|
نيم رخ؛ بخش سيزدهم: محسن سازگارا | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
نيم رخ عنوان برنامه هائی است که در سالگرد انقلاب ايران از زندگی تيپ های مختلف ايرانی تهيه شده است که در مصاحبه هائی با مسعود بهنود از خود و از تجربيات خود می گويند، شاهدان دست اول اين سال ها. اگر نيمی از رخ ايران در ربع قرن گذشته را حوادث و رويدادهايی می سازند که در خبرها و گزارش ها می آيند، نيم رخ ديگر آن در زندگی تک تک مردمی آشکار می شود که در آن زيسته اند. زندگی تيپ هائی از هر طبقه و گروه که تصوير ايران در ربع قرن گذشته را کامل می کنند محسن سازگارا: بايد طلاق حکومت را از دين بگيريم او روز 22 بهمن 57 در مدرسه علوی بود، همانجا که ستاد رهبری انقلاب ساکن بود و در حالی که او و جمعی از همراهان آيت الله خمينی در صدد ايجاد هسته های مقاومت مسلح مردمی در مسجدهای شرق تهران بودند، به اعضای شورای انقلاب خبر رسيد که فرماندهان نظامی در حال امضای اعلاميه ای دال بر بی طرفی ارتش هستند، اين يعنی فروپاشی رژيم پادشاهی. او که در شيکاگو مشغول تحصيل بود، به دعوت دکتر ابراهيم يزدی به نوفل لوشاتو، محل اقامت آيت الله خمينی رفت و در همانجا بود که تشکيل هسته ای مقاومت مسلحانه را بررسی می کردند چرا که به گفته او تصور اين بود که مبارزه ای طولانی مانند الجزاير در پيش است و گروهی برای آموزش فرستاده شدند که به علت سرعت وقايع بعد از پيروزی انقلاب به ايران رسيدند. به گفته وی، آيت الله خمينی دو تن بود. يکی آنکه در ملاقات با نماينده قدرت های بزرگ که پس از کنفرانس گوالادالوپ به ديدارش آمده بود به راحتی می گفت "نه" و وقتی سخن آن نماينده بوی تهديد گرفت بلند شد و اتاق را ترک گفت و يکی هم کسی که در آن اتاق کوچک می خوابيد و چنان متواضع و مهربان بود که انگار نه که همان است که بر سر "شاه بايد برود" چنان محکم ايستاده است. محسن سازگارا بعد از مدتی، از سپاه پاسداران به راديو می رود و از آنجا به نخست وزيری (در دوره محمدعلی رجائی) و در معاونت سياسی مشغول کار می شود. در همان جاست که با انفجاری ساختمان به هم می ريزد. درباره اين حادثه ای که جمع آنان را به عنوان متهم به زندان هم می کشاند، خود می گويد: "در اتاقم در طبقه چهارم نخست وزيری تلفنی با دوستی صحبت می کردم که صدای انفجار برخاست، رفتم و ديدم از اتاق 110 است که جلسات مهم در آن جا برگزار می شد. اين حادثه او را با همه پشتيبانی آيت الله خمينی از همکاران رييس جمهور، توسط اسدالله لاجوردی به زندان انداخت و در زندان شلوغ اوين بود که در زير پای خود صدای ناله های زنی را می شنود که شلاق می خورد و فرياد "يا علی و يا حسين" می کشد. وی می افزايد: "وقتی از زندان به در آمدم همه جا رفتم و همه مقامات را ديدم و حتی در ديدار با رهبر انقلاب به ايشان گفتم اگر با اين کارها که در زندان ها جريان دارد مخالفيد هر چه زودتر جلو آن را بگيريد. گفتم رفتاری در زندان ها می شود که جوابی نخواهيم داشت در قيامت بدهيم برای آنها." پرونده انفجار نخست وزيری به وساطت آيت الله خمينی بسته می شود و تجربه بعدی سازگارا معاونت وزارت صنايع و سرپرستی سازمان گسترش صنايع است که بيش از صد کارخانه بزرگ در آن جمع شده است. اما با آغاز دهه دوم انقلاب و همان زمان که به دوران سازندگی مشهور شده، وی کارهای اجرائی را رها می کند و به راهی می افتد که نهايت آن امروز است. وی می گويد: "از حدود سال 64 دانستم که جائی از کار لنگ است و به خودم گفتم ديگر مسووليتی نمی پذيرم تا علت اين لنگی را پيدا کنم. در همان زمان ها نظريه قبض و بسط شريعت دکتر سروش هم مطرح شده بود، فکرم مبنای فلسفی هم يافت، رشته فنی و تخصصی خود را ترک گفتم و به دنبال تحصيل تاريخ سياسی رفتم و از آنجا بود که دريافتم اين اسلامگرائی و يا اسلام فقاهتی حداکثری است که مشکل کار ماست." پس از دوم خرداد و آغاز رياست جمهوری محمد خاتمی، محسن سازگارا با جمعی از نوانديشان دينی در فکر انتشار روزنامه جامعه می افتند که اولين روزنامه جامعه مدنی نام گرفت اما عمری طولانی نداشت و توس که به دنبال آن منتشر شد بازهم به تعطيل و زندانی شدن دست در کارانش انجاميد. سازگارا می گويد: "بعد از روزنامه توس من به تنهائی به اين نتيجه رسيدم که بايد از انتشار روزنامه دست شست و يا در مقابل رهبر ايستاد. چون ايشان بودند که با انتشار روزنامه موافقت نداشتند. پس دو سالی از کارها کنار گرفتم اما پس از آن در مطالعاتم به نتايج جديدی رسيدم که آن را در چند نامه غيرسرگشاده به رهبر نوشتم و سرانجام پس از نوشتن نامه ای سرگشاده به زندان افتادم." از ديدگاه او، دين محبوبش گرفتار دو شوهر شده است "يکی انقلاب که بر سرش می زند و خشونتش می آموزد و يکی سياست که سرش کلاه می گذارد و آزارش می دهد، بايد از اين هر دو جدا شود." در بيست و پنجمين سالگرد انقلاب، محسن سازگارا معتقد است که وصلت دين و قدرت برای مردم ايران فرخنده نبود. به نظر او مردم آماده آن هستند که دينشان را برای خود داشته باشند و آن را لاغر کنند و حکومت هم ياد بگيرد که تنها در مقابل مردم پاسخگو باشد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||