BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 17:06 گرينويچ - يکشنبه 12 سپتامبر 2004
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
كار
'دو روز بى وقفه برف آمده بود و هنوز هم دست بردار نبود اما بايد كار را شروع مى كردم'
'دو روز بى وقفه برف آمده بود و هنوز هم دست بردار نبود اما بايد كار را شروع مى كردم'
سليم ٦٢ ساله است و فوق ليسانس رياضى دارد. او بيست و يك سال پيش با همسر و دو فرزندش به مهاجرت آمده و 'از صفر' تا مالكيت يك كارخانه توليد مواد غذايی را در خارج از كشور تجربه كرده است:

براى آقاى ويگمن هر مهاجر تازه اى به معنى اضافه كار بود. سال ها بود كه شوقش را براى كمك به مهاجرهاى تازه وارد از دست داده بود- اگر هرگز چنين شوقى داشت. ترجيح مى داد پشت ميزش در اداره كتاب بخواند. وقتى پرونده تازه اى روى ميزش مى گذاشتند با بى حوصلگى مجموعه بى معناى دستورالعمل هاى موفقيت مهاجرين و ضوابط نظارت اداره مهاجرت بر زندگى مهاجرها را براى تازه واردين تكرار مى كرد.

براى من مهاجرت تجربه خيلى تازه اى بود. آن هم مهاجرت اجبارى كه بخت بازگشتش تا اين حد دور از دسترس بود. سفر قبلى بلند مدتم به خارج از كشور براى ادامه تحصيل را بعد از يك سال در دلتنگى براى مادرم و ايران نيمه كاره گذاشته و برگشته بودم تا درسم را در تهران تمام كنم. اين بار اما مادرم زنده نبود و ايران هم سرزمين اسلامى شده بود كه جائى براى كفر من نداشت.

آقای ويگمن مى گفت حقوق بيكارى فقط به شرطى پرداخت مى شود كه ما بدانيم شما تلاشتان را براى پيدا كردن كار كرده ايد. بايد هر روز در شهرى كه نرخ بيكارى اش به ١٧ درصد رسيده بود به هر جايى كه او فهرست مى كرد براى پيدا كردن كار سر بزنم و حتی اگر استخدام هم نشدم از كارفرماها گواهى بگيرم كه به من كار نداده اند. با صداى خواب آلوده اش كه از قعر چاه بى حوصلگى مى آمد به من مى گفت بايد مثبت، مهاجم و قاطع عمل كنم.

هفته اى يكبار آقاى ويگمن را مى ديدم. گزارش هفته و فرم هايى را كه پر كرده بودم مى گرفت، ورقه اى را كه با آن مى توانستم بيمه بيكارى بگيرم امضا مى كرد، نشانى هايى را كه از بانك كار اداره مهاجرت چاپ كرده بود به دستم مى داد و خداحافظ. همه نوع كارى در فهرستش بود. چون رياضى خوانده بودم كارهاى حسابدارى ساده و دفتردارى پيشنهاد مى كرد. چون شركتى از خدمات عكاسى و گرافيك را اداره كرده بودم كار چاپ عكس و عكاسخانه پيشنهاد مى كرد. چون گفته بودم كه دوست نقاشم حالا به نقاشى ساختمان مشغول شده برايم كارهاى ساختمانى پيدا مى كرد. مى گفت بايد فراموش كنى كه در ايران چه كاره بوده اى. بايد از صفر شروع كنى.

صفر، منهاى ده، منهاى بيست، منهاى سى و با ضريب باد منهاى شصت. تكه كاغذ هاى آقاى ويگمن در دستم، در سوز سرمايى كه دلم مى خواست حتی درز كوچكى را كه براى ديدن جلو پايم باز بود ببندم، دور شهر را مى گشتم. مى خواستم هر طور هست از ديدن هفتگى آقاى ويگمن خلاص شوم. شايد استيصالم براى گرفتن هر كارى بود كه كارفرماها را به ترديد مى انداخت. جواب همه منفى بود.

يك شركت رومانيايى، با نسخه بردارى از روى ماشين هاى ژاپنى چاپ يكساعته عكس، دستگاه مشابهى ساخته بود و در معاملات جنبى فروش رآكتورهاى اتمى به رومانى اجازه پيدا كرده بود كه اين دستگاه ها را در آمريكاى شمالى بفروشد و دنبال بازارياب مى گشت. آقاى ويگمن گفت كه اسم و مشخصات مرا به آنها داده و مسئول استخدام شركت ابراز علاقه كرده كه مرا ببيند. بى علاقه به كار بازاريابى اما به شوق رهايى از ديدار آقاى ويگمن كار را قبول كردم. قرار شد دو هفته براى كارآموزى به برلينگتون بروم. قرار بود در دو هفته كارآموزى و يك هفته اول كار حقوق بگيرم و از هفته چهارم درآمدم فقط از راه فروش تأمين شود.

كلاس ها در هتل "هاليدى اين" برلينگتون از نه صبح تا شش بعد از ظهر برگزار مى شد. يك فروشنده ماشين هاى دست دوم و دستيارهايش به ما آداب بنجل فروختن ياد مى دادند. من ماشين هاى ژاپنى چاپ فورى عكس را مى شناختم و هرچه بيشتر اين ماشين هاى رومانيايى را مى ديدم و زير و رو مى كردم بيشتر قانع مى شدم كه كسى نبايد پولش را براى خريد اين ماشين هاى پر عيب و بدساخت دور بريزد. اما دوباره ديدن آقاى ويگمن را هم نمى توانستم تحمل كنم. دوره كارآموزى تمام شد. به شهر خودمان برگشتم كه اولين و آخرين كار بازاريابى زندگيم را شروع كنم.

News image
"گل آب برف توى كفشم رفته بود. جوراب و پاهايم خيس و سرمازده بود"

صبح دوشنبه بود. دو روز بى وقفه برف آمده بود و هنوز هم دست بردار نبود اما بايد كار را شروع مى كردم. رئيسم ساعت پنج بعد از ظهر منتظر بود كه گزارش ملاقات هايم را بشنود. با فهرستى از عكاسخانه هاى كوچك و متوسط شهر در جيبم راه افتادم. يك ساعت بعد جلوى اولين نشانى كه داشتم ايستاده بودم. محله را نمى شناختم. از بازاريابى بدم مى آمد. گل آب برف توى كفشم رفته بود. جوراب و پاهايم خيس و سرمازده بود و سرم به شدت درد مى كرد. صاحب مغازه كه بعدها فهميدم همان روز با شريكش به هم زده بود با خشونت و نفرت به من گفت كه ما بازارياب ها حالش را به هم مى زنيم.

وقتى از مغازه بيرون آمدم از شدت سردرد حال تهوع داشتم. سوار اتوبوس شدم و مستقيماً به اداره مهاجرت رفتم. همه كاغذهاى تبليغاتى را كه در كيفم داشتم روى ميز آقاى ويگمن ريختم و گفتم تا وقتى كه كارى مطابق تحصيل و تخصص من پيدا نكرده حق ندارد كه با من تماس بگيرد.

دو روز بعد صاحب همان عكاسخانه كه با من تلخ رفتار كرده بود و مرد هندى بسيار مهربانى بود مرا پيدا كرد و سه روز بعد من اولين كار تمام وقتم در هجرت را شروع كردم. آقاى ويگمن را بعد از آن هرگز نديدم.

اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران