|
چمدان سبز | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
شهرزاد ارشدى ٤٣ ساله است و در سال ١٩٨١ ايران را ترك كرده. او ٢٠ سال پيش با پسر دوماهه اش به كانادا رفته. شهرزاد عكاس است و تا به حال چند نمايشگاه از عكس هاى او برگزار شده: بهار سال ٢٠٠٣ بالاخره به شهر محبوبم نيويورك سفر كردم. قبل از هر جا به ديدن محل سابق برج هاى تجارت جهانى رفتم. با اينكه هرگز از نقش آمريكا در به وجود آمدن فجايع بزرگ دنيا غافل نبوده ام، باز نمى توانستم از فاجعه اى كه روز ١١ سپتامبر بر سر مردم نيويورک آمده به راحتى گذر كرده و متاثر نباشم. در گوشه و كنار محل برج ها دست فروش ها اسباب وطن پرستى آمريكايى مى فروختند. از عكس برج ها گرفته تا پرچم و ليوان با علامت عقاب و غيره كه مرا به ياد دور حرم شاه عبدالعظيم مى انداخت. شب قبل از برگشتنم به مونترال فكر اينكه هنوز به ديدار "خانم آزادى" نرفته ام بى قرارم مى كرد. وقتى قرار شد بعد از ظهر فردا حركت كنيم تصميم گرفتم صبح زود به ديدار دوستى كه هميشه در عكس و بر پرده تلويزيون و سينما ديده بودمش،بروم. نزديك ساعت هشت صبح در خيابان هاى منهتن همراه سيل مردمى كه به سر كار مى رفتند به طرف قطار زيرزمينى روانه شدم. بعد از پياده شدن از قطار در هواى مطبوع صبح بليط كشتى تفريحى مربوطه را خريدم و سوار شدم. در مسيرمان به طرف مجسمه، اول به جزيره اليس رفتيم. مهاجران اروپايى براى ورود به آمريكا اول به اين جزيره قدم مى گذاشتند. كشتى لنگر انداخت و مسافران پياده شدند. وارد سالنى شديم كه اين تازه واردان را آن زمان ابتدا آنجا بازرسى مى كردند.
در وسط سالن ورودى تعداد زيادى چمدان و صندوق هاى قديمى كه روى هم انباشته شده بود توجهم را جلب كرد. به طرفشان رفتم. چمدان ها در محفظه اى شيشه اى قرار داشتند. شايد براى اينكه از دست زدن و يا برخورد بازديد كنندگان در امان بمانند. اين چمدان ها يادگار كسانى است كه براى اولين بار در سال هاى بسيار دور به دنبال زندگى بهترى براى خود و فرزندانشان قدم به اين خاك گذاشتند. دوباره سوار كشتى شدم تا به قرار ملاقات اصلى برسم. در تمام راه به چمدان ها فكر كردم. به ياد چمدان سبز رنگى افتادم كه بيست سال قبل، در آخرين روز هاى سال ١٩٨٣، كه با پسر دوماهه ام به دنبال آينده اى نه چندان روشن وارد خاک كانادا شدم دستم بود. چمدانى كه من و پسر كوچكم را براى پناهنده شدن در سرزمينى جديد و نا آشنا همراهى مى كرد. بالاخره خانم آزادى را ملاقات كردم. متين و زيبا مهمان هايش را نظاره مى كرد. سلام و احوال پرسى كردم و كمى كنارش نشستم و باز براى برگشتن به منهتن سوار كشتى شدم. در راه به چمدان سبزم فكر مى كردم. چمدانى كه ديگر كهنه و فرسوده شده و در تمام اين سال ها نمى دانستم چرا نگهش داشته ام، حالا برايم عزيزتر شده بود. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||