BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده:
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
قرمز
حوله قرمز
'نگاهم چرخش لباس هايمان را كه همه صورتى و قرمز شده بودند دنبال مى كرد. حالا ديگر همه چيز يكرنگ شده بود'
ستاره ٢٤ سال پيش با همسر و فرزندش ايران را ترك كرده و در كانادا زندگى مى كند. او در مدارس كانادا معلم تاريخ هنر است.

از روز اول كه به عنوان پناهنده به اين مملكت وارد شديم به نظرم آمد يك الگوى شناخته شده اى از آدمى كه پناهنده می شود وجود داشت كه من و خانواده ام با آن تطبيق نمى كرديم.

با دريافت كمک هاى دولتى كه از لحظه ورود ما به فرودگاه با گرفتن تاكسى و هتل شروع شده بود، سر ارتباط ما با مقامات اداره مهاجرت هم باز شد. آنچه براى به راه انداختن يك زندگی تازه لازم بود، از پيدا كردن خانه، خريد اثاث، مدرسه بچه ها و راه هاى جستجوى كار همه از پيش برايمان برنامه ريزى شده بود. انگار ميليون ها آدم پيش از ما رسيده بودند، مقامات آنها را مطالعه كرده بودند و حالا ما را مثل كف دستشان مى شناختند و از حفظ بودند. بگذريم كه خود مقامات هم اگر نه خودشان، اجداد نزديكشان از همين راه آمده بودند.

روزهاى اول براى گرفتن اطلاعات در مورد امور مختلف زندگى و دريافت كمک به اداره مهاجرت مراجعه مى كرديم، در كنار آدم هايى از همه رنگ و نژاد مى نشستيم، بچه هايمان در هم مى لوليدند، به تنها چيز جذاب سالن انتظار يعنى ماشين فروش نوشابه و تنقلات ور مى رفتند و با گذاشتن انگشتشان از پشت شيشه روى خوراكى ها، در بى زبانيشان با هم حرف مى زدند.

اولين بار وقتى اسم ما را با آهنگى غريبه و گاف خواندن همه قاف هايمان صدا كردند و بلند شديم خانم مشاور به ما نگاهى كرد و بعد شمرده و با صدايى بلند پرسيد فرانسه يا انگليسى؟ ما هم كه با هر دو زبان از قبل آشنا بوديم با خوشحالى جواب داديم فرقى نمى كند هر دو را مى دانيم. اينجا بود كه به نظرم آمد خانم مشاور انتظار جواب ديگرى را داشت و چندان از جواب ما خوشوقت نشد.

از آنجا به بعد كشمكش ما و ماموران اداره مهاجرت بر سر آنچه آنها صلاح مى دانستند و آنچه ما مى خواستيم شروع شد. آنها خانه اى كوچک در بيرون شهر را توصيه مى كردند، ما آپارتمانى كوچك تر در وسط شهر اجاره كرده بوديم. آنها توصيه مى كردند بچه ها به مدرسه فرانسه بروند، ما انگليسى را ترجيح مى داديم. آنها مى گفتند هر كارى كه پيدا كرديد هر چه هم بى ربط با سابقه تان قبول كنيد، ما به جستجو براى كارى در زمينه تخصصمان ادامه مى داديم. آنها مى گفتند مثل بقيه به كلاس زبان برويد و مقررى بگيريد، ما مى گفتيم بلديم.

روزى كه بنا بود مقدارى وسائل اوليه خانه به ما بدهند تنها و بدون بچه ها به ملاقات خانم مشاور رفته بودم. وقتى صورت بلند بالاى وسائل را در مقابلم گذاشت پرسيدم آيا مى شود به جاى اين همه چيز پولش را به ما بدهند تا خودمان وسائل كمتر اما مرغوب ترى بخريم. خانم مشاور كه اصلا از اين پيشنهاد من خوشش نيامده بود پرخاش كنان گفت چرا شما هميشه مى خواهيد با همه فرق داشته باشيد، هر چه به همه مى دهند به شما هم خواهند داد.

در بين آن همه تير و تخته، ديگ و قابلمه، ملافه و لحاف و تشكى كه به ما دادند يك سرى هم حوله نازك در اندازه هاى مختلف دست و رو و حمام بود به رنگ قرمز تيره. اولين بار كه در رختشويخانه زير زمين ساختمان حوله ها و ملافه هاى نو را براى صرفه جوئى همراه لباس هاى زير و رويمان به داخل ماشين رختشويى ريختم آب و صابون كه در هم آميخت رنگ حوله ها مثل جوهر قرمز بيرون آمد و به هر چه در ماشين بود سرايت كرد.

جلوى ماشين رختشويى نشسته بودم و نگاهم چرخش لباس هايمان را كه همه صورتى و قرمز شده بودند دنبال مى كرد. حالا ديگر همه چيز يكرنگ شده بود.

اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران