|
دانش آموزان ایرانی و سالهای جنگ هشت ساله | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
جنگ، تحصيل دانش آموزان را دگرگون کرد. گروهی پذيرای دانش آموزان جنگزده بودند، عده ای خود به جبهه می رفتند و گروهی از فرارسيدن دوره سربازی و به تبعش اعزام به جبهه هراس داشتند. اسامی مدارس به نام دانش آموزان جان باخته با واژه "شهيد..." نامگذاری می شد. آن هشت سال برای دانش آموزان ايرانی ويژه بود، ولی همه اميدوارند آن سالها تکرار نشود. تابلو اول: آموزش نظامی در مدرسه اولين روز مهر سال ۱۳۶۵ دبيرستان شرايط عادی نداشت و از درس و کلاس خبری نبود. در حياط مدرسه يک ماشين تويوتا وانت سپاه پاسداران پارک شده بود. داخل ساختمان مدرسه بچه ها دور تابلو اعلانات مدرسه جمع شده بودند. همهمه غريبی بود. ازدحام بچه ها اجازه نمی داد ببينم چه خبر شده. يکی از همکلاسی که خودش را از ميان بچه های مدرسه بيرون می کشيد، به طرفم آمد. قبل از احوالپرسی، پرسيدم چی شده؟ گفت: هيچی مدرسه تعطيله، يک هفته. پرسيدم: تعطيل! برای چی؟ گفت: آموزش نظامی در مدرسه. چند نفر از همکلاسی ها در کلاس سرگرم بحث درباره علت تعطيلی بودند. يکی می گفت آموزش نظامی يک هفته ای به درد چه می خورد؟ بهتر است يا مدرسه را تعطيل کنند و همه را به زور ببرند جنگ. يکی ديگر می گفت: شورش را درآوره اند دائم به خاطر تشييع جنازه و اين طور چيزها مدرسه تعطيل می شود، حالا هم که می گويند يک هفته آموزش نظامی. دبيرستان ما نزديک سپاه و بنياد شهيد بود و تقريبا يک روز در ميان تشييع جنازه کشته های جنگ در خيابان کناری مدرسه انجام می شد. بچه ها که به هر بهانه ای منتظر تعطيلی مدرسه بودند، در سال گذشته اکثر اوقات مدير مدرسه را قانع می کردند تا در تشييع جنازه شرکت کنند. در اين ميان بحث در باره بدتر شدن وضعيت جنگ بالا گرفته بود و بعضی از لزوم آمادگی دفاعی سخن می گفتند. چندتا از بچه های شيطون کلاس سر به سر درس خوان ها می گذاشتند که "يک هفته را عشق است".
در راهرو مدرسه ناظم با چند نفر از پاسداران مشغول گفتگو بود. پاسداران لباس سبز رنگ و پوتين پوشيده بودند. کلی اسلحه کلاشينکف و ژ-۳ نيز کنار ديوار راهرو چيده شده بود و مدرسه بوی پادگان گرفته بود. زنگ به صدا درآمد و بچه ها به صف ايستادند. مدير دبيرستان چند کلمه در باره لزوم آمادگی دفاعی در شرايط جنگی سخن گفت و نوبت به پاسداران رسيد. يکی از پاسداران که گفته می شد چندين بار در جبهه مجروح شده و کلی ترکش در بدنش مانده، توضيحاتی در باره برنامه آموزشی يک هفته ای داد. با "از جلو نظام" صدای خنده بچه ها بلند شد. خيلی ها دستشان را روی سر هم مدرسه های جلويی گذاشته بودند. از بچه های هر کلاس خواسته شد به ترتيب قد صف بکشند، قدبلندها جلو، بقيه به ترتيب قد در پشت سر آنها. بعد نوبت ورزش صبحگاهی و آموزش رزمی و دفاع شخصی رسيد. دو روز اول از اسلحه خبری نبود. از روز سوم برای هر کلاس يک فرمانده آموزشی از ميان پاسداران انتخاب شد. در تمام طول هفته، بعد از ورزش صبحگاهی کلاس های آموزشی بر پا بود. حتی در خيابانهای اطراف مدرسه نحوه مبارزه و جنگ خيابانی تمرين می شد. بچه ها گاهی دور از چشم فرمانده از کنار خيابانی که مملو از درختان نارنج بود، نارنج سبز نارس را می کندند و به سوی هم پرتاپ می کردند. در روزهای آخر طريقه باز و بسته کردن اسلحه کلاشينکف و ژ-۳ و روش استفاده از آنها آموزش داده شد. پنج شنبه آخر هفته دوره به پايان رسيد و مدرسه به حالت طبيعی گذشته بازگشت. ديگر اثری از فضای جنگ نبود. تابلو دوم: آموزش رزمی در پادگان چند هفته بعد دوباره هنگامه عجيبی در مدرسه بود. بچه های همکلاسی در حيات مدرسه جمع شده بودند. وقتی از در وارد شدم دوستم به طرفم آمد، گفت بايد برويم آموزش نظامی. پرسيدم دوباره، گفت: نه، آموزش نظامی در پادگان و بعد توضيح داد شنبه بايد برويم اما فقط کلاس چهارمی ها. رنگ پريده به نظر می رسيد و در چهره اش مثل هميشه شوخ و شنگ نبود. به روی خودم نياوردم. گفتم خوب اشکالی نداره. اين دوره هم مثل دوره قبل است، خوش می گذره. معلوم بود که اصلا از حرفم خوشش نيامده، ولی هيچی نگفت. روز شنبه رفتيم پادگان آموزشی کهنه سرا که در چند کيلومتری شهر قرار داشت. بر عکس اسمش اصلا هم کهنه نبود. در کنار ساحل جنوبی دريای خزر يک ويلا که معلوم بود از املاک مصادره شده صاحب نامان رژيم پهلوی است که سپاه آن را به پادگان تبديل کرده.
چند سوله هم برای اقامت نيروهای آموزشی ساخته بودند. ساحل شنی دريا با باران ملايم پائيزی و بادی که از طرف دريا می وزيد، غبار گرفته و مه آلود به نظر می رسيد. اگر سردی هوا نبود، آدم هوس می کرد در اين ساحل يکدست شنی و فضای رويايی تن به آب بزند. خيلی زود به همه لباس خاکی رنگ، کلاه و پوتين دادند و جای خواب هر کدام تعيين شد. بچه ها سرگرم اندازه کردن لباس ها شدند. برخی لباس ها آنقدر بزرگ بود که به تن گريه می کرد. به بعضی پوتين هايی داده بودند که بيچاره ها بايد دو پا را در يک پوتين می کردند. فرصت کمی بود تا بچه ها لباس و پوتين را در بين خودشان تقسيم کنند و هر کدام تا حدی لباس و پوتين اندازه تری پيدا کنند. کلاس چهارمی های دبيرستانهای ديگر شهر هم آمده بودند. کلی دوست آشنا در ميان آنها بود. بچه ها مثل اين که به پيک نيک آمده باشند با لباسهای گشاد و پوتين های بزرگ سر به سر همديگر می گذاشتند. سر و صدا و خنده کل سوله را برداشته بود که صدای خشنی از طرف در همه را ساکت کرد: همه به صف. انگار آب سردی روی آتش ريخته شده باشد، سکوت سردی همه جا را فرا گرفت. بچه ها نصف لباس پوشيده، نصف نپوشيده درکنار تخت های آنکارد شده به صف ايستادند. جيک کسی در نمی آمد. پاسدار قد کوتاهی که در چارچوب در ورودی ايستاده بود، گفت: ده دقيقه ديگر همه در فضای بيرون به صف. پاسدار جوان که تقريبا هم سن بچه ها بود، با گفتن همين چند کلمه رفت. ولوله عجيبی شروع شد. هر کس سعی می کرد تا پوتين و لباسش را با دوستانش عوض کند. خيلی زود ده دقيقه تمام شد و صدا دوباره همه را در جا ميخکوب کرد: "به ترتيب، پشت هم بيرون". چند نفری به قصد اعتراض کلمه باران باران را تکرار کردند. اما پاسدار کنار در با گفتن "حرف نباشه"، هم را ساکت کرد. به عکس وقتی که آمده بوديم، باران کم شده بود. اولين برنامه، ورزش سبک و دفاع شخصی بود که در مدرسه تمرين کرده بوديم. بعد هم عبور از موانع. خيلی از بچه ها نمی توانستند از موانع عبور کنند. يکی از بچه ها آنقدر چاق بود که پريدن از موانع و رد شدن از زير سيم خاردار برايش خيلی سخت بود. سيم خاردار در فاصله کمی بالاتر از سطح زمين قرار داشت و بايد سينه خيز از زير آن رد می شديم. بادی سردی از طرف ساحل دريا می وزيد و بچه ها بعد از سينه خيز، شنی شده بودند. نم نم باران و شنهای ساحل که به تن بچه ها چسبيده بود همه را مثل مجسمه سيمانی کرده بود. سه روز همين وضع ادامه داشت. روزها آنقدر می دويديم که ساعت شش عصر که شام می دادند بچه ها در عرض چند دقيقه صدای خروپف شان بلند می شد. صبح ها ساعت چهار برای نماز و غذا برپا می زدند و همه را بيدار می کردند. به زور بيدار می شديم، همه جای بدنمان درد می کرد. بعد از گذشت چهار روز ديگر کسی نای راه رفتن نداشت. شب که وارد سوله شديم، خيلی از بچه ها بدون اين که چيزی بخورند با لباس خوابيدند. شب قبلش يکی از همکلاسها توصيه کرد که با لباس بخوابيم چون ممکن است "خشم شب" بزنند. بعضی جدی نگرفتند. ساعت حوالی دو نيمه شب بود که يکباره همه جا منفجر شد. صدای تير در فضای تاريک سوله از هر طرف می آمد. غير از جرقه فشنگ های مشقی هيچ روشنايی ديگری نبود. پاسداران با صدای بلند همه را به بيرون فرا می خواندند. در سوله تاريک همه گيج و منگ بودند. بعضی از طبقه دوم تخت به زمين افتاده بودند. بعضی دنبال پوتين می گشتند. فرياد و همه همه آنقدر زياد بود که صدا به صدا نمی رسيد. انگار جنگ شده. گاز اشک آور هم زده بودند و بايد برای خلاصی از آن زودتر از سوله خارج می شديم. فرياد پاسداران بلند بود: برويد بيرون، بيرون، زودتر، زودتر. هر کدام يک کلاشينکف داشتند و همينطور شليک می کردند. بيرون اما غوغايی بر پا بود. بلندگوی پادگان موسيقی رزم پخش می کرد. باران تندی می باريد و سوز سرمای زمستان را داشت. به صف شديم و بعد از کلی "بشين و پاشو" و سينه خيز فضا آرام شد. وقتی سر و صداها خوابيد، متوجه شدم بعضی از بچه ها با لباس زير و بعضی هم بدون پوتين به صف شده اند. دو ساعتی اين ماجرا ادامه يافت تا بالاخره دست از سر مان برداشتند. حسابی خيس شده بوديم و از سرما می لرزيديم. به طرف سوله رفتيم. لباس ها را درآورديم. کمی غذا خورديم. هوا ديگر روشن شده بود و بلند گوی پادگان اعلام کرد که دوره تمام شد. بچه ها انگار از زندان آزاد شده باشند به سرعت خودشان را به در ورودی رساندند. سوار مينی بوس شديم و يکی از بچه های کلاس شروع کرد به خواندن: هر که دارد هوس کهنه سرا، بسم الله. تابلو سوم: اعزام به جبهه در ورزشگاه يک ماه بعد صبح يک روز بهاری زنگ مدرسه به صدا در آمد. ناظم منضبط مدرسه که تقريبا تمام بچه های سال بالايی مدرسه را به اسم می شناخت، از کلاس چهارمی ها خواست در حياط مدرسه بمانند. وقتی بقيه بچه های مدرسه رفتند سرکلاس، ناظم مدرسه با اشاره بچه ها را به کنار در ورودی مدرسه فراخواند. همه جمع شدند. حدود ۶۰ نفری می شديم. آقای ناظم گفت که امروز مراسمی در ورزشگاه سرپوشيده شهر برگزار می شود و همه بچه های کلاس چهارمی شهر آنجا هستند. به صف شديم. تا ورزشگاه راهی نبود. وقتی رسيديم بچه های کلاس چهارمی مدرسه ها ديگر هم آمده بودند. در گوشه و کنار سالن عکس های بزرگی از کشته شدگان جنگ و تصاوير جبهه ها گذاشته بودند. پرچم های زيادی در کنار پارچه نوشته هايی با شعار "جنگ، جنگ تا پيروزی"، "بهر آزادی قدس از کربلا بايد گذشت"، روی ديوارهای آويزان شده بود.
اول از همه جوان کم سن و سالی از مدرسه ما که سال دوم بود و صدای دلنشينی داشت، قرآن خواند. بعد يک نفر که لباس خاکی رنگ پوشيده بود و ريش بلندی داشت، در باره جبهه و جنگ چيزهايی گفت، معلوم بود اوضاع جبهه ها اصلا خوب نيست. هيچ کس به درستی نمی دانست چرا به اين ورزشگاه آمده. نوبت که به مداحان رسيد کم کم روشن شد هدف از جمع کردن سال چهارمی ها چيست؟ آنقدر نوحه خواندند و بر سر و سينه زدند که اکثريت بچه ها دل از کف دادند و هوای رفتن جبهه به سرشان افتاد. هدف هم همين بود. نام نويسی برای رفتن به جبهه. بعد از يک ساعت و نيم که به نظر می رسيد مسئولان برگزاری اين نشست به هدف خود رسيده اند، همان کسی که در باره جنگ حرف زده بود پشت ميکروفون رفت و گفت که برادران سپاه دم در از کسانی که برای رفتن به جبهه تمايل دارند، ثبت نام می کنند. فرم هايی بين بچه ها توزيع شد. همه تقريبا فرم ها را پرکردند. اما تحويل آن طول کشيد. فرم ها بايد به چند نفر از کسانی که جلوی در يک پشت ميز نشسته بودند تحويل می شد. صفی طولانی تشکيل شده بود و تعدادی هم دور و بر بچه های توی صف پرسه می زدند. بعد از گذشت نيم ساعت بعضی از دادن فرم به ترديد افتاده و شور نيم ساعت پيش فرو نشسته بود. بين بچه ها بحث در باره جنگ و جبهه بالا گرفته بود: آيا بايد رفت؟ آيا اين شيوه درستی برای جلب نيرو به جبهه است؟ بالاخره ما سال چهارمی ها چند ماه ديگر بايد به سربازی برويم، بنابراين لزومی ندارد الان برويم. همين بحث ها نظر خيلی ها را تغيير داد و بدون اين که فرم ها را تحويل بدهند از سالن خارج شدند. بسياری نيز فرم ها را تحويل دادند، اما وقت اعزام نرفتند. اجباری وجود نداشت. البته برنامه موفقيت آميزی بود چون چندين نفر از همکلاسی ها به جبهه رفتند. لابد از بقيه دبيرستان ها هم کسانی رفته بودند. چون بعد از آن بارها در تشييع جنازه دوستان هم مدرسه ای و مدارس ديگر شرکت داشتم. عيد همان سال خبرهای بدی از جبهه ها می رسيد و حملات هوايی و موشکی عراقی ها شديد تر شده بود. هر روز خبرهايی از کشته شدن سربازان ايرانی می رسيد. روزی نبود که پيکر بی جان چند نفری در شهر تشييع نشود. کتاب های درسی تقريبا تمام شده بود و بچه ها خود را برای کنکور آماده می کردند. آخرهای اريبهشت سال ۱۳۶۶ بود. صبح يک روز بارانی وقتی نزديک مدرسه رسيدم. ابراهيم دوستی صميمی ام کنار ديوار مدرسه به يک درخت کاج بزرگ تکيه داده بود. از دور برايم دست تکان داد. به طرفش رفتم بدون احوالپرسی در حالی که سرش پائين بود گفت محسن شهيد شده. پرسيدم کدام محسن. گفت محسن ... باورم نمی شد کسی که سال ها با او هم کلاس بودم و همين دو ماه پيش وقت بازی واليبال کلی سربه سرش گذاشتم و اذيتش کردم، حالا جان باخته است. انگار همين ديروز بود. نتوانستم حرفی بزنم، با هم راه افتاديم، بايد می رفتيم تشييع جنازه. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||