BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 14:33 گرينويچ - چهارشنبه 16 ژوئن 2004
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
ماجراى تركيه
يکی از نقاشی های صنم
يکی از نقاشی های صنم
صنم احمدى در دوران جنگ ايران و عراق در اهواز پرستار اتاق عمل بوده و بعد از ترک ايران به تركيه رفته است. صنم مى گويد با اينكه شرايط زندگى پناهندگى سخت بوده اما او از تركيه خاطرات خوشى دارد و در اين سالهاى زندگى در مهاجرت براى آنجا هم دلتنگ مى شده. صنم بعد از مهاجرت به كانادا به دانشگاه برگشته و بعد از سالها تحصيل و كار، امروز بيشتر اوقاتش را به نقاشى و طراحى مى گذراند:

خلاصه از ايران آمدم تركيه. فضاى تركيه خيلى شبيه ايران قديم بود، نه ايران جمهورى اسلامى. بعضى مردم حجاب داشتن بعضى نداشتن، موسيقى شون خيلى قشنگ بود، واقعا اونجا يک دنيايى بود. حجاب هم برام خيلى موضوع عادى اى بود، يعنى اصلا حس نمى كردم حالا بايد يک دفعه لخت بشم. تا رسيدم خيلى سريع درخواست پناهندگى دادم و بعد از دوماه قبول شدم. فكر كنم اولين كسى بودم كه راحت قبولى گرفتم. پناهنده ها اونجا خيليهاشون واقعا زندگى بدى داشتن. يه زندگى اسفناك و پيچيده. همه به يك شكلى مى خواستن پناهنده بشن و از ايران بزنن بيرون. هر كسى كه جوابش دير مى آمد شايد بتونم بگم نصف عمرش به باد مى رفت چون مى ترسيد ردى بگيره.

توى تركيه يه قانونى بود كه يه شهرى رو تعيين مى كردن و ما رو مى فرستادن اونجا زندگى كنيم و ما بايد مى رفتيم اونجا امضا مى داديم. من رو داده بودن يك شهرستانى سه ساعت دورتر از آنكارا، اما من مونده بودم آنكارا. البته تركيه خيلى قشنگ بود و هر شهرى ما رو مى انداختن يه حال و صفائى براى خودش داشت. من اما نمى خواستم برم براى اينكه آنكارا براى خودم و براى برو بچه هاى پناهنده كه دور هم جمع شده بوديم يه مقدارى زندگى فراهم كرده بودم.

خلاصه به همين دليل پليس مى آمد دنبال من مى گشت كه چرا نرفتم به اون شهر. يه خانم پليس تركى بود به اسم پرى خانم كه تماس مى گرفت با ما و اون گفت حتما بايد بياى. من هم رفتم و تا رسيدم به اداره پليس اون آقايى كه اونجا ظاهرا رئيسشون بود گفت "برو تو سلول". منو انداختن يه شب زندان براى اينكه من نرفته بودم اون شهر امضا بدم. ولى بروبچه هاى پناهنده اونجا خيلى تلاش كردن و منو در آوردن.

توى اين يک سال بين بروبچه هاى اونجا كه من باهاشون آشنا بودم يه آقايى بود كه نمى تونست درخواست پناهندگى بده و فكر مى كرد با اينكه دو تا برادر اعدامى داده بود توى ايران - البته اكثريتى بودن برادراش - رد مى شه.

بهش گفتم من بهت كمک مى كنم و اون گفت منم به محض اينكه رسيدم كانادا سوئيچ يه ماشين رو بهت مى دم. منم گفتم هيچ ماشينى از تو نمى خوام و فقط دارم بهت كمک مى كنم. بعد خيلى سريع رفتيم يه ازدواج مصلحتى كرديم و رفتيم سفارت كانادا تو تركيه. تو سفارت اون آقاى مامور ويزا به من گفت اين ازدواج الكيه چون اين آقا به شما نمياد و تو چطورى يه روزه رفتى ازدواج كردى در حاليكه برگه مهاجرت تو اينجاست و تو بايد خارج بشى از تركيه. گفتم نه اين آقا شوهر منه و من بدون اين آقا نميرم. گفت حالا نميشه شما برى و اين بعدا بياد، گفتم نه بدون اين هرگز! اونم گفت پس نه ماه ديگه اينجا هستى.

من به خاطر اين ازدواج مصلحتى ٩ ماه ديگه موندم تركيه. به هر حال آمديم كانادا.

ما رو فرستادن ونكوور، گفتن ميرى به يك شهر زيباى كانادا. رفتم ديدم شهر واقعا زيباست اما اون چيزى كه تصور كرده بودم نبود و من خيلى افسرده شده بودم. بيشتر اوقات بارون مى آمد و محيطش هم اون محيط گرمى كه من مى خواستم نبود.

به محض اينكه رسيديم مارو هم مثل بقيه فرستادن ولكام هاوس (مهمانخانه دولتى تازه واردين.) مارو هم چون فكر مى كردن زن و شوهر هستيم توى يك اتاق گذاشتن. من با خواهرم كه اونجا زندگى مى كرد تماس گرفتم و اونا آمدن دنبال من. فرداش خيلى سريع رفتيم اداره مهاجرت كه برگ سپريشن (جدايى) رو آماده كنيم تا پرونده مون از همون اول جدا باشه.

ولى نميدونم قانون چى بود كه به ما گفتن شما مى تونين از هم جدا زندگى كنين اما چون از يه كشور ديگه آمدين طلاقتون ٣ سال طول مى كشه. منم گفتم اشكالى نداره. اونجا پرونده مون از هم جدا شد و هر دو تقاضاى طلاق داديم و اون اثاثيه پناهندگى خودشو جدا گرفت و من هم جدا.

بعد از شش هفت ماه مجبور شدم به خواهرم كه اونجا زندگى مى كرد بگم من دارم مى رم مونتريال. آمدم اينجا ديدم بابا اينجا يه شهر ديگه و يه چيز ديگه است.

اينجا وكيل گرفتم و يك سال بعد برگ طلاق رو براش فرستادم. خلاصه اين آدم بدون اينكه خرجى بكنه يا زحمتى بكشه يا حتی تلاشى بكنه كه بارى رو از روى دوش من برداره آمد اينجا. حتی زبان تركى رو ياد نگرفت كه بتونه تو اون هشت نه ماهى كه اونجاست استفاده بكنه. ولى من هيچ ناراحت نيستم چون به من قول داده بود اگه كارش درست شد به خانواده اش كمك بكنه كه كرد.

منم اينجا دنبال زندگى خودم هستم.

دو نقاشی ديگر از صنم:

News image
News image
اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران