BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 15:19 گرينويچ - پنج شنبه 12 اوت 2004
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
دوست
مرجان در شيراز
مرجان در شيراز
مرجان در چهار سالگى ايران را ترك كرده و بعد از گشت و گذار در اطراف دنيا، همراه خانواده اش در جنوب استراليا ساكن شده است. مرجان امسال تحصيلاتش را در دانشكده پزشكى تمام مى كند:

آنچه مى خواهم برايتان تعريف كنم تجربه مدرسه رفتنم در كودكى در سه كشور مختلف دنياست.

وقتى كه چهار يا پنج ساله بودم با خواهرم مريم و پدر و مادرمان از ايران فرار كرديم و به اسپانيا رفتيم بعد از اين كه استراليا با تقاضاى پناهندگى ما موافقت كرد در اين كشور مستقر شديم.

قبل از ترك ايران من را كه چهار ساله بودم در شيراز به كودكستان گذاشتند. پيش از شروع مدرسه يادم هست، عليرغم انزجار مادرم، از اين كه قرار بود مثل دختر بزرگ ها حجاب سرم كنم خيلى خوشحال بودم. حالا ديگر يادم نيست روزى كه به كودكستان رفتم حجاب داشتم يا نه اما خوشحالى پيش از رفتن يادم هست.

يادم هست كه روز اول تمام مدت به دامن مادرم چسبيده بودم و از او جدا نمى شدم. بالاخره مرا به كلاس بردند اما مادرم قول داد كه تمام روز پشت در مدرسه بماند. هر وقت ما را براى بازى به حياط مى آوردند من مى رفتم جلوى در و از لاى درز براى مادرم تعريف مى كردم كه چه شده و چه كار كرده ام اما مادرم هيچوقت جواب نمى داد و بعد كه مى پرسيدم كجا بوده؟ مى گفت در همان لحظه رفته بودم كمى راه بروم!

با همه سختى دور شدن از مادرم، تا آنجا كه يادم مى آيد، بودن در آن مدرسه از همه مدرسه هايى كه بعد از آن رفتم راحت تر بود. حالا فكر مى كنم دليلش احتمالا شباهت من به بچه هاى ديگر بوده. هم شكلمان شبيه بود، هم زبانمان يكى بود، هم غذايى كه با خودمان براى ناهار مى آورديم شبيه بود، خلاصه هيچ فرق عمده اى بين من و آنها نبود.

بعد از ترك ايران اولين جايى كه خانه گرفتيم و ما را به مدرسه گذاشتند اسپانيا بود.

فقط صبح ها به مدرسه مى رفتيم چون ظهر براى خوابيدن ما را مى فرستادند خانه و من و خواهرم بعد از نهار بهانه اى پيدا مى كرديم و بر نمى گشتيم. فكر مى كنم مدرسه رفتن در اسپانيا از همه جا براى من مشكل تر بود چون اولين بار بود كه در جاى غريب بودم، زبان كسى را نمى دانستم و خيلى سخت بود.

روز اول مادرم با ما خداحافظى كرد و رفت. من هم خودم را به خواهرم كه چهار سال از من بزرگتر بود و 9 سال داشت چسبانده بودم. بعد ما را بردند توى يک اتاقى و به من گفتند برو پاى تخته يك تكه گچ بردار و برگرد. تا پشتم را كردم و رفتم پاى تخته گچ برداشتم و برگشتم مريم را از اتاق بيرون برده بودند. تمام روز گريه كردم و به در مشت زدم كه مريم را بياوريد اما نياوردند. روز خيلى بدى بود.

مرجان در هفت سالگی
مرجان در هفت سالگی

بعد از آن من روزها يواشكى همراه مريم به كلاس او مى رفتم و پائين پايش زير ميز مى نشستم. تا وقتى پيش او بودم مشكلى نداشتم. زنگ تفريح هم با هيچكدام از بچه هاى اسپانيايى كارى نداشتيم چون زبانشان را نمى فهميديم. فقط يك پسر تپلى بود كه هر زنگ تفريح مى آمد با دستش به سر ما مى زد و مى گفت "استه ايرانى" كه فكر مى كنم يعنى اين ها ايرانى هستند.

حالا يادم نيست ما چه احساسى داشتيم. شايد كمى هم بهمان بر مى خورد اما تا مريم بود من هيچ مشكلى نداشتم و شايد خنده مان هم مى گرفت. اين تنها ارتباط ما با بچه هاى ديگر بود.

بعد دوباره بايد اسپانيا را هم ترك مى كرديم و به استراليا مى آمديم كه بالاخره محل زندگى ما شد.

روز اول مدرسه در استراليا خانم مدير بچه هايى را انتخاب و مامور كرده بود كه با ما دوست بشوند. به همين دليل روز اول به خوبى گذشت. من شروع كرده بودم با اين بچه ها به فارسى حرف زدن. خيلى يواش حرف مى زدم و فكر مى كردم اگر كند و كشدار حرف بزنم مى فهمند. مى گفتم "ااااى ى ى ن ن ن پو و و ولو ااااس س س ست." موقع ناهار غذاى من به نظر خودم از همه خوشمزه تر بود اما بو مى داد و با غذاى همه فرق داشت.

آن زمان بچه غير سفيد پوست در استراليا خيلى كم بود. من و مريم تا اواسط دبيرستان تنها بچه هاى غير سفيد پوست مدرسه بوديم.

غير از آن روز اول كه بچه هايى مامور دوست شدن با ما شده بودند، دوست پيدا كردن در بقيه سال هاى اوليه تحصيل من در استراليا مشكل اصلى من بود. شايد چون زبان بلد نبودم يا متفاوت بودم. بيشتر وقت ها زنگ هاى تفريح براى خودم راه مى رفتم. خيلى هم مهم نبود. هر چند كه گاهى فكر كرده بودم بروم از معلم بخواهم به بچه ها بگويد با من دوست بشوند.

اما چيزى كه از اول بود و شايد هنوز هم وجود دارد اين است كه ما متفاوت بوديم و هستيم. فرهنگ خانواده ما متفاوت بود، انتظار آنها از ما متفاوت بود، شكل ما با بقيه فرق داشت، غذاى ما فرق داشت.

آدم وقتى بچه است دلش مى خواهد مثل بقيه باشد و متفاوت بودن مشكل تر است اما بزرگ تر كه مى شود متفاوت بودن توام با يك جور تازگى داشتن است و مهم نيست.

من اما هيچ احساس پشيمانى يا حسرتى ندارم و خيلى هم از نيمه ايرانى و نيمه استراليايى بودن خودم و بزرگ شدنم در اين اجتماع راضى هستم. همين.

اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران