|
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
شرح برخی برخوردهای اوليه با ايدز در ايران
*اين برنامه ها به وسيله بی بی سی و برای بی بی سی تهيه شده و راديو و سايت بخش فارسی بی بی سی تنها رسانه مجاز به استفاده از آنهاست. استفاده از اين برنامه ها توسط رسانه های ديگر به هر شکلی بدون اجازه بی بی سی می باشد* در آستانه روز جهانی ايدز و در کنار ديگر مطالبی که درباره واکنش اجتماع در برابر اين بيماری و بيماران ايدز در ايران ارائه داده شده است، در اينجا از کسانی می شنويم که به نحوی با افراد مبتلا به ايدز برخورد داشته اند. آنها نخستين برخورد خود را چنين شرح می دهند: مرد: "بله. من با کسی که ايدز داشته برخورد داشته ام. او دوست من است. شايد در ناخودآگاهم کمی ترس داشته باشم. اما فکر می کنم در حق او ظلم شده است. نمی خواهم وارد بحث عدالت خدا بشوم. ولی روزی هم که فهميدم او ايدز دارد زياد تکان نخوردم. فقط کمی ناراحت شدم اما اين تاثيری در رابطه ما نگذاشت. ما فقط روزی پنج بار همديگر را می بوسيم. يک شب با يکی از دوستانم به خانه ی او رفتيم. وقتی دوستم فهميد که او ايدز دارد، سعی می کرد کمتر از وسايل او استفاده بکند. مثلا او برای مان ميوه آورد اما دوستم با دل چرکين آن ميوه را خورد. از ميوه لذت نبرد. اما من و دوستانی که او را می شناسيم با او راحت برخورد می کنيم و خانه او را خانه خودمان می دانيم." زن: "يکی از اتفاقات جالبی که در چند روز گذشته برای من افتاد، برخوردی بود که بايکی از بيماران مبتلا به ايدز داشتم. اين آقا به محل کار من آمده بود و داشت در مورد سابقه سلامتی خود برای من صحبت می کرد. او گفت که اچ آی وی مثبت است. بعدا من متوجه شدم که او کت خود را روی کت من گذاشته بود. من بعدا احساس بدی نسبت به اين کت داشتم. با اين که می دانستم راه انتقال اين ويروس از راه تماس نيست، ولی نمی دانم چرا اين قدر دل چرکين بودم و مجبور شدم که آن کت را نپوشم و آن را مستقيما به لباسشويی ببرم. خودم هم ناراحتم که چرا اين احساس را داشتم. ولی دست خودم نبود. نمی توانستم جلوی اين احساسم را بگيرم. بعدا من اين موضوع را برای خودم حلاجی می کردم و می گفتم که من به دلايل خاصی متوجه شدم که او اين بيماری را دارد. ولی در مورد بقيه افراد اجتماع چه بايد کرد؟ مثلا کسی که در کنار من می نشيند و ممکن است اين بيماری را داشته باشد و من نمی دانم. يا کسی که قبل از من روی آن صندلی نشسته و من وقتی آنجا می نشينم با جای لباسهای او تماس دارم. از آن روز به بعد سعی می کنم احساسم متعادلتر باشد و اين طور فکر نکنم." مرد: "من او را دريک پارتی ديدم. دو تا از بچه ها دو دختر را به همراه خودشان آورده بودند که بعد ها در موقع رقص با هم آشنا شديم. آن دو دختر موقع صحبت گفتند که ايدز دارند. من کنجکاو شدم و بالاخره وقتی آنها مست شدند بيشتر حرف زدند و گريه کردند و بالاخره مشخص شد که مشکل دارند. من سعی کردم تا آنجا که می توانم به آنها نزديک نشوم. نه بخاطر ترس. بيشتر بخاطر آنکه فکر می کردم آنها به آخر خط رسيده اند." زن: "من در آلمان با کسی که ايدز داشت آشنا شدم. خيلی دوستش داشتم ولی نمی دانستم. وقتی می خواستم بيشتر با او نزديک باشم يا به او بفهمانم که دوست داشتن من به چه معنايی است، او با آنکه مرا دوست داشت برای آنکه خطری مرا تهديد نکند حقيقت را به من گفت. برای من فرقی نمی کرد. عکس العمل خاصی از خودم نشان ندادم. تنها کاری که کردم آن بود که با او نزديکی نداشتم. می خواستم او را بعنوان يک دوست خوب داشته باشم اما نمی توانستم بپذيرم که برای خودم خطری داشته باشد. چون خانواده ام اين را نمی پذيرد. اين طور آدمها خودشان خود را کنار می کشند و رابطه را تمام می کنند. اجازه چنين رابطه ای را نمی دهند." |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||