|
'پولدار و موفق اما يخزده در گذشته' | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
نخستين گروه از مهاجران ايرانی حدود بيست و هفت سال پيش به لس آنجلس رفتند و اکنون شمار ايرانيان اين شهر و به طور کلی، جنوب کاليفرنيا، بر اساس برآوردهای مختلف بين 350 تا هشتصدهزار نفر است. شک نيست که اين جامعه بزرگ نيز مانند ديگر جوامع مهاجر با مشکلات و مسائل خاص خود مواجه است. هما محمودی، روانشناس ايرانی 47 سال است در لس آنجلس زندگی می کند و از همان روز نخست آغاز مهاجرت ايرانيان به کاليفرنيا با تمام اقشار مختلف اين جامعه مهاجر تماس مستقيم داشته است. آنچه می خوانيد گفتاری است که خانم محمودی در زمينه مسائل اجتماعی و روانی نسل نخست ايرانيان مهاجر به لس آنجلس با ما داشته است: پس از انقلاب که ايرانيان به لس آنجلس آمدند، انگار هواپيما در فرودگاه لس آنجلس ننشست، بلکه اين مسافران ايرانی از هوا روی لس آنجلس رها کرد و همه آنها وقتی به اين شهر پاگذاشتند، از نظر روحی و روانی، زخمی و دست و پا شکسته بودند. بسياری از آنها کسانی بودند که در ايران مشاغل حساس داشتند، در کشورشان آدمهای متشخص و مهمی بودند و مهاجرت برايشان بسيار گران تمام شده بود. اين مهاجران در آغاز از لحاظ اجتماعی و همچنين مالی مشکلات فراوانی داشتند اما شايد بزرگترين مشکل آنان در وفق دادن خود با جامعه لس آنجلس، مسئله فرهنگ و زبان بود. عده ای از آنان توانستند کاری را که در ايران داشتند به نوعی در اينجا ادامه دهند، مانند پزشکانی که مجوز کار در آمريکا گرفتند يا سرمايه دارانی که سرمايه خود را به اينجا انتقال دادند و بقيه عملاً بيکار شدند. زنان پيشروتر از مردان
يکی از تراژديهای خانواده های ايرانی که به لس آنجلس مهاجرت کردند اين بود که مرد خانواده برای اينکه هزينه زندگی را تأمين کند مجبور شد صبح بعد از روزی که وارد آمريکا شد به هر جا و هر سوراخی سرک بکشد تا کار پيدا کند، کاری که ممکن بود در جای مناسبی نباشد يا در حد پيراهن فروختن در پايين شهر لس آنجلس باشد. صبح زود بايد می رفت و شب بر می گشت تا امور زن و بچه را اداره کند. اما تغييری که برای زن خانواده رخ داد اين بود که او که شايد در ايران موقعيت آموختن حرفه و تخصصی را نداشته، وارد محيط تازه ای شده بود که در آن دوره های رايگان برای آموختن حرفه هايی همچون معاملات ملکی و ديگر حرفه ها و هنرها در اختيارش قرار داشت. زن خانواده از آن پس صبحها بچه ها را می گذاشت مدرسه و می رفت به اين کلاسها. بدين ترتيب، زن ايرانی در لس آنجلس انگليسی ياد گرفت، ورزش کرد و خودش را لاغر و خوشگل کرد، در کارهای اجتماعی پيش رفت و تفکرش متحول شد و بعد از ده سال زن و مرد خانواده با هم غريبه شدند. يعنی زن خانواده، خانمی شد که انگليسی می داند، در بورلی هيلز (گرانقيمت ترين محله لس آنجلس) املاک معامله می کند، شيک پوش است، از لحاظ اجتماعی پيش رفته و از اوضاع جهان با خبر شده، در حالی که مرد بيچاره هنوز دارد ته شهر لس آنجلس لباس می فروشد يا توی کارخانه کار می کند. اين تفاوتها باعث شده که ادامه زندگی برای بسياری از زوجهايی که از ايران به لس آنجلس مهاجرت کردند مشکل شود و ميزان طلاق بين آنها خيلی بالا برود. سالهای اول خانمهايی پيش من می آمدند و می گفتند حوصله شان در خانه سر رفته، در زندگی زناشويی با مشکل مواجه شده اند و ديگر نمی توانند زندگی کنند. به آنها می گفتم برويد از همين دانشگاههايی که از شما شهريه نمی خواند شروع کنيد و درس بخوانيد. الآن همان خانمها پزشک و فيزيوتراپيست و کارفرما هستند. غم غربت
اما اکنون با اينکه جامعه ايرانی در لس آنجلس کاملاً جا افتاده و شما می توانيد هفته ها و ماهها در لس آنجلس زندگی کنيد و براحتی تمام امور زندگی تان را بگذرانيد، بدون اينکه نيازی داشته باشيد به اينکه يک کلمه انگليسی صحبت کنيد، باز هم همه ابراز دلتنگی می کنند. همه می گويند کی می شود به ايران برگرديم اما حقيقت اين است که بچه هايشان در اينجا ازدواج کرده اند و بعضيهايشان عروس يا داماد غيرايرانی دارند. گاهی ميان مراجعه کنندگان به دفترم مادر و دخترهايی می بينم که مادر از دخترش شکايت می کند که او به حرفش گوش نمی دهد. هم مادر می گويد که انگليسی می داند و هم دختر می گويد که فارسی بلد است اما هنگامی که می خواهند حرف دلشان را بزنند و حرفها کمی جدی می شود، نه مادر می تواند مقصود خود را به انگليسی بيان کند و نه دختر می تواند منظورش را به مادر بفهماند، بدين ترتيب مادر و دختر عملاً نمی توانند با هم حرف بزنند. بين نسل اول ايرانيانی که به لس آنجلس مهاجرت کردند، ميزان افسردگی فوق العاده زياد است. اغلب اين خانواده ها هر قدر هم که پولدار و موفق باشند باز هم اين نارضايتی در دلشان هست که به آنچه می خواستند دست نيافته اند، يعنی بين افکار و آرزوهايی که در گذشته در ايران داشتند و آنچه امروز دارند فاصله زيادی می بينند. همين موضوع باعت شده که ميزان افسردگی ميان خانواده های ايرانی خيلی خيلی بالا باشد؛ مردها فکر می کنند زنها آن طور که بايد به آنها توجه نمی کنند و زنها احساس می کنند که شوهرها قدرشان را نمی دانند، پدرومادرها احساس می کنند که بچه ها به حرفشان گوش نمی کنند و به آنها احترام نمی گذارند، پدربزرگها و مادربزرگها شاکی اند که نوه ها به آنها سر نمی زنند. بنابراين، در جامعه ايرانی گله گذاری خيلی زياد است. چشم و همچشمی مسئله ديگر چشم و هم چشمی است. در اين مملکت سرمايه داری، هرچه داری، انگار بايد آن را به بزرگتر و بهترش تبديل کنی و رقابتی در اين زمينه وجود دارد که متأسفانه بين ايرانيها خيلی پررنگتر است. اين موضوع بر سر خانواده ها، بخصوص مرد خانواده ها فشار زيادی می رود چون خانمها پرتوقع می کند. به همين دليل می بينيم که دختر و پسرهای ايرانی در مورد ازدواج با مشکل مواجهند، ازدواج را خيلی سخت می بينند و فکر می کنند ازدواج مراحل و شرط و شروطی دارد که برآوردن آنها بسيار دشوار است. همه در آمريکا زياد کار می کنند و روزی ده ساعت کار کردن عادی است، راهها هم دور است و بدين ترتيب، تنهايی باعث افسردگی می شود و خيليها دچار تنهايی اند. دلشان می خواهد مثل گذشته ها در ايران، خاله و عمه و دايی دوروبرشان باشد اما اينجا اگر خاله و عمه و دايی هم باشند، ديگر آن خودمانی بودنها و بی تعارف بودنها و به درد دل هم رسيدنها وجود ندارد. يخزدگی از لحاظ روانی وقتی فردی دچار اتفاق ناگواری می شود در خود فرو می رود، حتی از لحاظ فيزيکی خودش را مثل بچه نوزاد جمع می کند، جوامع بشری هم همين طورند. در مورد جامعه لس آنجلس هم به نظر من همين اتفاق افتاده و اندوه دورماندگی اين جامعه باعث شده است به خودش فروبرود و در همان سالهای گذشته يخ بزند و باقی بماند. من فکر می کنم ما در لس آنجلس در سالهای دهه 1960 ميلادی زندگی می کنيم و از لحاظ فرهنگی عقب رفته ايم. خيلی از ايرانيهايی اينجا هستند در اواخر دهه شصت و هفتاد ميلادی که در ايران بودند ديگر موسيقی ايرانی گوش نمی دادند، چون به قول معروف "شيک" نبود، همه موسيقی آمريکايی گوش می دادند و بچه هايشان پيانو می زدند و مرتب می خواستند پاريس و انگليس بروند و فرانسه و انگليسی حرف بزنند و انگار چيزهای ايرانی بد بود و کثيف بود و اين حرفها ... ولی الآن همانها در لس آنجلس، می خواهند شب شعر فارسی داشته باشند، مولانا می خوانند، به راديوی ايرانی و موسيقی ايرانی گوش می دهند و بچه هايشان سنتور و تار می زنند. از لحاظ اجتماعی هم ما اينجا حنابندان و بنداندازان و چيزهايی داريم که شايد در سالهای آخر پيش از انقلاب در تهران کم شده بود. حتی ما به قديمتر برگشته ايم و مثلاً جشن مهرگان می گيريم که فکر نمی کنم پيش از انقلاب در تهران کسی آن را جشن می گرفت. شايد يکی ديگر از دلائل چنين پديده ای اين باشد که ما از لحاظ روانی نياز داريم دوره ای را به ياد بياوريم که حال و روزمان بهتر بوده است. از طرف ديگر، ديد درستی هم از جامعه کنونی داخل ايران نداريم و با آن جامعه غريبه شده ايم. به علت دوری راه، تعداد کمی از ايرانيهای لس آنجلس به ايران سفر می کنند و وقتی هم که بر می گردند برداشتی که داشته اند خيلی ضدونقيض است. شما هم اگر در مورد نسل اول ايرانيان مهاجر در لس آنجلس و مسائل و مشکلات آنان نظر يا تجربه ای داريد از طريق پنجره ای که در سمت چپ همين صفحه قرار دارد به زبان و خط فارسی برای ما بفرستيد تا در همين صفحه چاپ شود نوشته های شما: باور کنيد در تهران هم همين طور است اما با اين تفاوت که مردم مشکلات فراوان مالی هم دارند، همه چيز غيرواقعی و دروغ ودورويی است، آن قدر دروغ و نيرنگ و ريا می بينيد که از معاشرت پشيمان می شويد، اين تحولات اينجا هم رخ داده وجامعه خالی از عشق و محبت شده از صبح تا شب دوندگی به دنبال هيچ. فکر کنم اين يک بلای جهانی است که بر سر قوم پارسی آمده است، ما هم که در ايرانيم چنين وضعيتی داريم، ضمن اينکه از اوضاع ناراضی هستيم و فکر می کنيم که با جلای وطن مشکل حل می شود، جالب اين است که آنها فکر می کنند با بازگشت به وطن مشکلاتشان حل می شود، در حالی که در وطن مشکلات خيلی بيشتر است. | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||