وضع را بدتر می يافتم.

بعد از ظهر از پيشاور به مقصد "ايبت آباد" که از مناطق کوهستانی ايالت سرحد و دره ای سرسبز است روان شدم؛ با مشکل توانستم در ترمينال موتر يا ماشينی پيدا کنم و با کرايه چند مرتبه بيشتر از روزهای معمول رهسپار سفر شدم.

در جريان راه، غمزدگی از هر طرف بچشم می خورد همه از زلزله حکايت داشتند و شماری به آمار و ارقام داده شده از سوی دولت تکيه کرده و اصرار داشتند که درست است و برخی هم آزرده از حکومت، آمار را نادرست می دانستند و دولت را متهم به بی تفاوتی می کردند.

ويرانه يک مدرسه
"از صبح تا شام اينجا پهلوی خرابه های مکتب می نشينم به اميد اينکه گروه نجات يا مسوولان حکومتی سری به اينجا بزنند و اجساد جگر گوشه های ما را بيرون بکشند"

در شاهراه (بزرگراه) پشاور- ايبت آباد، خودروهای حامل لحاف، تشک، چادر و پتو به سوی مناطق زلزله زده در حرکت بود.

جادهها خالی از مردم بود و تنها زمانی که پس لرزه ها احساس می شد در کمترين زمان مردم به کناره های شاهراه عمومی گرد می آمدند.

اما چيزی که از آغاز راه تا مقصد در مسير راه جلب توجه می کرد، وجود خيمه ها و اردوگاه های جمع آوری امداد و ماشينهای پليس و کالاهای امدادی بود که بسوی زلزله زده ها شتابان در حرکت بودند و چند درخت کهنسال که در اثر زلزله از ريشه کنده شده بود.

در ايبت آباد

حوالی ساعت ۷:۳۰ شام به ايبت آباد رسيدم. در شهر مثل ساير شهرهای پاکستان عزاداری درغم از دست رفتگان برپا بود.

به سختی در هتلی که ندانستم چه نام داشت اتاقی با کرايه گزافی بدست آوردم.

شب از هتل بيرون رفتم و به خيمه های امدادی سر زدم. مردم هرچه داشتند با آسيب ديدگان قسمت کرده بودند.

در خيمه های جمع آوری کمک، پتو، لباسهای زنانه و مردانه و کودکانه، پاپوش (کفش) لحاف تشک، بالش، شيشه های آب معدنی، آب ميوه و مواد خوراکی ديده ميشد.

آيا کشمير يعنی اين؟ سرزمين آرزو های خاک شده؟ مدفن هزاران انسانی که چند روز پيش خون زندگی در رگهايش می دويد؟

در مسير راه خودروهای مربوط به برنامه جهان غذای سازمان ملل (WFP) را ديدم؛ سر گفتگو را با مردی که گمان بردم ارشد گروه است باز کردم از او سبب آمدنش را پرسيدم.

او گفت که گروه ما متشکل از بخشهای مختلف سازمان ملل متحد است و ما به منظور بررسی مناطق آسيب ديده آمده ايم تا با يک برنامه و هماهنگی به آسيب ديدگان کمک کنيم.

علاوه بر سازمان ملل، خودروهایی کشورها و دفاتر امدادرسان مختلف در جاده ايبت آباد- مانسهره در حرکت بودند.

گروه نجات کشورهای کره، امارات متحده عربی، سازمانهای غير دولتی (ان جی او ها) و ديگران تازه از راه رسيده بودند.

مصيبت يا آزمون الهی؟

پس از گفتگو با مردم محل که می گفتند سخت از اين حادثه متاثرند اما آن را به عنوان يک آزمون از سوی خداوند می پذيرند.

نيمه های شب رهسپار هتل شدم و بقيه شب را با پس لرزه ها به صبح رساندم.

ساختمانهايی که به زانو درآمده اند

روز بعد به سوی مانسره روان شدم.

در دو طرف جاده ايبت آباد- مانسره، ساختمانها و خانه های فروافتاده مرا بياد فيلم هايی می انداخت که از جنگ های جهانی اول و دوم ديده بودم.

مردم در کنار خانه هايی که زمانی داشتند، اکنون با چادر و ملحفه، جايی برای بود و باش (اقامت) تهيه ديده بودند و زير باران در سرما بسر می بردند.

خانه های ويران و نيمه ويران حکايت از روزگاری داشت که مردمانی و خانواده هايی در آنجا بسر ميبردند.

يه شهر زيبای مانسره که به فاصله ۳۸ کيلومتری از شهر ايبت آباد قراردارد رسيدم و با راهنمايی راننده ای، به سوی شهر بالاکوت که بيشترين آسيب را از زمين لرزه ويرانگر جنوب آسيار ديده بود، رهسپار شدم.

تازه داشتم از شهر بيرون می شدم که ديدم شاهراه از سوی ارتش بسته است.

در کنار جاده بيشتر از ۵۰ خودرو امدادی و کسانيکه به ديدن بستگانشان در بالاکوت می رفتند صف بسته بودند.

صدها تن در انتظار باز شدن راه بودند؛ من با مسئول پليس محل صحبت کردم و علت بستن راه را پرسيدم.

او گفت: "از شامگاه روز پيش که شاهراه بالاکوت تقريبا باز شده، هزاران نفر بنام کارهای امدادی و بهداشتی به بالاکوت رفته و سبب ازدحام بيش از حد و ايجاد ممانعت در کارهای ما شده اند."

او از هجوم مردم به منظور بازديد از بالاکوت شکايت داشت و افزود که مردم بايد اجازه دهند که نيروهای پليس، اجساد کشته شدگان را از زير آوارها بيرون بياورند و دفن کنند زيرا اجساد سبب ايجاد بوی بد در منطقه می شود و به صورت حتم باعث ايجاد بيماری خواهد شد.

مسئول پليس ملی همچنين می گفت که عده ای نيز به منظور دستبرد به محل بروند که او اين کار "شرم اور" می دانست.

در اين حال مردم معترض، با سردادن شعار های "مرده باش ارتش" سبب برانگيختن خشم نيروهای نظامی می شدند.

از جانب بالاکوت،؛ ماشين باربری مملو از سنگ پاره هايی که از کوه ها فرو ريخته بود سر رسيد. پرسيدم و معلوم شد که راننده به منظور فروش سنگ های فرو ريخته به منطقه رفته است. اين هم می توانست نوعی استفاده جويی و يا به تعبير خودشان نان در آوردن باشد.

مردم با پای پياده به سوی بالاکوت روان شدند، من هم با همکاری يک افسر پاکستانی که در محل حضور داشت با استفاده از خودرو يک موسسه آلمانی مبارزه با ايدز، به راه افتادم.

پس از طی بيش از ۴۰ کيلومتر به روستای دور افتاده ای که فاصله بيشتر از ۱۵ کيلومتر با مظفر آباد نداشت رسيدم، اين روستا را "کرهی حبيب الله" می گويند.

شبنم و اشک در دره های کشمير

دره های سرسبز ناران و کاغان که در منطقه به زيبايی و سرسبزی شهرت دارد و سالانه هزاران گردشگر از چارگوشه دنيا به آنجا سفر می کنند، دره هايی که آب و هوای آن به انسان احساس مي دهد که اگر بهشتی در روی زمين است همينجاست و تنفس هوای تازه دم و ديدن شبنم صبحگاهی بر برگ نازک گلها و بوته ها، آدم را به دنيای ديگری می برد.

اين دره ها با همه اين زيباييها، اکنون ديگر به مدفن انسانهايی با هزاران آرزو مبدل گشته است.

از درخت ها و بوته های اين دره های زيبا درد احساس می شد و غم می باريد، قطرات باران از لابلای شاخ و برگ درختان که فرو می چکيد، فکر می کردم که دارند به عزای عزيزان از دست رفته شان اشک می ريزند.

ويرانه های تنها مدرسه روستا

ندانستم چه زمانی به کرهی حبيب الله رسيدم. مردم تا دانستند که پس از ۴ روز از زلزله ويرانگر حداقل خبرنگاری آن هم از بی بی سی به سراغ شان آمده، اطرافم را گرفتند و مرا بردند به يگانه مکتب (مدرسه) دخترانه روستا.

نتوانستم باور کنم که اينجا روزی مکتبی بوده و دانش آموزانی داشته است.

پدری اشک ريزان به من گفت: "از صبح تا شام اينجا پهلوی خرابه های مکتب می نشينم به اميد اينکه گروه نجات يا مسوولان حکومتی سری به اينجا بزنند و اجساد جگر گوشه های ما را بيرون بکشند".

در گوشه و کنار خرابه مکتب دخترانه جعبه های غذا يا کيف های مکتب، کتاب های پاره شده کفش های شاگردان و چادرهای دخترکان دانش آموز که برخی آنان با خون آغشته شده است و مردم دهکده آنها روی هم انبار کرده اند ديده می شد.

از لابلای توده های سنگ و چوب بوی گنديده مشام را آزار می داد. تعجب کردم که اين مردم چگونه شب و روز در کنار اين خرابه ها با اين تعفن بسر می برند؟

با خود گفتم که اينها پدر و مادرند و اين بوی گنديده از اجساد جگرگوشه های آنهاست.

کمی دورتر از مکتب، گروه امدادی شرکت هواپيمايی پاکستان (پی آی ای) که از شهر کراچی مرکز ايالت سند به منظور امداد به اين روستا امده بود، ديده می شد.

مردان امدادگر، زخمی ها را معالجه می کردند و به کمک آوارگان می شتافتند. مردانی که با جسارت تمام هواپيمای غول پيکر را در آسمان به پرواز در می آورند، همانند کودکان اشک می ريختند و به حال مردم گريه می کردند.

در خيمه مجروحين دختری را ديدم که دستش زخم برداشته بود. به نظر می رسيد او آسيب روحی هم ديده باشد. پنداشتم که شايدعقلش را از دست داده است. همينگونه هم بود.

از او پرسيدم چه بسرش آمده است، گفت: "در بالا کوت خانه مامايم (دايی ام) به مهمانی آمده بودم در اثر زلزله دست راستم زير سنگپاره ها مانده بود؛ مردم محل مرا که سرم هم آسيب ديده بود نجات داده و به اينجا آوردند."

خانواده او همه در مظفر آباد از بين رفته اند. حالا او همين يک دايی را دارد که می گويد: "ما پاسخ گناهان خود را از خداوند گرفتيم".

اين دختر که بيشتر از ۲۰ سال نداشت گاهی می خنديد و زمانی هم اشک می ريخت جز اينکه او را بوسيده و تسلی اش دهم کاری از دستم بر نمی آمد. مقداری پول هم به او دادم و دخترک با محبت صميمانه دستم را بوسيد و من با ديده اشکبار او را بخ حال خودش رها کردم.

'ما هم آدميم'

در بازار مرکزی کرهی حبيب الله که ۳۵ کيلومتر از بالاکوت فاصله دارد، مردم از نرسيدن گروه های امدادی شکايت داشتند.

مردی، ژنرال مشرف رييس جمهور پاکستان را به "پرورش فئوداليسم و سرمايه داری" متهم می کرد و می گفت: تنها آنهايی که در مارگله تاورز (برجهای مرفه نشين شهر) کشته شدند، بلکه ما هم انسان هستيم.

مردم اميدشان را به اينکه کسی سراغ شان را بگيرد به من سپردند و خواستند تا پيام شان را به مسوولين برسانم.

پس از آن با اصرار، راننده ای را راضی به سفر بالاکوت کردم و پس از آنکه در راه به چندين حادثه ريزش صخره و سنگ از کوهها و کوهپايه ها برخوردم به بالاکوت رسيدم.

بالاکوت با بيشترين آسيب

در شهر بالاکوت از هر طرف بوی اجساد گنديده به مشام می رسيد. مردم سراسيمه به اين سو و آن سو می رفتند و با همکاری امدادگران، تلاش داشتند تا از زير آوارها، اجساد عزيزان شان را بيرون کشند.

در سمت راست بازار مرکزی بالاکوت که مشرف به رودخانه بود چند مرد، سنگ ها را به يک سو می کشيدند. يکی از اين مردان صدا زد چيزی بياوريد تا جسد را بيرون کنيم.

من با شتاب تخته پاره ای را برداشتم و به آن سو دويدم؛ مردم جسد پسر جوانی را که در آن مغازه مخروب کار می کرد بيرون کشيدند.

با ديدن سر شکافته پسر جوان و اشک های برادرش، نتوانستم جلو ريزش اشکم را بگيرم.

در خيابان اصلی که در مرکز بالاکوت قرار داشت، اجساد کسانی را که از زير آوارها بيرون آورده بودند پهلوی هم گذاشته بودند و کفن روی آنها کشيده بودند.

به نزديک مکتبی رسيدم که جسد ۴۰۰ دانش آموز را در خود داشت و پدرها و مادرها با اندوه فراوان بسوی ويرانه مکتب می نگريستند و اشک ميريختند.

کمکهايی که به دست آب می سپردند

روی خيابان و بازار، لباس هايی پراکنده بود که از مناطق ديگر بنام امداد آورده شده بود اما توجهی و هماهنگی در رسانيدن آن به آسيب ديدگان نمی شد.

هليکوپترهای دولتی با پرتاب بسته های امدادی به سهم خود می خواستند به مردم کمک کنند اما اين بسته ها، گاهی در آب رودخانه می افتاد و با آب می رفت تا لايتناهی.

شهر همه اش ويرانه بود. داشت آرام آرام باران می آمد. گويا آسمان هم به حال اين مردم می گريست.همه چيزهوای گريه داشت.

با آمدن باران مشکل چند برابر شد، زيرا نه خيمه ای داشتند و نه سر پناهی و مردم منتظر وسيله ای بودند که بتوانند زخمی های شان را به شهر های ديگر انتقال دهند.

پيره زنی با دستهای ناتوانش پايم را گرفت و گفت: "تو از بی بی سی هستی، اگر سفارش کنی که خانواده ام را از زير خرابه خانه ام بيرون کنند تا قيامت نوکرت خواهم بود". من هم عاجزانه او را در اغوش گرفتم.

صحنه های غم انگيز بالاکوت بيشتر از آن بود که چند صفحه کاغذ را با آن سياه کنم، آنجا را به قصد شهر مظفر آباد ترک گفتم و با همان راننده و وعده پرداخت پول بيشتررفتم به کشمير تحت کنترل پاکستان.

شام غريبان کشمير

کشميری که از دوران کودکی ديدنش بمنزله رويا و خواب برايم بود. خواب من رنگ حقيقت بخود گرفت اما چه حقيقتی که تلخی آن جای حلاوت آرزوهای ديرينه ام را گرفت.

از خود پرسيدم: آيا کشمير يعنی اين؟ سرزمين آرزو های خاک شده؟ مدفن هزاران انسانی که چند روز پيش خون زندگی در رگهايش می دويد؟

حالا ديگر داشت شام (غروب) می شد و اين شام کشمير که زيبايی آن را در فيلم های هندی ديده و در کتاب ها خوانده بودم، دست کمی از شام غريبان کربلا نداشت.

در گوشه ای مردی را ديدم زمين را می کاويد. نزد او رفتم تا ببينم چه می کند.

ديدم جسد دخترک ۱۰- ۱۲ ساله ای را دفن می کرد که گويا دختر خودش بود و من مبهوت همت مردم اين ديار افسانه ای شدم که با دستان خود، جگر گوشه های شان را دفن می کردند.

روزشمار
زلزله های مرگبار يک صد سال اخير در جهان
اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران