|
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
رضا
*اين برنامه ها به وسيله بی بی سی و برای بی بی سی تهيه شده و راديو و سايت بخش فارسی بی بی سی تنها رسانه مجاز به استفاده از آنهاست. استفاده از اين برنامه ها توسط رسانه های ديگر به هر شکلی بدون اجازه بی بی سی می باشد* رضا ۳۲ ساله يک بيمار هموفيلی است. متاهل است با يک فرزند. حدود ۷ سال پيش به طور شفاهی به رضا گفتند که به اچ آی وی آلوده است. بعد از شوک اوليه اين خبر، رضا بالاخره می پذيرد که ايدز هم يک بيماری است. رضا ۴ سالی است که برای کنترل اين بيماری دارو مصرف می کند. رضا می گويد: "شکر خدا فعلا حال و روزم خوب است. زندگی خوبی هم دارم. يک چيز معمولی مثل همه مردم. اگر سطح فرهنگی پائين باشد، نمی دانند چطور بايد با اين بيماری برخورد کنند. اما شکر خدا خانم من درک کرد. حتی من به او پيشنهاد کردم از هم جدا شويم. اما او گفت اصلا امکان ندارد. زندگی که فقط برای روز خوشی نيست. برای سختی و نداری و مريضی هم هست. اصلا به خانواده اش نگفته است که من چنين بيماريی دارم. فقط بخاطر اينکه مبادا صدمه روحی به من وارد شود يا آنها نسبت به من ترحم کنند." او در مورد خدمات پزشکی در ايران می گويد: "وضعيت دارو در ايران طوری است که در يک جا پيدا نمی شود. هرچند که می گويند بطور روزانه دارو وارد می کنند اما اينها همه حرف بيهوده است. ذهنيت غلطی برای مردم ساخته اند و می گويند بله دارو هست . اما برای تهيه يک دارو يک روز کامل هدر می رود. آن هم اگر با سماجت و پرروئی موفق شويد و بتوانيد داروی خود را بگيريد." رضا در ادامه می گويد: "آن ده روزی که من در بيمارستان امام خمينی بستری بودم طوری با آدم برخورد می کردند که آدم با جذامی آنطور برخورد نمی کند. غذا را می گذاشتند توی راهرو. بابا! وقتی به حيوان غذا می دهند، دستی هم به آن می کشند. يعنی ما از حيوان هم کمتريم؟ دليلی ندارد از من بترسی. جايی از بدنم بريده يا شکسته نشده و خونريزی يا ترشح چرکی هم ندارم. واقعا متاسفم برایتان." او می گويد: "می آمدند. سه تا دستکش به دست می کردند. روی بينی شان ماسک می زدند. مبادا مثلا من سرفه کنم. آخر اگر قرار باشد بيماری اينطور سرايت کند که خانم من ده سال است دارد با من زندگی می کند. هر شش ماه يک بار هم او را آزمايش می کنيم. پس چطور او نگرفته؟ نمی دانم چطور به شما ياد داده اند که اين بيماری يعنی چه. خيلی بد برخورد می کنند. يک مورد که برای خودم هم جالب بود اين بود که از من پرسيدند شما در کودکی تخم کبوتر نخورديد؟ هنوز که هنوز است بعد از شش سال اين کلام را به ياد دارم. من برگشتم گفتم با زبان خوش برو بيرون يا با اردنگی می اندازمت بيرون. من از هيچ چيز نمی ترسم. فقط از همين طرز فکر بچگانه بعضی ها – علی الخصوص خانواده – که آدم را درک نمی کنند؛ ناراحت می شوم." رضا از مشاهدات خود در جامعه چنين می گويد: "چيزهايی را در خيابان می بينم يا در اتوبوس و وسايط نقليه عمومی در باره ی اچ آی وی و ايدز می شنوم که فکر می کنم خدايا! آيا بايد بلند شوم و داد بزنم و بگويم من اچ آی وی دارم؟ شما از چه چيزی می ترسيد؟" |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||