|
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
احمد
*اين برنامه ها به وسيله بی بی سی و برای بی بی سی تهيه شده و راديو و سايت بخش فارسی بی بی سی تنها رسانه مجاز به استفاده از آنهاست. استفاده از اين برنامه ها توسط رسانه های ديگر به هر شکلی بدون اجازه بی بی سی می باشد* احمد يک بيمار هموفيل است. او می گويد يکی از افرادی است که در اثر تزريق خون وارداتی آلوده از فرانسه به سال 1363 به اچ آی وی مبتلا شد. احمد می گويد: "از چهار سال پيش هم که دوباره آزمايش دادم، هپاتيت سی گرفتم. اين کل زندگی من است. کلکسيون بيماريها را دارم. هفت ساله بودم که مشخص شد اچ آی وی مثبت هستم ولی به خودم نگفتند. به پدر و مادرم گفتند. آنها هم چون من بچه بودم، کلاس اول ابتدايی بودم، به من نگفتند تا بر روحيه ام تاثير نگذارد. چهار پنج سال بعد، داروهايی بنام ای- زد- تی به بازار آمده بود که به من هم می دادند. فکر می کردم شايد برای هموفيلی است. از کسی پرسيدم اين دارو برای چيست. گفت کسانی که ايدز دارند اين دارو را می خورند. از اين رو به آن رو شدم. گريه کردم و فکر کردم که می خواهم بميرم." او از مقاومت خود چنين می گويد: "اما درسم را خواندم. ديپلم گرفتم. در کنکور شرکت کردم. در دانشگاه قبول شدم. الان ليسانس گرفته ام و دارم برای فوق ليسانس درس می خوانم. فاميل نمی داند که من اين مشکل را دارم. چون در جامعه ما، حتی پزشکان ما اين بيماری براشون جا نيفتاده. حتی وقتی به فيزيوتراپی مراجعه می کنم، دوتا دستکش دستشان می کنند. يا دستگاههايی را که من با آنها سروکار دارم برای چند دقيقه در الکل می گذارند. در حالی که از پای من خونی نمی آيد. اين وضع پزشکان است. وای به حال مردم عادی. من هيچوقت جرات نکرده ام به کسی مشکلم را بگويم. حتی به دانشجويان هم دوره ام در خوابگاه اين مشکل را نگفتم. چون می دانستم طردم می کنند." احمد به طور علنی از بيماری خود گفته است: "پارسال در يک برنامه تلويزيونی درباره ايدز مشکلم را گفتم. دخترخانمی برنامه من را ديد. با خانواده ام تماس گرفت و گفت که حاضر است با من ازدواج کند. بعد از مدتی که با هم دوست بوديم، صادقانه می خواستيم موضوع را به مادرش بگوئيم. مادرش وقتی فهميد، سکته کرد. راضی به ازدواج ما نشدند. اين بيماری هنوز در قشر ما جا نيفتاده. اين دختری بود که با کمال ميل راضی شد با من ازدواج کند و قبول کرد که بچه دار هم نشويم و برويم يک بچه از پرورشگاه بياوريم. واقعا ضربه روحی شديدی بود. خيلی ناراحت شدم. نه از دست آن دختر. می توانم بگويم که عاشق بودم." احمد نگرش مثبتی به زندگی با ايدز دارد. او گويد: "من دارم برای کارشناسی ارشد درس می خوانم. اميدوارم روزی دکترايم را بگيرم و استاد دانشگاه شوم. من مرگ را نمی بينم. مرگ جزء جدايی ناپذيری از زندگی است ولی اين بيماری هم درست است که مهلک است و عمر را کوتاه می کند، ولی برای من حل شده است." احمد مشتاقانه در تلاش برای برقرار کردن ارتباط با ديگر بيماران ايدز در گوشه و کنار جهان است. او می گويد: "خيلی دوست داشتم کامپيوتری داشتم که به اينترنت وصل باشد. هر شب بگردم و اطلاعات بدست بياورم. حتی دوست دارم با بيمارانی که مثل من هستند در آمريکا، انگليس، کانادا ارتباط برقرار کنم و اطلاعات مبادله کنم. ببينم آنها چطور زندگی می کنند. به آنها کمک فکری بدهم و آنها هم مرا کمک کنند." احمد واکنش مسئولان را چنين توصيف می کند: "وقتی ما به دادگاه شکايت کرديم ، همان مسئولانی که خون آلوده آورده بود ، به مادران ما تهمت می زدند. می گفتند مادران شما به کشورهای اروپايی رفته اند و در آنجا همجنس بازی کرده اند و بيماری را به شما انتقال داده اند. در حاليکه مادران ما هنوز از تهران بيرون نرفته اند. چه برسد به اينکه به کشور های اروپايی بروند." او می گويد: "کسی که بخاطر اچ آی وی روزی پانزده تا قرص می خورد، احتياج به داروهای تقويتی متعددی دارد. در حاليکه وضعيت اقتصادی ما بسيار ضعيف است. پدر من ماهی هشاد هزار تومان حقوق بازنشستگی می گيرد. اين مبلغ خيلی کم است و ما به سختی زندگی می کنيم. گاهی هم کانون هموفيلی مقداری به ما کمک می کند. اما اين کمک ناچيز است. ماهی بيست تا سی هزار تومان. اين خيلی کم است. دولت به ما کمک نکرده. شکايت کرده ايم اما قاضی هنوز حکم نداده. اما گفته است که به ما هفده ميليون تومان خواهند داد. آنهم مشخص نيست." احمد نسبت به کسانی که با وارد کردن خون آلوده و عرضه آن به او و بيماران ديگر هموفيل به اچ آی وی آلوده کرده اند حس انتقامجويانه ندارد. او می گويد: "دوست ندارم کسی را که مرا آلوده کرده بکشند يا زندانی کنند. قسمت بوده که ما اينطور آلوده بشويم. ولی حالا که دولت ما می بيند وضعيت به اين شکل است، چرا به ما کمک نمی کند؟ مگر ما چند نفريم؟ جمعا شصت نفر از ما اچ آی وی مثبتهايی که با خون آلوده بيمار شديم زنده اند. چرا به ما کمک نمی کنند؟ چرا حقوقی به ما نمی دهند که بتوانيم درس بخوانيم و تا موقعی که خدا بخواهد و روحمان را بگيرد مثل آدمهای عادی زندگی کنيم؟ نمی توانند؟ می توانند!" |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||