BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 18:06 گرينويچ - شنبه 26 ژوئن 2004
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
بدون دخترم... و داستان من
حسين و لورا در لباس عروسی با خانواده لورا
حسين و لورا در لباس عروسی با خانواده لورا
حسين خندان ٤٤ ساله است، پيش از ترك ايران ١٥ سال به كار سينما مشغول بوده و براى تلويزيون ايران فيلم هاى كوتاه و سريال مى ساخته است. او مى گويد چون هيچ كدام از فيلم نامه هايش در ايران اجازه ساخت نگرفت و او مى خواست فيلمى بر اساس نوشته خودش بسازد، در ١٩٩٤ در سفرى كه به مناسبت نمايش فيلم سارا با داريوش مهرجوئى كارگردان فيلم، به خارج از ايران آمده تصميم مى گيرد در شيكاگو بماند. تابستان امسال ده سال است كه حسين در اين شهر زندگى مى كند و عضو اتحاديه فيلم سازان مستقل آمريكاست:

در طول اين سالها، تجربه هاى سينمايى و وقايع اتفاقيه زندگى من تأثير تنگاتنگى بر روى هم داشتن كه به عنوان مثال يكى از اونها رو بازگو مى كنم.

در سال ١٩٩٣، يك سال قبل از اين كه به آمريكا بيام، به عنوان دستيار كارگردان، با خانم پوران درخشنده به شهر برلين در آلمان رفتيم تا فيلمى بسازيم با عنوان سايه وحشت كه بنا بود جوابيه اى باشه براى فيلم بدون دخترم هرگز.

در روزهاى پيش از توليد فيلم در آلمان دريافتم كه درك من، به عنوان يک ايرانى، از تاثيرات اين فيلم با درک مهاجرين ايرانى مقيم آلمان و به خصوص مقيم برلين از اون كاملا متفاوته و اثرات مخرب ناشى از نمايش اين فيلم اغراق آميز هاليوودى خارج از تصور من و حتی فكر مى كنم خانم درخشنده بوده.

به هر حال، بعد از ماهها پيش توليد، بيشتر به دلايل مالى، بدون اينكه يك نما از اين فيلم رو فيلم بردارى كرده باشيم به ايران برگشتيم.

سالها گذشت و بعد از اينكه من به آمريكا آمدم اين فيلم يكبار ديگه سر راه زندگى من قرار گرفت. اين بار در واقع تجربه بسيار متفاوتى بود چون بعد از اين كه سه سال در شيكاگو زندگى كرده بودم مى تونستم حس مهاجر بودن رو دريابم و در نتيجه نگاه من به اين فيلم به نگاه دوستانى كه در اون سال ها در برلين ملاقات كرده بودم شبيه تر بود.

حسين و لورا روز 21 مارس (اول فروردين) ازدواج کرده اند و سفره عقد آنها ترکيبی بوده از هفت سين نوروز و سفره عقد
حسين و لورا روز 21 مارس (اول فروردين) ازدواج کرده اند و سفره عقد آنها ترکيبی بوده از هفت سين نوروز و سفره عقد

ماجرا از اين قرار بود كه در مرحله جديدى از زندگى، با يك دختر آمريكايى كه معلم مدارس عمومى بود آشنا شدم. بعد از ديدار هاى متعدد دوستى ما عميق تر شد و كار به مرحله اى رسيد كه هر دو به فكر ازدواج افتاديم.

لورا به من گفت كه اجازه والدينش براى اين ازدواج ضروريه و دوست داره كه هم پدر و هم مادرش با اين ازدواج موافق باشن. در ديدارى كه با مادر و پدر او جداگانه داشتم (چون از هم جدا شدن) حس كردم كه هر دو از من به عنوان يك انسان خوششون آمده اما بعد از اينكه از مليت من باخبر شدن، هر كدام جداگانه، دخترشون رو از ادامه ديدار با من بر حذر داشته بودن.

مادر لورا كه تعصب نژادى شديدى نسبت به سفيد پوست ها داشت از اين كه دخترش دوست پسر آفريقايى - آمريكايى داشته باشه ابا داشت اما بعد از اين كه مسئله ازدواج ما مطرح شد گفت حتی ترجيح می ده كه لورا با يك پسر آفريقايى - آمريكايى ازدواج كنه اما دامادش ايرانى نباشه.

درست در چنين شرايطى يكى از دوست هاى مادر لورا از او مى پرسه آيا رمان "بدون دخترم هرگز" رو خونده يا نه و توضيح می ده كه چه نشستى كه دقيق ترين تصوير از يك مرد ايرانى در همين كتابه و بايد به خصوص در اين مرحله حساس از زندگى دخترت اونو بخونى.

مادر لورا كتاب رو يكشبه، بدون اينكه بخوابه، خونده بود و روز بعد، با اضطراب و بدون اتلاف وقت، تلفنى به لورا گفته بود كه حتی فكر ديدن مجدد من رو به خودش راه نده چه برسه به اين كه بخواد با من ازدواج كنه.

لورا داستان رو براى من گفت و من كه يك بار در گذشته، بعد از ماهها صرف وقت، در ساختن جوابيه اى براى بدون دخترم هرگز شكست خورده بودم، حس كردم اين بار در كمتر از چند دقيقه بعد از تلفن لورا بايد جوابيه اى شخصى براى اين فيلم بنويسم و اجرا كنم.

تصميم گرفتم به لورا پيشنهاد كنم كه چون خواندن كتاب وقت بيشترى مى گرفت، با هم فيلمش را ببينيم. فيلم را كرايه كردم و در خانه دوستى به تماشايش نشستيم.

خوشبختانه لورا اون قدر فهيم بود كه بعد از ديدن چند صحنه اوليه بفهمه كه اين فيلم مغرضانه ساخته شده و بيشتر صحنه هاش اغراق آميزه.

حسين ولورا با فرزندانشان کيهان و جانان
حسين ولورا با فرزندانشان کيهان و جانان

در ديدارى با مادر لورا به او گفتم درسته كه جامعه ايران يک جامعه مردسالاره و زن بدون اجازه همسرش هم بايد حق سفر داشته باشه اما اونچه كه نادرسته اينه كه ما به اين واقعيت ها عموميت بديم و نتيجه گيرى كنيم كه همه مردهاى ايرانى يكسان هستن، با همسران شون بدرفتارى مى كنن و در خانه با خشونت فرمان مى رونن.

به مادر لورا ياد آورى كردم كه طبق گزارش راديو كه همون روز پخش شده بود در آمريكا هر هفده دقيقه زنى از دوست پسر يا شوهرش كتك مى خوره و پرسيدم آيا صحيحه كه من نتيجه گيرى كنم كه همه مردهاى آمريكايى همسرانشون رو كتك مى زنن؟

به هر حال، بعد از بحث هاى زيادى كه صورت گرفت، من تصميم گرفتم كه عليرغم ضرب المثل پونه و مار تعداد ديدارهام رو با مادر و پدر لورا اضافه كنم و بنا به اعترافات شخصى اونا، با هر ملاقاتى احترام و علاقه اونا نسبت به من و مليتم اضافه شد.

من از هر فرصتى كه پيش آمد بهره گرفتم تا خودم و كشورم رو بيشتر به اون ها بشناسونم و بعد از گذشت دو سال تونستم نگاه متعصبانه اون ها رو عوض كنم و افق ديدشون رو بازتر كنم و بالاخره با وصلت ما موافقت كردن.

امروز از ازدواج من با لورا پنج سال مى گذره و ما با هم چهار فيلم توليد كرديم و دو فرزند، كيهان و جانان، كه به تشويق لورا من با اون ها فارسى حرف زده ام و اونها با دو زبان آشنا هستن.

اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران