|
بمباران اسرائيلی ها از زبان پناهندگان شهر صور | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
ابو محمد---او همسر و پنج فرزند خود را برای در امان ماندن از بمباران اسرائيلی ها به سوريه فرستاده است. می گويد: "اگر قرار است بميرم بهتر است همين جا بميرم. اين حرامزاده هايی که آن بالا پرواز می کنند اصلا برايم مهم نيستند. ما بدتر از اين ها را ديده ايم."
رز خلف---او از والدين لبنانی-اسپانيايی در سيرالئون بدنيا آمده و پاسپورت بريتانيايی دارد. با دو نوه اش شهر صور را به مقصد قبرس ترک کرده است. همسرش در صور مانده تا از مادر مريضش پرستاری کند.
قاسم شالان---او که کارمند صليب سرخ است هنگامی که با آمبولانس در راه کمک به بازماندگان بمباران حومه صور بود هدف راکتهای اسرائيلی قرار گرفت و مجروح شد. قاسم می گويد: "ديروز زير بمباران بودم و چانه و پايم مجروح شد و از گوشم خون می آمد. اما آمده ام کار کنم چون بايد به کشورم و مردمم کمک کنم."
راشا صالح---او پرستار بيمارستانی در شهر نباتيه است که در خانه اش در صور گرفتار مانده. به عنوان داوطلب برای صليب سرخ کار می کند، به خانه ها و مراکز تجمع پناهندگان می رود و کمکهای اضطراری به آنها می رساند. راشا می گويد: "همه جا فاجعه ديده می شود پس بايد تا می توانم کمکها پزشکی و معنوی به مردم برسانم."
آوايتا سليم---او ساکن دهکده ياتار در جنوب لبنان است که بشدت بمباران شده و در نتيجه او با سی نفر ديگر در آپارتمان يکی از خويشانش در شهر صور پناه گرفته است. آوايتا می گويد: "چطور می توانم زندگی ام را توصيف کنم؟ وقتی از خانه فرار می کنيد اين ديگر زندگی نيست. اما ما مقاومت می کنيم و خدا مواظب ماست."
عابد ابوزيد---او دربان مدرسه جعفريه است که هم اکنون 250 پناهنده را از جنوب لبنان در خود جای داده است. عابد می گويد: "همه کارکنان و مديران مدرسه فرار کرده اند و من تنها کسی هستم که از اين مردم مراقبت کنم. از دولت و شبکه رفاه اجتماعی حزب الله کمی کمک دريافت می کنم اما مردم اينجا دارند خيلی زجر می کشند."
مريم محمد---او ده فرزند دارد. از روستای خود جبل البطان گريخته و در مدرسه جعفريه پناه گرفته است. می گويد: " در حالی که اسرائيلی ها جلو و پشت سرمان بمب می ريختند با اتومبيل فرار کرديم. هر کداممان يک دست لباس داريم که هر شب می شوييم و غذايمان هم نان خشک و گوجه فرنگی است."
موسی مهنا---او از روستای جبل البطان گريخته و در مدرسه جعفريه پناه گرفته است. موسی می گويد: "ما چند روز پيش موفق به فرار شديم اما دخترخاله ام و دخترش ديروز که خانه شان بر اثر بمباران اسرائيلی ها تخريب شد کشته شدند. آنها نتوانستند فرار کنند و شوهرش هم نتوانسته بود خود را به دهکده برساند و آنها را نجات دهد."
ديبه شمس (با لباس آبی)---او همراه با 22 نفر از اعضای چهار خانواده که همگی از محله ای در دهکده کفرا هستند در يکی از کلاسهای مدرسه جعفريه زندگی می کند. ديبه می گويد:"بعضی از ما در طبقه بالا اتاق داريم اما آنقدر از بمباران می ترسيم که همين جا می مانيم. همه با هم فرار کرديم و حالا هم از هم دور نمی شويم چون شايد مجبور باشيم دوباره فرار کنيم." |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||