BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 16:35 گرينويچ - چهارشنبه 25 اوت 2004
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
بلوچى
فريده و خانواده اش در موقع خروج از ايران لباس محلی بلوچی پوشيدند
فريده و خانواده اش در موقع خروج از ايران لباس محلی بلوچی پوشيدند
فريده بيست و چهار سال پيش همراه خانواده اش ايران را به اجبار ترك كرده و پناهنده شده است. او امروز راهنما و مشاور پناهندگانى است كه از نقاط مختلف دنيا به كشور محل سكونت او مى آيند:

من اصولا هيچوقت قصد مهاجرت نداشتم و آدم اين كه بخوام برم جاى ديگه اى غير از مملكت خودم زندگى كنم نبودم. اوائل انقلاب وقتى كه مى شنيدم يك عده دارن در ميرن، يا تو پوست گوسفند، تو بيابونا، قاطى گله از كشور خارج ميشن، يا با قاچاقچى ميرن...من هميشه فكر مى كردم خب اينا لابد يك جورى مجبور شدن ولى به من هيچ ارتباطى نداره و من هرگز اين كارو نمى تونم بكنم و اصولا از اين كه داشتم تو ايران زندگى مى كردم راضى بودم.

ولى به تدريج شرايط انقدر تنگ و تنگ تر شد كه ديگه ما چاره اى جز اين كه موقتا شهر خودمون رو ترك كنيم و به تهرون بيايم نداشتيم. تو تهرون هر چه دنبال جائى گشتيم كه اسباب و اثاثيه مون رو انبار كنيم و موقتا خونه برادر يا خواهرم بمونيم اونم پيدا نشد. دو سه تا انبار بود اما همه سوراخ بودن و مى گفتن با اولين بارون كه بياد همه چى خيس ميشه. خلاصه وقتى فهميديم ديگه به شهر خودمون هم نمى تونيم بر گرديم همه چى رو فروختيم. در اين مدت كه آمده بوديم تهرون ريخته بودن خونه كسان ديگه و آمده بودن دنبال ما در خونه مون كه صاحبخونه گفته بود اينا رفتن و من نمى دونم به كجا و براى ما هم پيغام فرستاد كه ديگه نياين.

خلاصه همه چيز به نوعى فراهم شد كه ما فكر كرديم اگه مى خوايم جون خودمون رو در ببريم و جون بقيه رو هم كه به ما پناه دادن به خطر نيندازيم تنها راهش اينه كه بيايم بيرون. يعنى همونى كه فكر مى كرديم كار بقيه ست و به ما ربطى نداره برامون پيش آمد. رفتيم قاچاقچى يا به قول افغان ها قاچاق بر پيدا كرديم و پول داديم كه مارو به اصطلاح از مرز رد بكنه. همون كارى كه قبلش فكر كرده بودم هرگز نمى كنم و فكر كرده بودم چه جورى ميشه آدم اين كارو بكنه بعد فهميدم كه به خصوص وقتى احساس كنى جون بچه هات در خطره مى كنى. آدم براى خودش مى تونه تصميم بگيره كه براى هر عقيده و ايمانى مى خواد فدا شه اما اختيار جون يكى ديگه دست من نبود كه تصميم بگيرم اين هارو هم مى خوام قربانى كنم. اين به اين دليل بود كه فهميده بوديم رفتن دم مدرسه دخترم كه اونو گروئى بگيرن تا من و شوهرم بريم خودمون رو معرفى كنيم. اون روز دخترم مدرسه نرفته بود و هم كلاسيش شب آمد خونه ما گفت امروز آمده بودن دنبالش. من اين جا فهميدم كه ديگه ترديد نداره و تحمل اين كه بمونم رو ندارم.

به توصيه آقای قاچاقچى اى كه مارو فرار مى داد، لباس محلى بلوچى پوشيديم و از همون راهى كه همه رفته بودن رفتيم. براى اين كه باور كنن بلوچ هستيم، آقای قاچاقچی از شوهرم خواست عينكش رو برداره كه باعث شد او ديدش كم بشه و من بايد حرف نمى زدم. در راه از آن آقا پرسيدم قبل از انقلاب كارش چه بوده و او جواب داد: "كارم همين بود فقط محموله ام فرق مى كرد!"

بعد از رد شدن از مرز چون شب شده بود مارو به يك آلونكى وسط بيابون بردن كه سقف گنبدى شكلى داشت، يك طرفش يك طويله بود و طرف ديگرش يك تنور. قرار شد كه شب رو همونجا روى زمين بخوابيم و صبح دوباره راه بيافتيم.

من روى زمين دراز كشيدم، بچه هام رو روى دوپام گرفتم، سرم رو به سنگى تكيه دادم و در حالى كه بوى گوسفند اتاق رو پر كرده بود از فرط خستگى زود خوابم برد.

صبح اول وقت كه بيدار شدم چشمم به سقف بالاى سرم افتاد، ديدم تمام سقف پر از يادداشت هايى بود كه مسافران ايرونى اى كه از اين راه گذشته بودن نوشته و هر كدوم يك لغزى پشت سر حكومت ايران خونده بودن. نميدونم مردم چه طورى رفته بودن بالا اما تمام سقف و ديوار ها پر بود از نوشته هايى به اين مضمون كه مثلا به سلامتى فلانى حالا ما اين جائيم يا به كورى چشم فلان شخص ديدى كه من در رفتم. خلاصه هركسى به هر دليلى كه فرار كرده بود چيزى نوشته بود و تمام سقف و ديوار ها پر بود از نوشته.

من يكى دو ساعت در حاليكه با چشم باز روى زمين لخت اين اتاق خوابيده بودم اين نوشته هارو خوندم و اون موقع فهميدم كه نه ما تنها كسى بوديم كه اين اتفاق برامون افتاده، نه اولين كس و نه آخرين خواهيم بود. الان كه بيست و دو سال از اون روز مى گذره، بيشتر به خاطر كارم كه با پناهنده ها و مهاجرين ارتباط داره، مى دونم كه هنوز هم سيل آدم هاى پناهنده و در به در به خاطر اختلافات مذهبى، نژادى، سياسى و يا هر چيز ديگه كه بخواين اسمشو بگذارين آواره اين دنيا هستن و اين داستان همچنان ادامه داره.

اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران