|
صدا | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
ياسمن عامرى ايران را در سال ١٩٨٠ ترك كرده و در كانادا زندگى مى كند. او عكاس، معلم عكاسى و مادر صبا و شبلى است: بعد از ظهرى دخترم از تورنتو تلفن كرد و با هيجان از من خواست به او گوش كنم تا جمله اى را به فارسى برايم بخواند: "زندگى بدون خشونت و بدرفتارى حق هر زنى است." گذشته از ته لهجه اى كه مثل همه بچه هاى بيرون از ايران بزرگ شده داشت، همه را درست تلفظ كرده بود. گفتم آفرين به تو. دخترم صبا دانشجوى رشته حقوق است و براى كار آموزى در موسسه اى كه به زنان مهاجر خدمات حقوقى مى دهد كار مى كند. جمله اى كه برايم خواند از جزوه اى بود در باره خشونت در خانواده كه اين موسسه براى آگاهى رسانى به زنان مهاجر از جمله زنان ايرانى تهيه كرده است. تا چند سال پيش صبا خواندن و نوشتن فارسى را نمى دانست و فقط حرف مى زد. دو دوره كلاس فارسى در دانشگاه به صبا آموخت كه كلمات ساده را بخواند و بنويسد و از اين سواد تازه بسيار ذوق زده بود. آن روز بعد از ظهر صداى صبا من را به ياد خاطره اى انداخت كه به سال ها قبل بر مى گردد. وقتى ما به كانادا مهاجرت كرديم صبا چهار ساله بود. در يك سالگى پيش از آنكه زبان باز كند ايران را ترك كرده بود و از سال هاى زندگى در پرتغال ده دوازده كلمه پرتغالى ياد گرفته بود كه با فارسى در مى آميخت.
صبا همان سال اول ورودمان به كانادا به كودكستان رفت. زبان كودكستان فرانسه و انگليسى بود و بچه ها بايد هر دو زبان را مى آموختند تا براى رفتن به دبستان آماده شوند. اواخر دسامبر مدير كودكستان ما را به جشن سال نوى بچه ها دعوت كرد. قبل از شروع برنامه معلم صبا من و پدرش را به گوشه اى برد و توضيح داد كه چون صبا تازه وارد است و شعر سرودهاى معمول كريسمس را نمى داند براى او نقش خاصى در نظر گرفته اند كه اميدوار است ما بپسنديم. با شروع برنامه بچه ها به روى صحنه آمدند و براى خواندن سرود صف بستند. صبا در صف اول بود و از من و پدرش چشم بر نمى داشت. وقتى همه ساكت شدند معلم كلاس در حالى كه درخت كاج كوچك و تزئين شده اى در دستش بود روى صحنه آمد و به آرامى جلوى صبا زانو زد و درخت را به او داد. در اين لحظه صداى موسيقى بلند شد و بچه ها به همراه آن ابتدا آهنگ Petit Papa Noel را به زبان فرانسه و بعد Little Drummer Boy را به انگليسى خواندند. صبا با بچه هاى ديگر نمى خواند اما تمام مدت درخت كوچك را با دقت جلوى سينه اش نگه داشته بود و ستاره نقره اى كوچكى كه بالاى درخت بود جلوى صورتش برق مى زد. صداى فارسى خواندن صبا پاى تلفن به ياد من آورد كه از بى صدايى او در آن جشن كريسمس تا چند زبانه شدنش چه ماجراها بر ما گذشته بود. فكر كردم شايد هم مهاجرت يعنى همين. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||