BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
صدای شما
به روز شده: 17:10 گرينويچ - چهارشنبه 17 نوامبر 2004
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
وبلاگ؟ - از اتاقم به جهان راه دارم
بلاگرهای ايرانی
خانمها سهم قابل توجهی در وبلاگ نويسی دارند
اينهمه انديشه خوب! انتخاب کردن کار سختی است. اما از آن چاره نيست. آنچه در اينجا می آيد، هم به دليل کيفيت زبان و انديشه و هم برای نشان دادن نمونه وار پاسخ های دريافت شده و تنوع آنها انتخاب شده اند.

شماری از کسانی که پاسخ نوشته اند نوشته هاشان خوانا نيست. به آنها نوشته ايم که دوباره پاسخ خود را نه در متن ايميل بلکه به صورت "پيوست" بفرستند. دو پاسخ انتخابی هم بلندتر از ۱۵۰ کلمه اند. اما نمی توانستيم آنها را کنار بگذاريم يا از اين که هست کوتاه تر کنيم. آنها را خارج از مسابقه اينجا می گذاريم!:


کافه نادری وبلاگ

نوشتن وظيفه نيست، سرگرمی هم نيست. از من اگر بپرسند می گويم نوشتن، غريزه است ،‌ يک غريزه وحشی. کلمه می آيد و سرريز می شود. فکرها سر و سامان می گيرد توی اين خطوط درهم ، و آرامش با خودش می آورد. و من ديگر اين را می دانم که بدون قلم ، زندگی ام چيزی کم دارد.

يکبار توی "کوچی" نوشته بودم که برای کسی که می نويسد، خوانده شدن - و نه روخوانی شدن - معنای ويژه ای دارد . انگار يک چيزی از توی اين پنجره کوچک ، ما را به هم وصل می کرد، يک موج نامرئی که می آمد و می نشست توی بطن چپ قلب آدم . از همان آغاز نوشتن ِ "کوچی" تا همين امروز ، هنوز نيوشا و آليس و سايه را نديده ام ، اما چه فرقی می کرد ؟ خورشيد و هاله برای من ِ اهل اين دنيای عجيب، چهره ندارند، کلمه اند. همه مان کلمه ايم. من با همان کلمه ها دوست شده ام.

اگر توی زندگی نقطه های عطفی وجود دارند، کوچی صفحه عطف زندگی من است، صفحه زير و رو شدنم ، مثل لباسی که پشت و رو شود و درونش را نمايان کند. من با کوچی از کوچه های خيس آکسفورد گذشته ام و در زير نگاه پرصلابت اين بناهای تاريخی ، مشق ِ زندگی کرده ام .با کوچی با فرهنگهای تازه آميختم و تجربه های تازه را شريک شدم . با کوچی از خانه گفته ام و دل نگران وطن بوده ام . گاهی باهم از فرط دلتنگی گريسته ايم ، و گاهی خوشی هامان را فرياد کرده ايم . من و کوچی خيلی وقتها هم سکوت کرديم تا بيشتر بشنويم.

اگر روزی می شد دور ميزی توی کافه نادری يا شوکا نشست و از همه چيز حرف زد و از همه چيز ياد گرفت ، ما از پشت اين پنجره ، دور ميزی نشستيم که يک سرش در ايران بود، يک سرش در آمريکا، سری اينجا، سری در آلمان، اتريش ، فرانسه ... من عاشق اين کافه هستم .

ارکيده بهروزان
آکسفورد - نوامبر ۲۰۰۴


وبلاگ: تمام چيزهايی که از من گرفته اند

وب لاگ می نويسم که در اين خفن هوای گمشده فضا قدرت نفس کشيدن داشته باشم!
وب لاگ می نويسم تا آنجا که پرپر شدن روياهای يک جوان را در پيش چشمان پر آرزوی خود می بينم، نغمه هم دردی ام را ترانه ای کنم برای گوشهايی که به سکوت فاصله ها خو گرفته اند، گرچه می دانم روياهای آن جوان بازگشتنی نيست!
وب لاگ می نويسم تا درجامعه ای که مرا به جرم آگاهی ام به مسلخ تاريخ می برند، انديشه نااميدی بی سامانم نکند و فقط حس کنم جايی هست که فرياد دادخواهی من گفته شود، گرچه پاسخی برای آن نمی يابم!
وب لاگ می نويسم که فرياد بزنم، که گريه کنم، که بخندم!
اينها تمام چيزهايی ست که در ايران امروز از من گرفته اند!

لولی وش


وبلاگ می نويسم پس هستم

من انسانم ، می انديشم ، پس وجود دارم ، انديشه ام را با همنوعان و همزبانانم به اشتراک می گذارم ، پس وبلاگ می نويسم.

وبلاگ نه تنها دريچه نگارش و نقش کردن انديشه من که صميمی ترين دوست لحظه های خلوت من است : عشق، تنهائی، هجران و محبت گوشه هائی از احساس من هستند، من انسانم، پس با مخاطبانم از درونم می گويم و اينجا فرديت پنهان شده در پس يک انديشه، فرديت تصوير شده در کوچه پس کوچه های زندگی امروز بی رنگی از انديشه و تحليل يک فکر را تصوير می کنم.

من وبلاگ می نويسم پس هستم !

مسعود برجيان


وبلاگ همچون درمان

فکر می کنم مهمترين انگيزه ای که باعث شد شروع به نوشتن وبلاگ کنم کاستن از فشارهايی بود که مهاجرت و دوری از خانواده و دوستان باعثش شده بود. بيان تجربيات جديد و مقايسه اونچه که بر ما گذشت در سالهايی که در وطن بوديم...و سالهای کنونی که به عنوان مهاجر مجبور شديم همه راهی و که رفتيم...دوباره از صفر شروع کنيم...عامل ديگری شد برای نوشتن در فضايی که می شد بدون هيچ خودسانسوری تمام اونچه که در ذهن بود نوشت.

در واقع نوشتن از طريق وبلاگ...عاملی شد برای خالی کردن تمام استرس ها و فشارهای روزمره زندگی .

آرش


تصوير واقعی "اون ور آب"

وقتی برای تحقيق و ادامه تحصيل در مقطع عالی به آلمان آمدم، وبلاگ را نمی شناختم. بعدها وبلاگ خوانی را شروع کردم. کمی بعدترش خودم نوشتم. شروع که کردم، دلم ميخواست، تفاوتها و شباهتهای زندگی مردم آلمان و ايران را به تصوير بکشم. دلم می خواست "خوبی ها" و "بدی ها" شون را نقد کنم، برای مردم سرزمينم، که صرفا بخشی از "فرنگستان" را ميشناختند، آنهاکه يا همه چيز غربی، را سياه و بد می پنداشتند، يا آنها که همه چيز را تا سرحد پرستش تحسين می کردند، برای آنها تصويری نه "خوب" و نه "بد" که "واقعی" بسازم.

به عنوان يک زن جوان ايرانی می خواستم به تصوير بکشم، که يک زن هم می تواند تنهای تنها با مشکلات بجنگد و موفق باشد. دلم می خواست، برای دختران فارسی زبان يک مشوق و برای مردان ايرانی يک مثال مثبت را تصوير کنم و به آنها – حتی اگر اندکی – شهامت ببخشم تا آرزوهايشان را برآورده کنند، برايشان بجنگند و ... اين شد که نوشتم، ازهمه روزمرگی ها و اتفاقات دنيای "اون ور آب"، از ديار فرنگ، از ديار ژرمنها و شدم "بيگانه ای در سرزمين ژرمنها".

بيگانه


وبلاگ: هايد پارک من

در ايران امروز وبلاگ محلی است برای ابراز عقيده. انگليسی ها هايد پارک دارند و من ندارم.
من از وبلاگ به عنوان هايد پارک استفاده می کنم. برای بيان مواضع سياسی و اجتماعی و بيان تمام حرفهايی که نمی توانم و نمی گذارند که در بستر جامعه ابراز کنم.

در وبلاگ - من من است. من - من خودم است. من هيچ وقت تا اين اندازه به خودم نزديک نبوده ام. تا اين اندازه به کسانی که هيچ شناختی از آنها نداشته ام نزديک نبوده ام. از وبلاگ به عنوان پاتوق استفاده می کنم. گاهی در وبلاگ هايمان بحث می کنيم. جدل می کنيم.

من بعد از منتشر کردن مطلبی در وبلاگ ام باز به سراغش می روم چند بار می خوانمش تا باز ويرايش اش کنم. اين مزيت و برتری است که وبلاگ به روزنامه و در کل به رسانه های چاپی دارد.

وبلاگ خانه شيشه ای است که ذهن و فکر من از پشت آن پيدا است.

حميدرضا علاقه بند


وبلاگ و بيان فطری

يکی از نويسندگان مشهور می گويد به تعداد نويسنده ها در جهان سبک نگارش وجود دارد. اين سخن که به تعداد افراد بشر در اين کره خاکی نوع نگرش و نحوه انديشه وجود دارد نيز خالی از لطف و دور از واقعيت نيست. مسلما اين تنوع نگرشها احتياج به شکوفايی و بيان دارند. وبلاگ شايد بهترين هديه ای باشد که تکنولوژی و فناوری به انسانها داده است تا بتوانند نياز خود را به بيان انديشه برآورده کنند.

وبلاگ ابزار قدرتمندی است که هر کس در هر گوشه از جهان می تواند عقايد خود را در آن منتشر کند.

جواب پرسش چرا وبلاگ می نويسيم در گرو پاسخ به اين پرسش روشن می شود که چرا انسان ها احتياج به نشر عقيده و انديشه ی خود دارند. و پاسخ آن در فطرت آدميان نهفته است. فطرتی که در ابتدا زبان را به وجود آورد تا نياز وی برای بيان فکر و انديشه را ارضاء کند.

سياوش ضميران، ۱۹ ساله از تهران


وبلاگ راه پيوستن به دريا

می‌نويسم تا خود را باور کنم. می‌نويسم تا خود را شفاف تر کنم، ذهنم را خانه تکانی کنم، از هزاران گره و عقده ای که در درونم هست يک يک بند باز کنم، آنجا که سالها است کسی قدم نگذاشته است!
می‌نويسم که از زير يوغ زورگويان و صاحبان زنجير و بندهای استيلا فرار کنم. می‌نويسم که خود را بشناسم. هويت خود را بازستانم. مينويسم چون به شعور من توهين شده است. من از رنگ کردن گنجشک و فروختن به نام قناری بيزارم. من تنها می‌نويسم و هشدار ميدهم و خود بيش از همه ياد می‌گيرم و می‌فهمم که در اين دريای بيکران فکر و انديشه هيچم هيچ، می نويسم تا به اين دريا متصل باشم. می‌نويسم پس هستم.

پارسا صائبی


وبلاگ و دوستی انديشه ها

۱- شهيار قنبری ميگه: ترانه آرشيو خاطره هاست و من می گويم : وبلاگ آرشيو افکار و انديشه هاست.
۲- با ويلاگ شادی و غم خود را با ديگران قسمت می کنم و خود نيز در شادی و غم آنها شريک می شوم.
۳- نوشتن در وبلاگ آدم را مجبور می کند که بيشتر مطالعه کند...بيشتر و بهتر ببيند و بشنود... نسبت به مسائل اطراف خود آگاهتر و حساستر شود....
۴- دوستيهای وبلاگی محکمتر خواهند بود چون از ابتدا بر اساس انديشه ها و باطن افراد شکل گرفته اند....

علی


از اتاقم به جهان راه دارم

وبلاگ می نويسم چون:
از طريق وبلاگ می دانم که امروز حسن در تبريز چه فکر می کند، و او هم می داند من چه حسی نسبت به نوشته هايش دارم، همراه پيمان و خانواده ش در قطار تهران تا کرمان کف واگن می خوابم و در وانت از کرمان تا بم می روم. روز عيد فطر با بچه های مدرسه در بم هستم.
با اعدام عاطفه فرياد می زنم، با تازيانه خوردن ژيلا ضجه می کشم، با حسين زاده دانش آموز بمی که بخاطر داشتن يک توپ فوتبال می خندد، می خندم، از معين دانش آموز ديگر بمی نامه دريافت می کنم. می خوانم که هم جنس بازان چطوری فکر می کنند، چگونه حسشان را راحت تعريف می کنند، از نظرات فمينيست ها با خبر می شوم.

می دانم اميد، ترانه، علی، شيرين، مريم، حسن، محمد، و ... هر روز روی وبلاگم کليک می کنند، انگار که يادداشتم را با هر کدام آنها می خوانم، نظرشان را می خوانم و با حسشان همراه می شوم. از پيام هايشان لذت می برم، کسانی را می شناسم که با دردهايم همدردند، با شادی هايم شادند، با ناراحتی هاشون شريکم، با خوشحالی هاشون همراهم

با همه آنها از بم، از فوتبال، از عراق، از عدالت، از آزادی، از سياست، از روابطشان در مدرسه، در دانشگاه، سر کار و با دوست های دختر و پسرشان صحبت می کنم، از هر چه که دلم بخواهد حرف می زنم.

از روی مرزها و کوه ها و رودها می گذرم و با دهها هم زبان خودم در سراسر دنيا ارتباط دارم، از ديوارها بلند قلعه های مذهب و عقيده و سنت و هرچه ی ديگر عبور می کنم، می دانم دختری امشب در تهران ساعت ۲ بعد از نيمه شب دارد با دوست پسرش در هلند صحبت می کند.

از اتاقم به جهان راه دارم و جهان را به اتاقم می آورم و با جهان به گفتگو می نشينم.

مثل گل قاصدک هر لحظه بر بامی و بر چشمی می نشينم. همه جا هستم. در حالی که در اتاقم نشسته ام. پنجره ای به وسعت جهان دارم.

علی اوحدی

اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران